زرد
خورشيد را که دوباره برافروزند مي روم بچهها را زيرش ميکارم
روحم را با کبريت ميگيرانم و مي گذارم براي خودش بخواند،
مادرم را برداشته و حسابي صابونش ميزنم،
استخوانهايم را ميسابم
موهاي بي جانم را پُفش ميدهم،
شعري مينويسم به اسم زرد و لبهايم را پايين آورده آن را مينوشم،
با قاشقي پر از گرما شکمم را سير ميکنم و همه در خانه جمعند و با بال هايشان بازي ميکنند و دنيا تکان ميخورد از آن همه لبخند و ديگر هيچ کجا زهري پيدا نميشود،
و آسمان بي وبا و بي بلا و آب حيات براي همه ، براي همه
و هيچوقت ديگر نميميريم، هيچ کداممان،
و زندگي ميکنيم مگر نه ؟
23 سپتامبر 1972
تمرکز بايد کمي راحتتر باشد.
تمرکز ميکنم.
کتابهايم همديگر را هيپنوتيزم ميکنند.
جريل به بيشاپ ميگويد که به آن نقطه خيره شود.
تو فرو مي روي ، تايت به پلات ميگويد.
اليوت ، مادرخيلي وقت گم شدهاش را به ياد ميآورد،
سنت لوييس و سوويني که از هواي ظريف برخاستهاند،
آقاي بويلرمن ، دهانش کوهيست، زبانش سرخِ سرخ، زبانش رعدي کامل،
زود باش لطفا وقتش است. دوباره . دوباره .
تمرکز ميکنم.
ماشين تايپم فرو مي رود به اعماق و عميقتر .
روت عزيز ، جان عزيز ، اسکار عزيز. همهشان حالا مردهاند.
دير است، زود باش لطفا زمانش رسيده است.
ماگس مطمئنا تو براي نوشيدن هنوز اينجايي.
ماگس رفته، شام حاضر است.
ماگس حتما مرا ساعت پنج در ريتز خواهي ديد.
زود باش کسي مرده است و ما هنوز زندهايم.
۸ سپتامبر ۱۹۷۱
خطر کردن
وقتي دخترش دست به خودکشي ميزند
و دودکش مثل مستي ميافتد
و ماده سگي که دمش را ميجود
و آشپزخانه که قوري براقش را ميترکاند
و جاروبرقي که پاکتش را قورت ميدهد
و توالت که خود را با اشکهايش ميشويد
و ترازو که سنگيني روح مادربزرگ و پنجره را نشان مي دهد
آن تکههاي آسمان ، شبيه قايقها براه ميافتند
و چمن به پيادهرو ميغلتد
و مادر دراز ميکشد روي تخت عروسياش
و دلش را مثل دو تخم مرغ ميخورد.
شب پر ستاره
اينها مرا از خواهشها و نيازهاي مبرمي که دارم دور نميکند ـ بگويم کلمه – دين . بعد ميروم بيرون و در شب به نقاشي ستارهها ميپردازم.
از نامههاي ون گوگ به برادرش
اثري از شهر نيست
تنها درختي سياه چرده مثل زني غرق شده در آسماني داغ يکدفعه پيدا ميشود.
ساکت است شهر .
شب با يازده ستارهاش زخميست
آه شب پر ستاره ، پر ستاره !
من اينگونه ميخواهم بميرم.
تکان و حرکت ، همهشان جان دارند.
حتي ماه با رنگ نارنجياش بچهها را که هل ميهد، مثل خدا، از چشمانش، خميازه ميکشد.
ماري پير و مرموز ستارهها را ميبلعد
آه اي شب پر ستاره ، پر ستاره !
من اين گونه ميخواهم بميرم.
در آغوش غول شب، آن اژدهاي بزرگ مرا مي بلعد
ببُرم از، دل برکنم از، چشم ببندم از زندگي ميخواهم
بينشان و بي صدا،
بي رقص،
بي گريه.