صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




کيت شوپِن ( 1904-1851)/ ترجمهٔ صادق عسکری
Surrealist@Gmail.com

ساعتي از زندگي


 کاترين او فلاهرتي در 8 فوريه 1851 در سنت لوئيس در ايالت ميسوري آمريکا متولد شد. پدرش از تجار موفق ايرلندي بود که به آمريکا مهاجرت کرده بودند. مادرش از نژاد فرانسوي بود و با گروه‌هاي فرانسوي‌ ساکن آمريکا ارتباط نزديکي داشت. پدرش هنگاهي که او پنج سال داشت در يک سانحه‌ي ريزش پل کشته شد. اين اتفاق او را هرچه بيشتر به خانواده مادري و آداب و رسوم فرانسوي ‌ها نزديک کرد. او به آثار بزرگاني  همچون سر والتر اسکات و چالز ديکنز علاقه فراواني داشت. در دوران جواني به تحقيق و بحث در زمينه‌ي ميزان اختيارِکليساي کاتوليکِ رم درباره جنسيت افراد پرداخت. او معتقد بود حق زنان ناديده گرفته مي‌شود. ( او بعدها هم به تشکل‌هاي حمايتي از حقوق زنان پيوست). در سال 1870 با اسکار شوپن ازدواج کرد که ثمره اين ازدواج 6 فرزند( يک دختر و پنج پسر ) بود. در يک دوره زماني کوتاه 1879 تا 1884 شوهر و مادرش فوت کردند که اين مسئله باعث به وجود امدن افسردگي شديد و ناراحتي روحي در او شد تا آن‌جا که به توصيه‌ي پزشک براي بهبودي و آرامش به نوشتن روي آورد.
حاصل کارهاي ادبي او  آن چندين  مقاله و داستان کوتاه و دو رمان است. مشهورترين اثر شوپن رمانِ بيداري است که به شرح نياز‌هاي جنسي يک زن مي‌پردازد و تا مدت‌ها اجازه چاپ پيدا نکرد.کيت شوپن در سال 1904 در حالي که مشغول بازديد از  نمايشگاه سنت لوئيز بود بيهوش و دو روز بعد جان سپرد.

 

