صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




حسن فرهنگی
h-farhangi.blogfa.com

تخت خالی در هتل بیروت


 به ياد بيروت زيبا كه اين داستان را رو به دريايش نوشتم


 دندانهايم مي خورد به هم. ستار پالتواش را كند و آويخت به گل ميخ و دكمه هاي پيراهنش را باز كرد. چمدانم را باز كردم و ژاكتي برداشتم و پوشيدم و خودم را بغل كردم. تختهاي اتاق تويي را من و ستار برداشتيم.ستار رب دوشامبر پوشيد و دويد دستشويي،پشت سرش صداي رحيم بلند شد. بيشتر روي حرفش با من بود.
: هيچي نشده خرجيتونو سواكردين؟
دمر افتاده بود روي تخت،پاهاش را گره زده بود به هم و داشت زني را نگاه مي كرد كه توي  تلويزيون مي رقصيد. گفتم:براي تو كه بد نشد.
به تلويزيون اشاره كردم. گفت:با اين برنامه هاي مبتذلش…
ستار سيفون را كشيد و آمد بيرون.گفت: تازه به ما  سور هم زدي.
رحيم يك آن چشم از تلويزيون گرفت و نگاهش كرد. ستار با شيطنت گفت: تخت بغليتو اجاره مي دي؟
با دوربين هندي كم تصويري از روبروي هتل گرفتم.ساحل شلوغ بود.زنهاي لخت و پتي مي آمدند و مي گذشتند و تني به آب مي زدند و بر مي گشتند ولو مي شدند روي شن ها. دوربين را چرخاندم به طرف اتاق. رحيم خودش را انداخت زمين. داد زد سرم.
: آقا نگير.
دوربين را از چشمم جدا كردم. سردم شد باز. دوربين را گذاشتم روي تلويزيون. دستهايم را مالش دادم. ستار روي تخت خالي نشست و جورابهاش را در آورد. رحيم نيم خيز شد ونشست روي تختش. ستار گفت: راست مي گه قرار نشد از هم آتو داشته باشيم.
رحيم گفت: از فيلم متنفرم.
چمدانش را باز كرد،پيژامه ي راه راه از توش در آورد و چمدان را پرت كرد روي تخت خالي و شلوارش را عوض كرد و دستي به ريشهاش كشيد.زني آمد از صحفه ي تلويزيون گذشت. راه رفتني پاش را مي گذاشت جلوي پاي ديگرش كه قر به كمرش بيفتد.رحيم خودش را انداخت روي تخت،گفت:آشغال
ستارگفت: چيكار مي كنه؟
براق شد به تصوير . زنگ اتاق را زدند گفتم: سگ مصب كي گرم مي شه .
در را باز كردم.زن ابروهاي پيوسته داشت و چشمهاش ريز بود و لبخندي كنج لبش بود.دامن كوتاهي پوشيده بود كه قوزكهاش پيدا باشد.رحيم از روي تخت بلند شده بود و زن را نگاه مي كرد كه زن خطا به او حرف بزند. چيزي گفت. رو كردم به رحيم و ستار.
: زبون آدمي زاد حرف نمي زنه.
رحيم گفت: لا
گفت:در را ببند.
باز برگشت به طرف تلويزيون. گفتم: حداقل از ما هم نظر مي خواستي.شايد چيزي لازم داشتيم.
روي تخت ولو شد و پاهاش را گذاشت روي تخت خالي.گفت: دير كه نشده هر وقت اراده كني صداش مي زنم.
ستار گفت: نگفتي؟
با تسبيحش ور مي رفت و زير لب چيزي مي گفت. روي شوفاژ نشستم.ستار نشست روي تخت خالي و دستي به ملحفه اش كشيد.گفت:پسر حيفه خالي بمونه.
گفتم: واقعا ميل داري؟
سرخ شد. رحيم برگشت طرفم. گفت: مگه ديوونه شدي؟
خودم را بيشتر بغل كردم . ستار چشمهاش گشاد شده بود. گفتم. شوخي كردم بابا.
با انگشتهام بازي كردم. هنوز نگاهشان را ازمن نكنده بودند. كنترل را برداشتم و باهاش ور رفتم. كانال عوض شد.رحيم با شتاب بر گشت طرفم : چيكار مي كني؟
ستار گفت:كوفتمان نكن خب.
مستاصل گفتم:ببخشيد دستم خورد.
كنترل را گرفتم طرفش. يك زن ديگر آمده بود روي صفحه. ستار هم دراز كشيد روي تخت خالي. گفت: با اين زندگي نكبت به كجا مي خوان برسن؟
چيزي نگفتم.گفت: نگفتي بالاخره؟
رحيم گفت: به من و تو چه.
ستار گفت:چي كار مي كنن؟
رحيم گفت:‌ملكه ي زيبايي  انتخاب مي كنن خير سرشان.
بلند شدم از توي چمدانم موز در آوردم. تعارفشان كردم. برداشتند.رحيم گفت: پسر تو خيلي با حالي.
ستار پره هاي موز را باز كرد و نصفش را فرو كرد توي دهانش.گفت:اين از همه بهتره.
رحيم گفت:ژاپني هم بدك نيست.
ستار گفت:راست مي گي.فقط چشمهاش ريزه.
رحيم گفت:چيكار با چشمهاش داري؟
بعد فرانسوي آمد. چشمهاي زاغي داشت. ستار پوسته ي موز را پرت كرد طرف سطل آشغال ولي افتاد زمين.دستهاش را كشيد به ملحفه تخت بعد لبهاش را تميز كرد. گفت: رحيم جان تو هم خوش شانسي ها.
رحيم حواسش به تلويزيون بود گفت: آره.
ستار گفت: ببين تخت بغليت چه بوي خوبي مي ده.
دستش را دوباره كشيد به ملحفه تخت و برد نزديك دماغش و بو كشيد. گفت : بوي عطر زنونه است.
رحيم گفت: آره
رحيم چشم به تلويزيون لخت شد. فقط پيژامه ي راه راه به تنش بود.رفتم اتاق تويي و پتو را كشيدم روي خودم. روبرويم عكس بزرگ دختري سوري بود كه صورتش كك مكي بود ولي معصوم و قشنگ بود. نديده بودم گفتم:چقد قشنگه.
ستار گفت: كدوم؟
گفتم: اين.
نيامد توي اتاق. گفت: برنده رو اعلام مي كنن بيا اينجا ديوونه.
پتو را دور خودم پيچيدم رفتم پيششان . رحيم گفت: مرتيكه ها چه كارها كه نمي كنن.
ستار گفت: استغفرالله
رحيم گفت: فرانسويه اوله
ستار گفت: اشتباه مي كني هلندي كارش درسته.
چهار نفر به فينال رسيده بودند. زل زدند به من. گفتم: نمي دونم.
ستارگفت: حالا يه چيزي …
براي اينكه از سر بازشان كرده باشم گفتم:آفريقاييه.
هر دو با صداي بلند خنديدند. چيزي به عربي از تلويزيون پخش شد و ملكه زيبايي سال قبل تاجش را گذاشت روي سر آفريقايي و رحيم و ستار جيغ كشيدند.
: مردكه ها با اين پسندشون.
رفتم دستشويي. گرم تر از اتاق بود. خيلي لفتش دادم.روي توالت فرنگي نشسته بودم و حس بلند شدن نداشتم.وقتي آمدم بيرون ستار و رحيم روي تخت خالي ملحفه را چنگ زده بودند و چرت مي زدند.
 



نظر خوانندگان: 2 نظر