صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




حسین شکر بیگی

آسمان جل


 

(( مردی که انگشتش سمت تاریکی نشانه رفته و می گوید تو هیچ گهی نیستی)) نیستم

من نامم (( پاره پاره است))

سالهاست ترسم را از اینجا به هر کجا دنبالم راه انداخته ام

سالهاست با صداهایی بریده بریده بر زمین افتاده ام

سالهاست می ترسم نکند ایم که راه میروم تنها پوست سرخپوستی باشد که از کاه پر شده ام

وقتی آن اسپانیایی لعنتی با قنداق تفنگش کوبید توی صورتم بعد سرنیزه اش را فرو کرد در قلبم و مردم ترس من آغاز شد

اول رفتم در جلد درخت. رفتم در پوست مارمولک. رفتم در ماری که پیچ می دانست و تاب میدانست و من اما آرام نمی دانستم. کسی جای مناسبی نبود

در بوفالو خانه خواستم . بوفالو با گردنی شکسته وقتی از بوفالو پا بیرون می گذاشت نگاهی به من انداخت و گفت:اسپانیایی بی شرف

بوفالو بودم و تا دوردست سبز بود . گرم بود . روزبود نیزه ای تا در گردنم فروشد.پوستم تن یکی دیگر رفت. گوشتم فاضلابی شد که از نمی دانم کی بیرون ریخت و عالم را گند زدو خونم (( وقتی باد به موهایت می خورد می خواهم هر جورشده برایت بمیرم)) را مست کرد

دفن شدم بر تپه (( من مشرف به منظره های نیکوترم و می خواهم آنقدر  بلند باشم که بگویی   خدای من  قله))

خاکستر شدم ریختم در رودخانه(( من می روم از خودم دور دور دور آنقدر که نمی دانم))

دیگر بوی تنباکو نمی دهم و آتشی که در من نیست دورش بچرخم پابکوبم بر زمین بگویم(( دیدی دیدی گه سگ من هنوز هم هستم))

دنبال تنی تازه و حالا می گردم. فکر می کنم دارم بو می گیرم

احساس نمی کنید بوی گندی دارد قهوه شما را هم می زند

فکر نمی کنید هر چه زودتر باید این سرخپوست لعنتی را ترک کنید

فکر نمی کنید؟

 

 

 



نظر خوانندگان: 6 نظر