صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها






در معرفی خوان رولفو و مروری کوتاه بر ادبیات آمریکای لاتین به همراه داستانی کوتاه


خوان رولفو گذشته از پدر و پارامو، كه به عنوان يكي از ده رمان بزرگ قرن بيستم شناخته شده، مجموعه‌اي بنام دشت مشوش منتشر كرده است. اين دو اثر، ادبيات انقلاب مكزيك، و رسوم ديارگرايي را در خود خلاصه مي‌كند، با اين همه، از نظر ژرفا، ابهام و كيفيت ادبي از اين حد فراتر مي‌روند.
حضور مرگ و گناه روابط آكنده از خشونت پدران و فرزندان و روياي بهشتي كه به صورت دوزخ درآمده. همه از نظر گاهي محدود روايت مي‌شود.
خوان رولفو در پدروپارامو، كه آكنده از نوميدي و سنگدلي است و تسلسل زماني در آن به كلي گسسته است، به شيوه‌اي شاعرانه و رئاليستي جهان ناپديد شدة پيش از انقلاب و استثمارگري‌هاي مالك هستند آن را با زباني عاري از خشونت و حتي عاري از تلخي باز مي‌گويد.
دوران محدود و درخشان نويسندگي خوان رولفو يكي از شگفتي‌هاي ادب آمريكاي لاتين است. او نويسنده‌اي است كه نسبت به بي‌عدالتي و نابرابري اعتراض نمي‌كند. اما در سكوت، از وجود آن همچون بخشي از يك بیماری مسري كه زندگي نام دارد رنج مي‌برد.
خوان رولفو در رمان پدروپارامو قصه‌اي نمي‌پردازد، او عصاره تجربه‌اي را كه در جهان پيرامون خويش، جهان سايه‌هاي بدون جسم، بر آن دست يافته ارائه مي‌دهد.
خوان رولفو پيرامون زبان قصه‌هايش، كه در ابتدا   بسيار پرحجم بود، مي‌گويد: «با نثري سنگين نوشته شده بود، نثري انباشته از الفاظي. و به شيوة مالوف و قراردادي بود.»
فرهنگ واژه‌هاي او بسيار محدود است. درست‌تر بگويم اصلاً حرف نمي‌زنند. من در آثارم نمي‌خواهم با زبان نوشتن حرف بزنم، بلكه مي‌خواهم با زبان گفتن بنويسم. زندگي آثارم نيز در زبان است و ضرباهنگ اين زبان همان ضرباهنگ زندگي است كه سعي كرده‌ام گام به گام با آن حركت كنم.
خوان رولفو، نويسنده باريك‌اندام و لاغرچهره و دراز دست دشت‌هاي سوخته از سرزمين سوخته مكزيك، با صداي غمگنانه و با زباني ساده به سادگي ضربان قلب، آواز قوي سرزميني ويران را سر مي‌دهد. قويي كه به قانقرايا دچار شده است. او با قلمي نيز هر واژه از رمانش را گويي بر صخره‌اي سخت نقر مي‌كند و همه از اين روست كه درخشش رمانش ماندني است.
خوان رولفو امروزه در «سازمان سرخپوستان» كار مي‌كند، سازماني كه وظيفه‌اش حمايت و اسكان سرخپوستاني است كه از پيشرفت كار و زندگي بازمانده‌اند و در شهرهاي مكزيك به صورت آواره‌ها دربدرند و آشوبگران آنان را به عنوان چماقدار به كار مي‌گيرند. كاري خسته‌كننده و يأس‌آور است.
خوان رولفو به روشني نمي‌داند كه چگونه به ادبيات كشانده شده، جز اين كه يك روز چشم باز كرده و خود را در آن ديده است. و نوشت: «به اين سبب دست به نوشتن زدم كه مي‌خواستم از انزواي زندگي پيرامونم بيرون بيايم.» رولفو از چيزهايي مي‌نويسد كه مي‌داند و احساس كرده است. در آثارش شور و اشتياق ساده يك انسان كشاورز در برخورد با مسايل بنيادين همچون عشق، مرگ، اميد، گرسنگي و خشونت ديده مي‌شود.
