چهار داستان: قاتل و...
1
براي خالد رسول پور نازنين
قاتل!
مثل هر شب:
زن بر روي کاناپه روبروي مرد نشسته است. پاهاي مرد از زير ملافه بيرون زده است. زن نگاهش را از اوج و فرودهاي خطوط آماري بازار بورس در صحفه تلويزيون به سينه مرد _ که بالا و پايين مي رود _ مي کشد.دوباره به صفحه تلويزيون زل مي زند. نگاهش بر روي صفحه تلويزيون ثابت مي ماند و زير لب زمزمه مي کند:
- هنوز زنده است.
بعد از اين که ديگر مطمئن شد تعداد بسياري از خوانندگان به نيت پليد کلمات پي بردهاند فکر مي کند که براي امروز بازي کردن ديگر بس است.پس تصميم مي گيرد به لذت بخش ترين کاري که به نظرش در اين دنيا وجود دارد بپردازد؛ نگاه کردن به يادداشت هاي روزانه همسرش. پس بلند مي شود و دفتر مرد را از بالاي سرش بر مي دارد. عجله نکنيد! ذهنتان حتا يک برگ هم نمي خورد. يک عادت است قلم را لاي آخرين برگ سياه شده گذاشتن .زن آهسته زمزمه مي کند_زن مي داند عميق بودن خواب در ساعات مختلف در نوسان است_ پس شما هم آهسته بخوانيد:
و اکنون شما خواننده همراه، همراه با تو _ همسر عزيزم _ چشمانتان بر روي اين کلمه فکوس کرده است. ولي بايد بگويم من چيز زيادي براي گفتن ندارم! امشب درست ...... شب است ( لطفن عدد دلخواه تان را در نقط چين بگذاريد.) که تو کانال تلويزيون را عوض نکردي! ... شب+... عدد شب+ (... راهنماء عدد شب) که تو ديالوگت را عوض نکردي! عزيزم مي داني که کسي از داستان تکراري خوشش نمي آيد. عزيزم تو هر شب مرا به قتل مي رساني بدون اين که دليلش را به من بگويي. من منتظرم که تو ديالوگ جديدي بگويي. من اگر جاي تو بودم کانال را عوض مي کردم. ( نمي دانم، مي داني که کانال هاي ديگر هر شب در اين ساعت برنامه هاي مستند و فيلم هاي هنري خوبي پخش مي کنند؟)حتا مهمتر از آن ديالوگم را عوض ميکردم.پس هر چه زودتر خواننده همراه را به شب بعد دعوت کن! هيچ کس از داستان تکراري خوشش نمي آيد.
آه ببخشيد عزيزم چون ممکن است من فردا شب نفس هايم ملافه ايم بر روي سطرهاي مردمک چشم خواننده هاي عزيز بالا و پايين نرود پس بگذار يکي از راش هاي فيلمي با تم تفاهم را که با هيچ دوربيني فيلمبرداري خواهد شد را پيش بيني کنم:
تصوير تلويزيوني برفکي است. *********************** ( به علت کمبود امکانات اين ستاره هاي مشکي رنگ را به نشانه حالت ذهني من نسبت به برفک هاي سفيد تصوير تلويزيون از من بپذيريد.)کات.
***
مثل همين شب:
زن در کنار مرد دراز کشيده است. پاهايشان از زير ملافه بيرون زده است. و تو خواننده نگاهت را از برفک هاي مشکي رنگ تلويزيون کاغذي به دو ملافه مي کشاني. هر لحظه در انتظار... نفس هاي دو ملافه! ( لطفن کلمه مورد علاقه ات را در نقطه چين قرار بده! ) مي داني! اين يک قتل معمولي نيست. به غير از تو خيلي هاي ديگر شريک جرم هستند. يکي از مزيت هاي اين نوع قتل اين است که کسي نمي داند که آيا قاتل است يا شريک جرم! تو الان يادت نمي آيد که چگونه مرد و زن را کشتي! دنبال آلت قتاله هم نگرد. چون آلتي در کار نيست! پس تو مجبوري به پيشنهاد من _ يک نويسنده بدون نفس هاي ملافه اي _ عمل کني. پس تا دير نشده و خدايي نکرده کسي فکر بدي در مورد تو نکرده خودت را به شب بعد دعوت کن:
***
مثل هر شب:
خواننده اي همراه در دل داستان بر روي اين خطوط نشسته است و خيلي دوست دارد مثل هر شب به لذت بخش ترين کاري که ممکن است يک خواننده انجام دهد عمل کند:
>>>>>>>>>>>>>> ***********************
.
