مترجم: ترجمهی این ترانه را تقدیم میکنم به «عمران صلاحی»
خدا را دیدار کردم
بیرون شهر
جایی که باد و سکون به هم میرسند
و تاریکی به نور
دریا به آسمان
صحرا به باران
و زمین به آسمان
بیرون شهر،
خدا را دیدم
به خدا گفتم
لطفی در حقم کن
مرا به گذشته برگردان
بفرست به سیاتل
بگذار بروم کورت کوبین را پیدا کنم
تفنگش را بگیرم
فشنگهاش را بگیرم
با او حرف بزنم
مجبورش کنم بخواهد زندگی کند
به او بگویم همه ما چقدر دوستش داریم
کمکش کنم شهرت و آوازهاش را ببیند
خدا گفت نه
اگر تو را به گذشته برگردانم
اگر واقعا پیداش کنی
فقط از او خواهی پرسید
کمکت میکند معاملهای کنی؟
وکیل خوبی میشناسد؟
میتواند کارت را راه بیندازد؟
خدا گفت نه
به خدا گفتم
لطفی در حقم کن
مرا به گذشته برگردان
بفرست به برلین
بگذار کسی را که هیتلر صدا میکنند پیدا کنم
تعقیبش میکنم
به زمینش میزنم
با تفنگی پرزور
و پر از فشنگ
مغزش را از هم میپاشم
خدا گفت نه
اگر تو را به گذشته برگردانم
گرفتار فرضیه بافی و بگومگو خواهی شد
خواهی گذاشت ترس
کارت را عقب بیندازد، غافلت کند
دنبال دوست و رفیق خواهی گشت
برای خودت دلدادهای خواهی گرفت
خدا گفت نه
به خدا گفتم
لطفی در حقم کن
مرا به گذشته برگردان
بفرست به اورشلیم
بگذار بروم
بگذار بروم مسیح را پیدا کنم
بگذار زمانی که آنها میخواهند بکشندش
جانش را نجات بدهم
بگذار از صلیب بیارمش پایین
میخ از تنش بیرون بکشم
زخمش را التیام بدهم
خدا گفت نه
اگر بگذارم بروی
آن زمان که با صلیب قدم بر میدارد
اگر واقعا پیداش کنی
خیره خیره نگاهش خواهی کرد
زبانت بند خواهد آمد
چشمهات نخواهد دید
گوشهات نخواهد شنید
خدا گفت نه
زمان مال خود من است
حربه پنهانی من است
آخرین امتیاز من است
بیرون شهر، خدا رو گرداند و رفت
میدانستم مغلوب شدهام
و حالا همه هستیام همان بود:
خدا گفته بود نه
این ترانه را میتوانید اینجا بشنوید