زبان رولفو همچون جهان او ساده و صرفه‌جوست. او پيامي ندارد، بلكه به تصوير كردن بينوايي و فقر در سرزميني تباه شده مي‌پردازد. سرزميني كه سرنوشتي مرگبار چمنزارها و علفزارهاي سبز و مواج را به صورت گورهاي دهان گشوده و بويناك درآورده است. رولفو مي‌گويد كه انقلاب بند از پاي احساسات تندي گشود كه در برخي از روستاها به صورت عادت درآمده‌اند. مردم در پاره‌اي روستاهاي خاليسكو از راه آدمكشي زندگي مي‌كنند. اين كار خودش يك شغل و يك راه زندگي كردن است.
مكان قصه‌هايش، در طرح كلي، استان خالييسكوست اما در حقيقت نماد تمامي سرزمين مكزيك نيز هست، رولفو بيش از آن كه به حقيقت‌ها و به واقعيت‌ها علاقمه‌مند باشد، دلبسته بينش خويش از آنهاست.
هم صد سال تنهايي، كتاب مشهور گارسيا ماركز و هم پدروپارامو كه سيزده سال پيش از آن نوشته شده، حكايت نوميدي و اشتياق براي نابودي است و نويسندگان اين دو اثر براي نشان دادن اين مفاهيم به فوق طبيعت روي مي‌آورند. گويي براي دست يافتن بر اين عقايد ناگزير از صحنه‌اي كه تنها رويدادهاي معقول مي‌تواند در آن اتفاق بيفتد روي مي‌گردانند. گويي كفاره‌اي در ميان نيست، رستاخيزي نيست، حتي گزيري نيست. و گويي آنچه آنان ناگزير به بيان آنند چنان وحشتبار است كه نمي‌توانند ساده بيان شوند. شايد به همين سبب باشد كه به ساختار اسطوره‌اي روي آورده‌اند.
جهاني كه خوان رولفو تصوير مي‌كند آكنده از فقر و فساد است، فقر و فسادي كه انقلاب مكزيك به ارمغان آورده و تنها دگرگوني كه در ساختار حكومت به وجود آمده آن است كه ارباب‌ها تغيير كرده‌اند، و يا زمين‌خواران به ما زمين ندادند.
- دنياي گسترده و حيرت‌آور ادبيات قصه‌نويسي و نقد آمريكاي لاتين تنها به رمان‌هاي سياسي و انقلابي كه تاكنون خوانده‌ايم و خواهيم خواند، محدود و بسته نمي‌شود. در اين منطقه از جهان ادبيات نسل قلم، از ديرباز جايگاهي والا و قابل قياس با رمان و زمان داشته است.
آنچه در اين صفحات مي‌خوانيد، كيفيت برجسته اين ادبيات بشري را آشكار مي‌كند. اگرچه هرگز تشنگي ما با يك رمان و يا چند قصه سيراب نمي‌شويم ولي دريچة ديگري، مرگ مؤلف ديگري در شگفتي و زيباشناسي است.


بگو مرا نكشند

«خوستينو! به‌اشان بگو مرا نكشند. برو به‌اشان بگو. محض رضاي خدا! به‌اشان بگو. بگو خواهش مي‌كنم. محض رضاي خدا.»
«نمي‌توانم. يك سرگروهباني آنجاست كه حاضر نيست اسم تو را بشنود.»
«كاري بكن كه به حرف‌هات گوش كند. به هر زباني كه بلدي‌ به‌اش بگو. همين‌قدر كه ترساندنم براي هفت پشتم كافي‌ست. به‌اشان بگو خواهش مي‌كنم. محض رضاي خدا.»
«آخر حرفشان فقط ترساندن تو نيست. انگار راست راستي قصد دارند بكشندت. من هم خوش ندارم بروم آنجا.»
«يك دفعه ديگر هم برو. فقط يك دفعه. ببين چه كاري ازت ساخته‌ست.»
«نه. خوش ندارم بروم. چون آن‌وقت مي‌فهمند من پسر توام. اگر دم به ساعت سروقتشان بروم مي‌فهمند كي هستم، شايد بزند به سرشان كه من را هم بكشند. بهتر است بگذاريم اوضاع همين‌جور كه هست باشد.»
