صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




علی آرام

کانون روایتی آغازین


 از آنجا که روايت سعی می‌کند؛ خواننده را از دنيای واقعی جدا نمايد و او را به درون متن ـ دنيای هنری ـ بکشاند، شناخت کانون‌های روايتی از اهميت خاصی برخوردار است. به عبارتی اگر بخواهيم داستان را از نظر متن شناسی بررسی نماييم، بايد گفت هر متن ادبی توسط کانون‌هايی روايت می شوند.
از مهمترين کانون‌های روايتی، می توان  از کانون: آغازين، بدنه و پايانی نام برد. در اينجا به کانون آغازين داستان و ارتباط آن با بخش‌های ديگر و نيز به آراء نظريه پردازان، به طور مختصر می‌پردازم.
کانون آغازين:
ناحيه کانونی آغازين، مهمترين بخش يک متن است. از نظر ارسطو آغاز امری است که قائم به ذات خود باشد، به عبارتی مستلزم اين نباشد که از پی چيز ديگری بيايد. اما در پی آن متنی است ـ ناحيه کانونی بدنه ـ که قاعدتا بايد وجود داشته باشد. ضمن اين که ناحيه کانونی پايانی برعکس آغاز؛ امری است که هميشه و يا لااقل بيشتر مواقع از پی امر ديگری ـ ناحيه کانونی بدنه ـ می‌آيد، اما در دنبال آن چيزی نخواهد بود.
گرچه منتقدان وظايف ديگری برای «کانون آغازين» برشمرده‌اند. رابرت اسکولز در «عناصر رمان»  معتقد است؛ کانون آغازين داستان، شخصيت‌های اصلی را معرفی و روابط ميان آن‌ها را شرح می‌دهد و نيز صحنه را برای درگيری و طرح داستان آماده می‌کند. او حتا نشان دادن نخستين بحران داستان و اشاره به مضمون را از وظايف آن می‌داند.
گرچه چنين تعاريفی از کانون آغازين جامع و کامل است، اما اين قوانين تا حدود زيادی کلی و سخت‌گيرانه بوده، بويژه که داستان امروزين خود را مقيد به رعايت آن نمی‌داند.
از ديگر نظريه‌ها، آراء پروپ است که معتقد است آغاز داستان با يک کانون ثابت و آرام مشخص می‌شود، کانونی که توسط نيرو يا نيروهايی آرامش آن برهم می‌خورد و در کانون بدنه تداخل پيدا می‌کند. در نهايت اين ناآرامی دوباره به ثبات اوليه می‌رسد، ـ يا نمی‌رسد ـ و داستان پايان می‌يابد.
نظريه‌های ديگری نيز وجود دارد که با وجود تنوع و گوناگونی می توان آن‌ها را به دو دسته مهم تقسيم کرد:
الف ـ آغازی که با کمک شخصيت پردازی و معرفی شخصيت آغاز شود و خود به چهار شکل مختلف است.
1 ـ شخصيت ناخودآگاه يا داوطلبانه ظاهر می‌شود و با کنش خود خواننده را به درون متن می‌کشد.
«از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم. همين طوری دنگم گرفته بود قُد باشم.»
                «مدير مدرسه ـ جلال آل احمد»
2ـ شخصيت با روايت شروع می‌کند، روايتی که اشاره مستقيم به مضمون داستان دارد.
«در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.»
                       «بوف کور ـ صادق هدايت»
3 ـ شخصيت از ديدن چيزی يا موضوعی عجيب شگفت زده می‌شود، امری که مستقيم به مضمون داستان پيوند می‌خورد و خواننده را بدرون داستان می‌کشد.
«يک روز صبح، همينکه گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پريد، در رختخواب خود به حشرهء تمام عيار مبدل شده بود.»
                «مسخ ـ فرانتس کافکا»
4 ـ  شخصيت از ديدن چيزی توجهش جلب و با اشاره به آن خواننده را به درون متن می کشد.
« بديش اين بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالا رفتن را به کلهء آدم می زد.»
                   «فلک ـ جلال آل احمد»
ب : آغازی که بر خلاف شخصيت پردازی، تاکيد آن بر صحنه پردازی است.
تفاوت بارز اين کانون آغازين با مرحله نخست اين است که راوی کناری ايستاده و صحنه را توصيف می‌کند، بدون اينکه توانايی داشته باشد جزييات را ببيند. تنها زمانی که داستان به پيش می رود، اين زاويه محدودتر و بسته‌تر می‌شود و آنجاست که روايت درونی می‌شود. برای همين چنين توصيفی را صحنه فراخ منظر نيز گفته‌اند.
نکته مهم در چنين آغازی، چون راوی از صحنه دور است، ناچار است از زاويه دانای کل استفاده کند.
کانون آغازين در صحنه فراخ منظر نيز بر دو گونه است.
1 ـ داستان با توصيف صحنه آغاز می‌شود، و نويسنده يا راوی سعی در ترسيم صحنه می‌کند. به عبارتی ديدگاه و نقطه حرکت راوی يا نويسنده بيرونی است و هر چه داستان جلوتر می‌رود، آرام آرام روايت درونی می‌شود.
... و حالا ديگر آفتاب پائيزی کم‌کم داشت می‌چسبيد. تابستان هّرم و شيره آنرا مکيده بود و رنگ و رخش را  ليسده بود و ولش کرده بود. همان چنار و افراهائی که از ديوارهای  باغ، رديف راه افتاده بودند و گرداگرد استخر عظيم آن بهم رسيده بودند.
            «روز اول قبر، صادق چوبک»
2ـ از آنجا که داستان در سال‌های اخير پيشرفت‌ها شايانی کرده است و به دست آوردهای مهمی رسيده است، ديگر روايت از بيرون و توصيف صحنه‌های آشنا و مشخص، کششی ندارد. خواننده امروزی مايل است در داستان نقش بيشتری به عهده داشته باشد. به عبارتی خواننده صرف نباشد. حتا بعضی از منتقدان به اين باور رسيدند که متن چيزی نيست مگر آنچه خواننده با تفسير و برداشت خود از آن بعمل می‌آورد. و به عبارتی اين خواننده است که با خواندن، متن دوباره‌ای می‌آفريند. 1
در چنين آغازی؛ گرچه راوی يا نويسنده از بيرون و با شيوه فراخ منظر همه چيز را روايت می‌کند، اما اطلاعات مهم و کليدی در اختيار خواننده نمی‌گذارد، بلکه بيشتر به جزييات توجه می‌کند.
... از يک جا باد می آيد، از درز پنجره ها، از زير در، از يک سوراخ نامرئی. زمستان آمده، به اين زودی. زمستان ها با هم بوديم.
        «خواب زمستانی، گلی ترقی»
 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بی جهت نيست که نويسندگان نو به حد افراط از جزييات و ريزه کارهای صحنه و محيط استفاده می‌کنند. ـ جزيياتی که در عين بی‌اهميتی خيلی مهم و معنادار هستند و خواننده با فهم خود و انتظارش برداشت لازم را بعمل می آورد.


 



نظر خوانندگان: 0 نظر