ساعتي از زندگي

 با علم به ابتلاي خانم مالارد به عارضه قلبي نهايت دقت به عمل آمد تا خبر مرگِ همسرش به آراميِ هرچه بيشتر به اطلاع او رسانده شود. اين خواهرش جوسفين بود که با اشاره‌هايي غير مستقيم سعي مي‌کرد تا  موضوع را به‌نحوي به او بفهماند. ريچارد? دوستِ همسرِ خانمِ مالارد هم آن‌جا حضور داشت. ريچارد در دفتر روزنامه بود که خبرِ حادثه‌ي قطار  با نام  برنتلي مالارد در راسِ‌ ليست کشته شدگان به او رسيد. تنها زماني کوتاه را براي اطمينان از درستي خبر با دريافت تلگراف بعدي صرف کرد تا بتواند از هرگونه عکس العملِ اشتباه در رساندن خبري که خودِ او هم به سختي تحمل شنيدنش را داشت به خانم مالارد جلوگيري کند.
خانم مالارد خبر را مانند زنان بسياري ديگري که خبر مشابهي را شنيده بودند - با عجز و ناتواني از قبول اين‌چنيني واقعيتي- نشنيد.تنها به يکباره با گريه خود را در آغوشِ خواهرش جوسفين انداخت و زماني که از شوک شنيدن خبر کاسته شد به اتاقش رفت تا تنها باشد و به هيچکس هم اجازه نداد تا او را همراهي کند.
داخل اتاق در مقابل پنجره‌ي باز،  در ميانِ صندلي بزرگ و راحتي فرو رفت. خستگي مفرطي جسمش را دربرگرفته بود و انگار قصد داشت به روحش نيز نفوذ کند. از ميان چهارچوبِ پنجره‌ي مقابل چشمانش سرشاخه‌هاي درختاني که حالا ديگر با آمدن بهار جاني دوباره گرفته بودند و با وزشِ هر نسيم مي‌رقصيدند، نمايان بود. بوي دلپذيرِ هوايي باراني به مشام مي رسيد. صداي دستفروشي که در خيابان جلوي خانه‌اش مشغول فروش اجناسِ خود بود به گوش مي‌رسيد. کسي در آن دور دست‌ها آوازي مي‌خواند. گنجشک‌هاي بي شماري بر لب بام‌ها جيک  جيک مي‌کردند. در مقابل چشمانش تکه‌هاي آبيِ آسمان از پسِ ابرهاي درهم تنيده در سمت غرب ِ پنجره نمايان بودند.
سرش را به پشتيِ صندلي راحتي تکيه داده بود وکاملا بي‌حرکت بود. تنها زمان‌هايي مي‌شد که درست مانند کودکي که با گريه به خواب برود و در خواب هم هق‌هق کند  بغض گلويش را مي‌شکست و او را تکاني مي‌داد.
جوان? زيبا و آرام بود? با صورتي که خطوطش حاکي از مقاومت درونيِ او در برابر سختيِ  زندگي بود. اما حالا چشمانش با بهتي ملال‌آور به فراسوي يکي از همان تکه‌هاي آبيِ آسمان خيره مانده بود. در فکر فرو نرفته بود. بلکه در نگاهش مي‌شد نوعي بلاتکليفي و عدم توانايي در چاره‌جويي را خواند.
انگار قرار  بود چيزي به سراغش بيايد و او بيمناک انتظارش را مي‌کشيد. چه بود؟ مبهم‌تر از آن بود که به اسم درآيد. با تمام اين وجود او به ‌خوبي احساسش مي‌کرد که از ميان تمام صداها و رنگ‌ها و مناظري که آسمان پيشِ رويش را پوشانيده بود آهسته به سمتش مي‌آيد.
با حالتي حاکي از درد نفس‌نفس مي زد? داشت مي‌فهميد آن‌چه به سمت او مي‌آيد تا احاطه‌اش کند چيست به همين دليل سعي داشت تا آن ‌را با اراده‌اش که به همان  بي‌جانيِ دستانى سفيدِ لرزانش بودند? به عقب براند.
زماني که ديگر از کشمکش‌هاي دروني رهايي پيدا کرد? کلمه‌اي نجواگويان از ميان دهانِ نيمه‌بازش خارج شد. و دوباره دوباره با هر نفس اين کلمه را زمزمه کرد:« رهايي ?رهايي? رهايي !!» ديگر در نگاهش اثري از ترس و نااميدي نبود بلکه به جاي آن برقِ شادي و اشتياق در چشمانش موج مي‌زد. ضربان قلبش بالا رفته بود و جريانِ خون هر ذره از بدنش را گرم مي‌کرد و سراسر وجودش را آرامش مي‌بخشيد.
حتي براي لحظه‌اي سعي نکرد تا از خود بپرسد اين لذتِ بي‌حد و حصر چيست که تمام وجودش را فرا گرفته است. به اين خودباوري رسيده بود که بتواند از اين سوال به عنوان مسئله‌اي جزئي چشم‌پوشي کند.
خوب مي‌دانست که اگر دست‌هاي پر محبت و مهربان  او را- چهره‌اي که هيچ‌گاه عشقش را دريغ نکرده بود - در آغوشِ مرگ کبود و بي‌جان ببيند، دگرباره خواهد گريست. اما در پسِ اين لحظاتِ تلخ? سال‌هاي آتي را مي‌ديد که ديگر کاملا به خودش تعلق خواهد داشت. و او با آغوشي باز به استقبالش مي‌رفت.
درسال‌هاي آينده ديگرکسي نبود که او به‌خاطرش زندگي کند. ديگر زندگي تنها متعلق به خودش خواهد بود. ديگر اراده‌اي قوي سعي نخواهد کرد تا با سماجتي متعصبانه به او بقبولاند که زن و مرد حق دارند عقيده‌ي خودشان را به ديگري تحميل کنند. نيت مهربانانه و يا شايد هم ظالمانه‌ي اين تصميم موجب مي‌شد تا کار او در آن لحظه‌ي کوتاه چيزي جز گناه به نظرش نيايد.
اما هنوز بعضي اوقات دوستش داشت- البته نه بيشتر اوقات. چه اهميتي داشت؟ عشق اين معماي حل‌نشده ديگر چگونه مي توانست در مقابلِ اين آزادي درونىِ او که ناخودآگاه وجودش را تصرف کرده بود? بايستد؟
« آزادي! روح و جسمم ديگر  آزاد خواهند بود...!» مدام زير لب زمزمه مي‌کرد.
خواهرش جوسفين  در مقابل در بسته‌ي اتاق زانو زده بود و از سوراخ کليد التماس مي‌کرد تا در را به رويش باز کند: « لويس? در رو باز کن. ازت خواهش مي‌کنم. خودت رو از بين مي‌بري- تو داري اون‌جا چه‌کار مي‌کني؟ لويس؟ به‌خاطر خدا در رو باز کن!»
« از اين‌جا برو? من خودم رو از بين نمي‌برم». در مقابل پنجره داشت هواي تازه‌ي بهاري را تنفس مي‌کرد.
رويا‌ها و خيالات تمام روزهاي در راه? روزهاي بهاري? روزهاي تابستان و تمام روزهاي ديگري که تنها از آنِ خودش بودند به ذهنش هجوم آورده بود. در دل آرزو مي‌کرد تا زندگي‌اش طولا ني باشد. انگار نه انگار همين‌ ديروز بود که با احساسي مشمئزکننده زندگي به نظرش زيادي طولاني آمده بود.
بلند شد. در را براي خواهرش که پشتِ در مدام التماس مي‌کرد? باز کرد. برق پيروزي در چشمانش نمايان بود و به مانند ملکه‌‌ي پيروزي،  مدهوش گام  برمي‌داشت. با تکيه بر خواهرش از پله‌ها پايين رفت. ريچارد پايين پله‌ها انتظارش را مي‌کشيد.
کسي در جلويي خانه را با کليد باز کرد. اين برنتلي مالارد بود که گرد و خاک سفر گرفته? ساکِ سفر و چترش را خونسردانه حمل مي‌‌کرد. او  جايي بسيار دورتر از محل حادثه بوده و حتي نمي‌دانست اصلا حادثه‌اي اتفاق افتاده است. با تعجب به گريه‌هاي جوسفين نگاه مي‌کرد و تلاش ريچارد براي دور کردن او از چشم همسرش.
اما ديگر خيلي دير شده بود. دکتر‌ها علتِ مرگ را سکته‌ی قلبیِ ناشی از شادی بیش از حد اعلام کردند.


 



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است