«خوستينو، برو به‌اشان بگو به من رحم كنند. فقط همين را بگو.»
خوستينو دندان قروچه‌اي كرد و سرش را به نشانة نه بالا انداخت. مدتي سرش را همان‌طور تكان مي‌داد. «به آن سر گروهبان بگو ببردت پيش سرهنگ. به سرهنگ بگو من ديگر زهوارم در رفته. آدم پير و پاتال كه ارزش كشتن ندارد. مگر از كشتن من چه  چيزي عايدش مي‌شود؟ هيچي. آخر هر چي باشد روح كه دارد. بگو محض آمرزش روح خودش به من رحم كند.»
خوستينو كه روي سنگ پشته‌اي نشسته بود بلند شد و به طرف در اسطبل رفت. بعد سرش را برگرداند و گفت: «باشد، مي‌روم. اما اگر به سرشان زد كه يك گلوله هم خرج من بكنند، كي از زن و بچه‌هايم نگهداري مي‌كند؟»
«بسپارشان به خدا، خوستينو. برو ببين چه كاري ازت برمي‌آيد. فعلاً فكر من باش.» تازه سپيده زده بود كه او را آورده بودند. حالا ديگر صبح شده بود و هنوز آنجا بود، دست و پا بسته به تير، منتظر. آرام و قرار نداشت. سعي كرده بود بخوابد تا كمي آرام شود، اما خوابش نبرده بود. گرسنه هم نبود. تنها چيزي كه مي‌خواست اين بود كه زنده بماند. حالا كه فهميده بود جدي جدي قصد كشتنش را دارند، تنها احساسي كه داشت اشتياقي عظيم براي زنده ماندن بود.
اصلاً فكرش را نمي‌كرد كه آن ماجراي قديمي كه خيلي وقت پيش اتفاق افتاده بود و به گمان خودش پاك از ياد همه رفته بود، از نو زنده شود. همان ماجرايي كه او را واداشته بود دن لوپه را بكشد. ماجرا، آن طور هم كه اهالي آليما وانمود مي‌كردند، سر هيچ و پوچ نبود، او براي خود كلي دليل داشت. خوب يادش بود: دن لوپه ترورس مالك پونر تادپيدرا ـ علاوه بر اين، رفيق او ـ همان كسي بود كه او، خوونسيو ناوا، ناچار شده بود بكشدش، چون وقتي كه مالك پونر تادپیرا ـ البته رفيق او ـ بود، اجازه نداده بود خوونسيو گله‌اش را آنجا به چرا ببرد.
اول‌ها خوونسيو هيچ كاري نكرده بود، چون با رفيقش رودربايستي داشت. اما بعد كه خشكسالي رسيده بود و خوونسيو ديده بود كه گاوهاش يكي يكي پيش چشمش از گرسنگي تلف مي‌شوند و رفيقش دن لوپه هم همان‌طور سر حرفش ايستاده و نمي‌گذارد او گله‌اش را توي آن مرتع به چرا ببرد، به اين فكر افتاده بود كه پرچين حصار مرتع را سوراخ كند و گلة زار و نزارش را سر بدهد تا توي آن مرتع دلي از عزا دربياورند. دن‌لوپه هم معلوم است كه از اين كار خوشش نيامده بود و دستور داده بود سوراخ پرچين را بگيرند. آن وقت خوونسیو هم ناچار شده بود دوباره پرچين را سوراخ كند. خلاصه كار به اينجا كشيد که روزها سوراخ پرچين را مي‌بستند و شب‌ها او بازش مي‌كرد، در تمام اين مدت هم گله‌اش كنار پرچين منتظر بود. همان گله‌اي كه پيش‌تر فقط به بوي علف زنده بود، ‌اما يك پرش هم به دهنش نمي‌رسيد.
