گفتم: شايد هفتاد سالهام!
گفتم: شايد هم نه…
و برگشتم به حياط سفارت. تا چشمم دوباره به او بيفتد و همه چيز برگردد به همان زمان كه چشمم به او افتاده بود. و آن قدر زل زدم بهاش كه خجالت كشيد و فهميد كه يكي زل زده بهاش. سرش را كه بلند كرد توي تراس من را ديد. و يكهو روسري از سرم سُر خورد و دستپاچه شدم و چپيدم توي اتاق و خودم را پشت پردههاي توري قايم كردم، و نفهميدم كه او گردنم را هم دیدهبود که بعدها به اندازهي يك گلولهی سربی سوراخ ميشد. ستوان جواني كه بوي باروت و سرب را بهتر از بوي موهاي من ميشناخت.
لجم نگرفته بود. نخواستم سالها بعد بشود و نگاهام هي به سوراخ روي گلويم بيفتد.
و از حياط سفارت خودم را كندم و بردم تا آن طرف ِ سالها بعد، و با شكم بالا آمدهام خودم را آن قدر دور كردم كه ماتام ببرد.
ماتام برده بود. يكهو فكر كردم كه شكمام بالا آمده، يكهو سالها بعد رسيده بود و من بايد هنوز موهايم را ميبافتم و زير روسريايم قايم ميكردم. و يادم ميآمد كه او چطور روسريام را از سرم كشيده بود: سالها قبل توي حياط سفارت جايي آن پس و پشتها؛ و گفته بود كه بايد هر روز ببافيشان. حتماْ. مبادا كوتاهشان كني. و انگشتهايش را توي موهايام برده بود و گفته بود كه آن روز از توي حياط سفارت حتي از پشت پردههاي توري هم ميتوانست من را ببیند و موهايم را هم ديده بود. و بعدها هم دیدهبود كه هر روز صبح زود توي تراس موهايم را شانه ميزنم و ميبافم و بعد زير روسري قايماش ميكنم. اما نگفته بود كه هر بار هم ديدهبود جای سوراخي را روي گلوي من كه بوي سرب ميداد و باروت...
و خواستم همهي اينها از خاطرم برود. و يكهو فكر كردم كه ديگر چيزي يادم نمانده. اما تا ديروز كه همه چيز خاطرم بود؟ دستام را روي شكمام گذاشتم. و خواستم كه هي اسماش را تكرار كنم و آن قدر تكرار كنم تا دوباره برگردد به حياط سفارت، جايي آن پس و پشتها. كه يكهو دردم گرفت و شايد فراموشش كردم.
فكر كردم دردم گرفته. بايد تمامش ميكردم كه برگردم سر زندگيام و همه چيز يادم برود و سرم گرم بچهام شود و بعد بچهي ديگري بزايم و بعد باز هم بچهای دیگر.
و بچه شايد هفت يا هشت ماهه بود كه به دنيا آمد. خنگ و وامانده به نظر ميآمد. اين نظر من بود. و حتي توي گوش پرستار هم گفته بودم كه اگر ميگذاشتند كه با او بخوابد: حتماْ بچهام مثل ماه ميشد، درست عينهو او!
نميدانم اين حرف را كي توي دهانام گذاشته بود. اخم كردم و خواستم برگردم به چند ساعت عقبتر و موقع زايمان آن قدر خون ازم بريزد بيرون كه تلف شوم. كه بچهام همان هفت هشت ماهه به دنيا بيايد و پرستارها با ذوق و شوق بگويند كه زنده است، كه دختر است، كه واي چقدر ماه است! و خودم تلف شوم. تا همه چيز براي هميشه يادم برود. بلند شدم، از روي تختام، ُسرمام را انداختم روي ملافههاي خونيام، كه لكههاي خون رويشان داشت كوچك و كوچكتر و كوچكتر ميشد. انگار میخواستند از ملافهها تحليل بروند و بخارشوند و جايي در پس و پشتها گم شوند.
به زور دويدم تا سالهاي بعدم. شصت و هفت ساله شدم. نميدانم، اصلاْ هفتاد ساله. تا مبادا چيزي به يادم بيايد از حياط سفارت، و تراس خانهمان كه مشرف به حياط سفارت بود و من هر روز صبح زود توي همان تراس موهاي بلندم را شانه ميزدم و ميبافتم، جمع ميكردم و سنجاق ميزدم و زير روسريايم قايم ميكردم تا ستوان به هم بريزدشان و بگويد: اجازه میدهی من موهایت را شانهبزنم؟
و من لپهايم گل بيندازد كه آره! و بپيچم به دست و پاي ستوان و زود به زود بوي باروت و سربي را كه از او ميآمد به روياش بياورم.