شيراز 14 بهمن 83 _ بازنويسي : شيراز 31 مرداد 85
***
2
براي تماشاچي والس سکوت من و س : محمد فهيمي
چهارراه
ماشين گل کاري شده بود. آخرش بود. يه ماشين مدل بالا.
جلو پام ترمز کرد و گفت: کجا مي ري؟
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: چهارراه بعدي؟
- بيا بالا!
در روي صندلي عقب چند مرتبه خودم را در آينه ديدم و چند مرتبه آقاي راننده را.
آهسته مي رفت.
- ببخشيد من عجله دارم؟ اگه ميشه يه مقدار تند تر؟ ماشينتم که آخرشه؟
بوق. بوق...
- کره خر نگاه چه طور رانندگي مي کنه؟
کرواتش را باز کرد و رو صندلي کناري انداخت.
نگاهي به صندوق عقب کردم که باز و بسته مي شد.
- مثه اينکه صندوق بازه؟
- ها... نه... چيز نيست. همين جوري يه. درست مي شه.
آهسته مي رفت.
- آقا من عجله دارم. عروس که نميبري. يه کمي تند تر برو. نگاه از اون ژيانه که کمتر نيستيم. نگاه چه طور مي گازونش.
- عروس... مثه عروس...
گازشو گرفت. تا چهارراه براي يک نفر هم بوق نزد.
پياده شدم. دست در جيب که کردم رفتش. عروس نميبرد. تند رفت. مثل برق.
پس اون تور سفيد که از صندوق بيرون زده بود چي بود؟
نه عروس نمي برد؟!
به اون طرف چهارراه رفتم. ماشين عروسي از جلويم رد شد.
بوق بوق بوق...
شيراز _ بهار 84
***
3
براي پدرم و ملودي... ديگر، سالخورده اش
اين ملودي را شنيدي؟
و من ماندم و جسد بابام.
هيچ کس از اين قتل با خبر نبود.
ماندم که چه کارش کنم. بايد جايي خاکش مي کردم.
در باغچه خانه گوري کندم: کمي کوچکتر از حد معمول.
در گور گذاشتمش. پاهايش از گور بيرون زد. پاها را خم کردم رويش. صداي قرچ قرچ شکستن پاهايش در گوشم طنين انداخت.
و خاک بود که بر رويش ريختم.
اصلن تقصير خودش بود. بهش گفته بودم که ديگر بالاي سرم آن صدا ها را در نياورد. آن هم چه موقعي: موقع خوابيدنم. صداي ملچ ملچ کردنش هنگام خوردن مرا حرص مي داد. بعضي وقتها مطمئن مي شدم که اين کارش ـ نشستن در بالاي سرم و ملچ ملچ کردنش ـ عمدي است.
آن شب هم خيلي تحمل کردم ولي خودش خواست که اين طور شود. بلند شدم . نگاهش کردم. بروبر نگاهم ميکرد و از دهانش همان ملودي هميشگي را تکرار مي کرد. دوباره خوابيدم.
رفت خوابيد. بلند شدم و کار را که از خيلي وقت پيش بايد انجام مي دادم عملي کردم. دستگيره شير گاز را تا آخر باز کردم و به بيرون رفتم. در را که ميبستم نگاهم تنها دهنش را ديد که باز باز بود. در راه قفل کردم.
ساعت از دو شب گذشته و من يک ساعت پيش او را کشتم. تقصير خودش بود. بهش گفته بودم که اين کار تکرار نکند و او تکرار کرد.
مهتاب بر روي باغچه ميتابد و من در زير پنجره مي خواهم راحت بخوابم.
... خوابم نمي برد. ملودي تکراري را کسي بايد بنوازد که من بخوابم. ديگر عادت کرده ام.
شيراز _ بهار 85
***
4
جستجوي مرگ!
مرگ به در خانه که رسيد در زد و صبح به خير گفت :
« صبح به خير. من دنبال خانم سر کوويچ مي گردم.»
مرد صاحبخانه او را نشناخت.
- اشتباه آمديد. پلاک ?? منزل خانم سرکوويچ است.
مرگ نگاهي به پلاک خانه کرد. ?? بود.
مرد در را بست.
مرگ راه افتاد. در جلوي خانه اي که پلاکش ?? بود ايستاد و در زد. چند بار.
رهگذري دستي بر شانه مرگ گذاشت و گفت:
نيستند. از اين جا يک ساعت پيش اسباب کشي کردند.
او هم مرگ را نشناخت. چون مرگ دستانش را در جيب و مو هايش زير پالتو پنهان بود.
رهگذر رفت و مرگ يادش آمد که در جاده بايد با خانم سرکوويچ ملاقات کند.
قدمهايش را تند تر کرد. امروز سرش شلوغ بود. بايد به چند مورد رسيدگي مي کرد.
شيراز- بهار 85