او و دن‌لوپه بارها و بارها با هم حرف زده بودند بي آنكه به نتيجه‌اي برسند تا اين كه يك روز دن لوپه به آن گفت: «ببين خوونسيو، اگر باز يكي از گاوهات پاش به مرتع من برسد مي‌كشمش»
خوونسيو هم در جوابش گفته بود: «ببين دن‌لوپه، اگر اين حيوان‌ها به فكر شکم خودشان هستند من چه تقصيري دارم. اين طفلك‌ها هم تقصيري ندارند. اگر بكشي بايد پولشان را بدهي.»
آن وقت او يكي از گوساله‌هام را كشت.
ماجرا سي و پنج سال پيش توي ماه مارس اتفاق افتاد، چون ماه آوريل من ديگر زده بودم به كوه، فراري شده بودم. نه آن ده تا گاوي كه به قاضي دادم. نه پولي كه با گرو گذاشتن خانه جور كرده بودم. به حالم فايده‌اي نداشت. تازه، هر خرت و پرتي را هم كه باقي مانده بود بالا كشيدند تا خيالشان راحت بشود. اين بود كه آمدم تا با پسرم توي زمين ديگري كه داشتم زندگي بكنم. اينجا اسمش پالودونادو است. پسرم بزرگ شد و با عروسم، ايگناسيا، ازدواج كرد. حالا هشت تا بچه دارند. ماجرا مال خيلي وقت پيش بوده، بايد تا حالا از ياد همه رفته باشد، اما انگار نرفته.
آن روزها فكر مي‌كردم كار با صد پسو تمام مي‌شود. از دن‌لوپه مرحوم يك زن مانده بود و دو تا بچه كه هنوز چهار دست و پا راه مي‌رفتند. بيوه‌اش هم كمي بعد مرد ـ به قول بعضي از غصه دق كرد. بچه‌ها را بردند. پيش قوم و خويش‌هايشان كه جاي دوري زندگي مي‌كردند. پس ديگر از آنها هم ترسي نداشتم.
اما مردم ولم نمي‌كردند، مي‌گفتند هنوز تحت تعقيب هستم، مي‌گيرند و محاكمه‌ام مي‌كنند. مي‌خواستند اين جوري تلكه‌ام بكنند. یا يك نفر وارد دهكده مي‌شد مي‌آمدند سراغ من كه «خوونسيو» چند تا غريبه توي ده ديده شده‌اند.»
من هم فوري مي‌زدم به كوه، آن بالا توي بيشه‌ها قايم مي‌شدم و چند روز همان‌جا مي‌ماندم. هيچ نداشتم بخورم، غير از سبزي و علف. گاهي اوقات ناچار بودم فقط نصفه شب از خانه بزنم بيرون. انگار يك گله سگ هميشه دنبالم بود خلاصه، كل زندگيم اين جوري گذشت، نه يك سال نه دو سال، كل زندگيم. و حالا آمده بودند سراغش، آن هم درست وقتي كه منتظر هيچ كس نبود. مطمئن بود مردم آن ماجرا را فراموش كرده‌اند. فكر مي‌كرد اين چند روز آخر عمر را راحت و آسوده سر مي‌كند. فكر مي‌كرد: «اين آخر عمري سر راحت به زمين مي‌گذارم. دست از سرم برمي‌دارند.»
سفت و سخت به اين اميد چسبيده بود. به همين خاطر برايش مشكل بود تصور كند اين جوري مي‌ميرد، بي‌هيچ مقدمه، يكباره. در اين سن و سال، بعد از عمري تلاش براي پس زدن مرگ، بعد از تلف كردن بهترين سال‌هاي عمرش در فرار از اين گوشه، به آن گوشه، حالا كه به خاطر آن همه مصيبت و فرار از هر كس و ناكس، مشتي پوست و استخوان شده بود، خشك و چغر مثل چرم.
مگر زنش را هم ول نكرده بود تا برود و تنهاش بگذارد؟ وقتي شنيد زنش گذاشته و رفته، حتي به فكرش نرسيد كه برود و دنبالش بگردد. گذاشت تا برود، حتي تلاشي نكرد بفهمد با كي رفته، تا ناچار نشود به دهكده برگردد. گذاشت تا زنش از دستش برود. همان‌طور كه همه چيز را ول كرده بود تا از دستش برود، بي‌دعوا و مرافعه. فقط يك چيز مانده بود كه چهارچشمي مواظبش باشد و آن هم زندگي خودش بود، و از پس اين كار برآمده بود. نمي‌شد بگذارد همين جوري بگيرند و بكشندش، نمي‌شد. آن هم حالا.