خواستم كه بگويم هفتاد سالهام.
گفتم: هفتاد سالهام.
و خيالم راحت شد كه دارد خوب تمام ميشود.
كه يكهو دیدم با همان لباس بيمارستاني كه از سالها پيش توي تنم مانده بود بلند شدهام، بوي ُسرم مي دهم و مايع ضدعفوني كننده و لختههاي خونِ روي تنام هنوز گرم است.
هفتاد سالم بود و توي آينهي روبه رويام بيست ساله مينمودم، مثل سالها پيش، كه توي تراس خانهمان، اين ور پردههاي توري، دلم بند ِ ستوانی شد كه توي حياط سفارت نگهبانها را مرخص ميكرد تا به دختري فكر كند كه هر روز صبح زود موهاش را توي تراسي كه مشرف به سفارت بود شانه ميزد و ميبافت و امروز دير كرده بود. و يكهو ديده بود كه با روسريام ظاهر شدهام و روسريام سُريده بود و او توانسته بود گردنام را حتی ببيند؛ و سوراخ روي گردنام را كه سالها بعد با گلولهاي ايجاد ميشد. نگرانم شده بود و بعدها هم هيچوقت نتوانسته بود به رويام بياورد كه چقدر از بوي باروت اين سوراخ ترسش ميگرفتهاست.
بعد من را كشانده بود توي حياط سفارت، جايي آن پس و پشتها. من را عاشق خودش كرده بود و حيف كه حتي نميتوانستم اسماش را درست ادا كنم و تنها صداش ميزدم: كلنل!
مادر گفته بود كه نجساند. پدر گفته بود: همينمان مانده بود كه تخم سگ ِ يک خارجي توی دامنمان بيفتد. و آن قدر كش داده بودند كه آن اتفاق افتاده بود. اما نمیگویم كه اي كاش هرگز توي هيچ صبح زودي نرفته بودم توي تراس كه موهايم را جلو چشم آن خارجي شانه بزنم و ببافم كه يكهويي به سرش بزند و جلو چشم آن همه آدم مرا بقاپد و با آن همه جعل و دروغ تا لب مرز بكشاند و آن وقت آن اتفاق بيفتد، جلو چشم هر دومان.
خواستم از يادم ببرم كه چطور آن طرف مرز نرسيده، بين آن همه گوسفند زنگوله به پايي كه توي سينهي كوه پخش و پلا شده بودند يكهو تير سرباز خوابآلودي همه چيز را به هم ريخته بود.
«بنگ! بنگ!»
و توي گوش خودم خواندم كه هفتاد سالم شده ديگر.
گفتم: هفتاد سالم شده ديگر.
و از جلوي آينه كنار نكشيدم. داشتم با انگشتهايم خودم را در آينه به هم میزدم تا پير و چروکیده شوم، اما نشدم. هنوز بيست سالم بود. و انگار سالها بود كه بيست ساله مانده بودم و هيچ كاري هم نميشد كرد.
هنوز بوي بيمارستان ميدادم، اما يادم نميآمد كي با آن مرد یکی شده بودم و كي بچهدار شده بودم كه دردم بگيرد و ببرندم بيمارستان و بخوابانندم روي آن تخت و چرا آن همه خون… هفت هشت ماهه… و يكهو ديدم كه هنوز بوي سرُم ميدهم، بعد از اين همه سال. و ديدم كه توي هفتاد سالگيام هم هنوز موهايم همانطور بافته و زير روسريام قايم مانده است و ديدم كه آب از آب تكان نخوردهاست.
گفتم: من هفتاد ساله ام… نه…
گفتم كه هفتاد سالهام و سر ِ زا رفتهام... نه...
ديدم هنوز بوي سرُم ميدهم و گلویام سوراخ است و خوني كه ازش بيرون ميزند هنوز گرم…
و گردنام را نشان دادم… كه سوراخ بود… به اندازهي يك گلوله، و بوي سرب ميداد… بوي خوابآلودگي سربازي كه من را با موهاي بافتهي بلند ِ بدون روسري، توي گرگ و ميش اول صبح ِ لب ِ سيمهای خاردار مرز، به جاي گرگ زده بود.
1/6/85