اما به همين خاطر از پالودونادو آورده بودنش اينجا. توي راه ا صلاً لازم نبود دست و پاش را ببندند تا فرار نكند. ترس دست و پاش را بسته بود. مي‌دانستند با آن هيكل زهوار در رفته، با آن پاهاي لاغر مثل چوب خشك كه از ترس مردن فلج شده بود، قادر به فرار نيست. آخر داشت به همان طرف مي‌رفت. به طرف مرگ. اين را به‌اش گفته بودند.
آن وقت بود كه فهميد. بعد سوزشي توي شكمش احساس كرد كه وقتي مرگ را دوروبر خودش مي‌ديد به سراغش مي‌آمد، چشم‌هايش فراخ مي‌شد و دهنش پر مي‌شد از آب ترشي كه ناچار بود به زور قورتش بدهد. يك چيز ديگر هم بود كه پاهاش را سنگين مي‌كرد، سرش كرخ مي‌شد و قلبش سراسيمه لگد به دنده‌هاش مي‌زد. نه، اصلاً نمي‌توانست با اين فكر كه قصد دارند بكشندش كنار بيايد.
بايد اميدي باشد. بايد ذره‌اي اميد در جايي باقي مانده باشد. شايد اشتباه كرده باشند. شايد دنبال يك خوونسيوناواي ديگر مي‌گردند نه او.
بي‌هيچ كلامي وسط آن مردها راه مي‌رفت، دست‌هاش آويزان از دو طرف. دمدمه های صبح هوا تاريك بود و بي‌ستاره. باد آرامي مي‌وزيد و خاك خشك را به حركت درمي‌آورد، خاك بويي شبيه بوي شاش داشت، بوي همة جاده‌هاي خاكي.
چشم‌هاش كه با گذشت زمان لوچ شده بود. با همة تاريكي هوا، به زمين زيرپايش خيره شده بود. تمام زندگي‌اش در اين خاك بود. خاك را چشيده بود. مثل كسي كه طعم گوشت را مزه‌مزه مي‌كند. سال‌هاي سال خاك را با شم‌هاي خودش زير و رو كرده بود، به هر وجبش جوري چشم دوخته بود كه انگار آخرين قطعة خاك است، انگار مي‌دانست كه چندان فرصتي ندارد. بعد، انگار كه بخواهد چيزي بگويد نگاهي به مرداني انداخت كه كنارش راه مي‌رفتند. مي‌خواست به آنها بگويد ولش كنند، بگذارند برود. «بچه‌ها، من آزارم به هيچ كسي نرسيده.» مي‌خواست اين را به آنها بگويد، اما همان‌جور ساكت ماند.   پيش خود گفت: «يك كم جلوتر به‌اشان مي‌گويم.» اما همان‌طور نگاهشان مي‌كرد. حتي مي‌شد پيش خود فكر كند آنها رفيقش هستند، اما نمي‌خواست،‌ نبودند. نمي‌دانست كي هستند. چشم به آنها دوخته بود كه كنارش راه مي‌رفتند و گاه خم مي‌شدند تا دنبالة راه را رد بگيرند.
دفعة اولي كه ديده بودشان سرشب بود، در آن ساعت نيمه تاريك كه همه چيز دلگير و غم‌زده به نظر مي‌رسد. از توي كرت‌ها گذشته بودند ساقه‌هاي نرم ذرت را زير پا له كرده بودند. به همين خاطر رفته بود سراغشان تا بگويد ذرت‌ها تازه دارند جان مي‌گيرند. اما اين حرف‌ها حاليشان نمي‌شد. به موقع ديده بودنشان، اين بخت را داشت كه هميشه هر چيز را به موقع ببيند. مي‌توانست جايي پنهان شود، به كوه بزند و چند ساعتي آنجا بماند و وقتي رفتند دوباره پايين بيايد. ديگر وقتش رسيده بود كه ببارد، اما باران نيامده بود و ذرت‌ها كم‌كم از حال مي‌رفتند. مدتی نگذشته همه‌شان خشك مي‌شدند.
پس به اين نمي‌ارزيد كه با پاي خودش پيش آن‌ها برود و گيرشان بيفتد و ديگر خلاصي نداشته باشد.
حالا كنارشان راه مي‌رفت، جلو خودش را مي‌گرفت تا از آنها نخواهد كه ولش كنند. چهره‌شان را نمي‌ديد. فقط هيكلشان را مي‌ديد كه به سوي او خم مي‌شد و دوباره دور مي‌شد. اين بود كه وقتي به حرف زدن افتاد نمي‌دانست صداش را شنيده‌اند يا نه. گفت: «من آزارم به هيچ كس نرسيده.» فقط همين را گفت. اما اين حرف چيزي را عوض نكرد. انگار هيچ كدامشان اعتنايي به او نداشتند. چهره‌ها برنگشتند تا نگاهي به او بيندازند. همان‌طور راه مي‌رفتند، جوري كه انگار توي خواب راه بروند.
بعد به اين فكر افتاد كه چيز ديگري ندارد تا بگويد، بايد جاي ديگري به دنبال ذره‌اي اميد بگردد. دست‌هاش را گذاشت تا دوباره از دو طرف آويزان بشوند و از كنار اولين خانه‌هاي دهكده گذشت، ميان چهار مرد كه در تيرگي شب به سياهي مي‌زدند.
«جناب سرهنگ، آن مرد را آورديم.»
جلوي درگاهي تنگ و باريك ايستادند. او، كلاه در دست، مؤدب، ايستاده بود، منتظر بود تا كسي از آن درگاه بيرون بيايد. اما فقط صدايي بيرون آمد:‌ «كدام مرد؟»
«همان كه اهل پالودونادوست،‌ جناب سرهنگ. همان كه فرموديد بياريمش.»
صدا دوباره از توي اتاق بلند شد: «ازش بپرس هيچ‌وقت توي آليما بوده.»
سر گروهباني كه روبروي او ايستاده بود پرسيد: «آهاي با توام. تا حالا توي آليما بودي؟»
«بله. به جناب سرهنگ بگو اهل همان جا هستم. تا همين چندوقت پيش آنجا زندگي مي‌كردم.»
«ازش بپرس گوادالوپه ترروس را مي‌شناخته؟»
«مي‌پرسند گوادالوپه ترروس را مي‌شناختي؟»
«دن لوپه؟ بله. بگو مي‌شناختمش. مرده.»
بعد لحن صداي توي اتاق عوض شد. «مي‌دانم كه مرده.» و بعد صدا به صحبت ادامه داد، انگار داشت با كسي آن طرف ديوار نئين حرف مي‌زد.
«گوادالوپه ترروس پدر من بود. وقتي بزرگ شدم و سراغش را گرفتم به‌ام گفتند مرده. خيلي سخت است كه آدم وقتي از بچگي درآمد بفهمد آن كسي كه مي‌بايست به‌اش تكيه كند و ازش قوت بگيرد خيلي وقت پيش مرده. اين بلايي بود كه سر ما آمد. بعدها شنيدم كشته شده، اول با قمه آش و لاشش كرده بودند و بعد يك سيخونك گاو تپانده بودند توي شكمش. مي‌گفتند دو روز زنده بود، وقتي كنار نهر آب پيداش كرده بودند هنوز عذاب مي‌كشيده و التماس مي‌كرده  كه مواظب خانواده‌اش باشند.
«آدم به مرور زمان انگار از يادش مي‌رود. دلش مي‌خواهد فراموش كند. چيزي كه فراموش نمي‌شود اين است كه خبردار شوي كسي كه اين كار را كرده هنوز زنده‌ست و به آن روح گنديدة كثيفش وعدة زندگي ابدي مي‌دهد. من نشد كه اين مرد را فراموش كنم، گرچه نمي‌شناختمش. اما همين‌قدر كه مي‌دانستم كجاست به اين فكر مي‌انداختم كه بايد حسابش را برسم. كه هنوز زنده‌ست برايی قابل بخشش نيست. اصلاً نبايست از مادر زاييده مي‌شد.»
هرچه سرهنگ مي‌گفت  همه جا شنيده مي‌شد. بعد دستور داد:«ببريدش. اول ببنديدش به تير تا يك خرده عذاب بكشد، بعد بكشيدش.»
به التماس افتاد: «جناب سرهنگ يك نگاهي به من بكنيد. من ديگر ارزش اين چيزها را ندارم. اين قدرها به مردنم نمانده، نكشيدم.»
صدا از توي اتاق تكرار كرد: «ببريدش.»
«جناب سرهنگ، من تقاصش را پس دادم. چند دفعه هم پس دادم. دار و ندارم را ازم گرفتند، هرجور كه از دستشان برمي‌آمد سزاي كارم را دادند. چهار سال از عمرم مثل جذامي‌ها از هر كس و ناكس فرار مي‌كردم. تمام عمر توي هول و هراس بودم، مي‌گفتم همين حالاست كه حسابم را برسند. انصاف نيست كه اين جوري بميرم، جناب سرهنگ بگذاريد دست كم خدا از گناهانم بگذرد. نكشيدم. به‌اشان بگوييد نكشندم.»
ايستاده بود. جوري كه انگار كتك خورده باشد. كلاهش را تكان مي‌داد و فریاد مي‌زد. يكباره صدا از توي اتاق بلند شد: «ببنديدش به تير. آن‌قدر به‌اش عرق بدهید كه مست شود و گلوله‌ها را حاليش نباشد.»
حالا بالاخره ساكت شده بود. افتاده و مچاله شده در پاي تير، پسرش خوستينو رفته بود، پسرش خوستينو برگشته بود و حالا دوباره داشت مي‌آمد.
مثل جوال انداختش پشت خر. بعد سفت و سخت به پالان بستش تا ليز نخورد و به زمين نيفتد. سرش را كرد توي گوني تا چشم مردم به‌اش نيفتد. بعد خر را هي كرد و تيز به راه افتاد تا به موقع به پالودونادو برسد و براي مرده شب احياء بگيرد. همان‌طور كه مي‌‹فت به او مي‌گفت: «عروس و نوه‌هات دلشان برات تنگ مي‌شود. اگر به صورتت نگاه كنند باورشان نمي‌شود كه تويي. فكر مي‌كنند گرگ صورتت را خورده. آخر از آن همه گلوله سوراخ سوراخ شده.»

 


ادبيات آمريكاي لاتين مدت‌هاي مديدي پيرو سبك‌هاي اروپايي و اسپانيايي بود. اما باآغاز دوران استقلال در اين بخش از آمريكا ادبيات نيز به پويايي ويژه‌اي دست يافت. و با گذشت حدود يك قرن به اوج خود رسيد. نويسندگان و متفكران راهي تازه را با پشتوانه‌اي به قدمت اينكاها در دل ادبيات نقب زده‌اند.
در بخش دوران استعمار به تبارشناسي خدايان، الهه‌ها و گاه روايتي طولاني‌تر با كاركردهاي گوناگون خلاصه مي‌شود. با اين همه، چنان كه نويسندگان امروز آمريكاي لاتين نشان داده‌اند اين داستان‌ها جذابيت فوق‌العاده‌اي دارند و همين افسانه‌هاي مايايي كه بنا بر شكل غربي بازسازي شده‌اند. داستان‌هاي زيبايي را پديد آورده‌اند كه در عصر معاصر مي‌درخشند. اين مسأله از طرفي نشان مي‌دهد ادبيات اين سرزمين پيش از فتوحات اسپانيايي‌ها هم غني بوده است. به ويژه ادبيات كلاسيك سرخپوستي كه كمتر در ايران معرفي شده است. مضمون و طرح اغلب آنها در گريز خلاصه شده است، گريز جسماني و فكري از قيدها و بندها.
«كشتارگاه» نوشته استپان اچه وريا، شاعر و متفكر آرژانتيني كه از سال 1826 تا 1830 در فرانسه زيست و به شاعران رمانتيك اروپا بويژه‌ شلي و اسكات علاقه‌مند بود. علاوه بر ديدگاه ادبي، نظريات سياسي‌اش نيز ملهم از ديدگاه‌هاي رمانتيسم بود. او معتقد بود هر كشوري بايد نبوغ ملي‌اش را گسترش دهد و اين نخستين ؟؟ ملت آرژانتين است كه ادبيات و انديشه اصيل را بنيان گذارد و از نظر ؟؟ خود را از اسپانيا خلاص كند. اچه وريا به شكل‌گيري وتأسيس انجمن مايو كه عليه قوانين مستنبدانه ژنرال روساس مبارزه مي‌كردند كمك كرد. اين داستان كه به سال 1840 بازمي‌گردد. داستان تمثيلي است از آرژانتين دوره روساس كه در «كشتارگاه» رخ مي‌دهد. گاو نري به هنگام ذبح مي‌گريزد و سر راه خود كودكي را به كشتن مي‌دهد. سرانجام گاو را دستگير مي‌كنند، خون جهنده گاو به صورت مردي مي‌پاشد كه از آن حوالي عبور مي‌كرده و دشمن روساس بوده. او را مي‌كشند تا خونش فوران كند. داستان تصويرگر توحش و پشت پا زدن به ارزش‌هاي تمدن انساني است، از طرفي به اعمال مستنبدانه روساس در صحنه‌هاي اجتماعي آرژانتين اشاره مي‌كند. اچه وريا به برملا كردن تضادهاي اجتماعي مي‌پردازد در اين داستان به راحتي مي‌توان حس همدردي با قهرمان داستان و حس ستيزه‌جويي با قصابان بومي را احساس كرد.
«آنجا كه شيطان پانچواش را گم كرد» نوشته ريكاردوپالما نويسنده پرويي كه سبك ادبي نويني را به نام «تراديسبون» بنا نهاد، او به كار آزاد بر روي حوادث تاريخي و افسانه‌ها مي‌پرداخت.
تراديسيون‌هاي او حكايت‌هاي طنزآميزي است كه بر مبناي تاريخ و چهره‌هاي تاريخي پرو نوشته شده است. ريكاردوپالما به لحظه‌هاي حساس تاريخي كاري ندارد بلكه رفتار انسانها در اين حوادث براي او اهميت دارد. «در آنجا كه شيطان پانچواش را گم كرد» بيش از هر چيز از تقواي عاميانه مردم و همچنين سنت مكتوبي كه پشت اين متن نهفته است از عادت‌ها و باورهاي مردم‌پسندي كه از زندگي قديسان و خرافه و حكايت‌هاي قديمي وام گرفته شده است.
داستان‌هاي دوره معاصر اين مجموعه كه بخش اعظم آن را شكل مي‌دهند در عين اینکه از محور ثابتي برخوردارند. هر يك از آنها به سبك و روش خاص خود نگاشته شده است، از سنت قصه‌گويان بومي تا داستان‌هايي كه به روزمرگي زندگي شهري مي‌پردازد.
آثار «اوراسيوكيروگا» در واقع آغازگر داستان كوتاه مدرن در ادبيات آمريكاي لاتين است. او كه به آثار «ادگار آلن پو» علاقه زيادي دارد، بيشتر داستان‌هايش را از طبيعت و واقعيت زندگي الهام گرفته است. آثار او از يك نوشته تلخ و عاري از هرگونه جذابيت به تخيلي جادويي كه جزو به جزواش از تجربه الهام گرفته شده‌اند، مي‌رسند. دنياي كيروگا دنيايي است كه فاجعه بر آن حكم مي‌راند «جوجه سركنده» كه در اين مجموعه آمده است، پيشاپيش از بعضي دغدغه‌هاي فكري ويليام فاكنر و مضامين داستان‌هاي او خبر مي‌دهد.
آستورياس، نويسنده گواتمالايي كه داستان‌هايش بيشتر از افسانه‌ها و كرامات قديان شكل مي‌گيرد، با اين داستان‌ها بعدي جهاني به دنياي قصه‌هاي سرخپوستان مي‌بخشد.

منبع: کتاب آدینه

 

 



نظر خوانندگان: 3 نظر