صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




جلیل صفربیگی/ سامان بختیاری

شعرهای رسیده


 جليل صفربيگي
مجموعه هاي چاپ شده:1- چرا پرنده نباشم؟ نشر اكنون-1378  2-شكلكي براي مرگ-نشر فراگاه-1382 3-و-نشر فراگاه-1382 4-هيچ-نشر هنر سبز-1383 5-انجيل به روايت جليل-مولف-1384

مكاشفه ي اول
 

در آغاز فقط كلمه بود عشق
نه من بودم
نه تو
هنوز
((دوستت دارم)) نازل نشده بود
من داشتم برادري را كه نداشتم مي كشتم
كلاغي كه به خانه اش نرسيده بود
قاري ِآوازي شد
كه خاك را بر من نازل كرد
من تازه داشتم برادرم را مي كاشتم
كه تو سبز شدي
بر كوه نشسته بودم
پدرم پسري خلف نياورده بود
تو نبودي
من مي گريستم
                مي گريستم
                            مي گريستم
نخواستم كه بايستم
سر به كوه گذاشتم
به ميقاتي كه با تو نداشتم مي آمدم
آتشي به جانم انداخته بودي كه سينه ام را مي سوزاند
و خداوند به من فرمان ايست!
                                     ايست!
                                         ايست!
  داده بود و
من نايستاده بودم
گوساله كردي مرا
كه عشق خر مي كند عزيزم!
و من شده بودم
جادو شدم
هيچ ماري عصاي دستم نشد
رودي ، دريايي نبود دل بزنم
بشكافم از هم
فراري دهم تو را از قبيله ات
هنوز بيدار نشده بود خدا
كه من از خواب ماه و ستاره پريدم
پدرم در آمد تا برايت خواب ديدم
برادراني كه نداشتم
به خوابم سرك كشيدند
سگ در رگ هايشان له له زد
گرگ از سرشان پريد
و تا دهان به ((دوستت دارم)) گشودم
افتادم در چاهي كه خودم كردم
برادرانت اما
زيبايي ات را چوب حراج زدند
و در هم فروختندت
من فقط پيراهني بيشتر از تو پاره كرده بودم
 و گر نه
اين بيماري
مصري بود عزيزم!
سرم را برايت فرستادم
در تشتي كه طلا اما نبود
تاج خاري حتي بر سرم نداشتم
پدرم مقدس نبود
نخلي مادرم نشده بود
شير هيچ خرمايي را نخورده بودم
جز تو
حرفي نداشتم بزنم
زمين گهواره ام نبود
ديوانه اي از من بيرون زده بود
و كودكان محله
حواريونم بودند
خدايم تو بودي و
بتي تراشيده بودم از خودم
شكستي مرا
دست بسته
چشم بسته
مرا كشاندي
به آتشي كه در من بر پا كرده بودي
 و من
پسري، سري نداشتم قرباني ات كنم
به كوه زدم
با جنيان و پريان نشستم و بر نخاستم
چشمك زده بودي و
در چشم به هم زدني
((تخت ترا و بخت ترا دزديدم))
من اما همچنان
((خواب يك ستاره ي قرمز مي ديدم))
و موريانه ها خوابم را خورده بودند
در آغاز فقط كلمه نبود
تو بودي كه طعمه ي ماهيانم كردي
با ماهيان خنديدم و رقصيدم
پري دريايي ام بودي
شاه ماهي رگهايم
دريا در من موج گرفته بود
در خونم شنا كردي
من زبان موج ها را نمي دانستم
در اوج بودم و به موجم سپردي
دريا را من ديوانه كرده ام يا تو؟


سه شعر

سامان بختیاری
  1                                                     
                                           
 نشسته‌ای روی نت آخر و
تار می‌زنی
 حالا که گیج می‌شوی از سمفونی مرگ
پاهایت را بلند کن.
چهار پایه زمین را نگه می‌دارد
تار شکسته‌ات را
آویزه‌ی گوش دیوار باید کرد.
                                   
2
آفتابی در خانه
آفتابگردانی در دل
گلی که میوه می دهد
وقتی نگاهش به گلدانها می افتد
ابر می شود و
می ریزد
بر آبچکان روی ظرفشویی
چقدر سهمت از زندگی کم است
خانم لام
 
3
 
كوك شده‌ام روي چشمهات
تا
جهان بيدار بشود از صداي عشق
كجاي اين الا كلنگ نشسته اي ؟
پاهايت را بلند كن . زير زمين شاخ دارد اين گاو !
اصلاً
 كجاي هر جا نشسته باشي خوب است ؟
 همين كه اقيانوس ها آبشان را كج مي كنند روي دستهامان
همين كه زمين
 هي قِل مي خورد و قل مي خورد و
 ما
دست به كمر هم بر شانه ها
   حلقه
و كاسه هاي چشم در انتهاي جهان
 پُر مي شوند از دوخته شدن به هم
به رقص بالة ما
 باله هاي ماهي هم
پر مي زنند  روي مَرمَرين خيس سينه هات
من بالاي اين الا كلنگ نشسته ام .
  تا تو را بالا بكشم .
 از اين كه با خودت چرخ بخوري  و
  دست هايت را به موج ها بسپاري
 نه آناهيت را
به ميهماني آب ها مي طلبم
نه اهريمني را
 به خشكاندن
بگذار در رحم تو تطهير نشود اين
 نطفة معلق
مي خواهم تنها
  لاي
 تنهايي خودم گم بشوم
سرم گيج مي رود از
 سياهي
از بوي نافذ بنا گوشت
آهوي ختن مشك مي ريزد
 روي
  دستهاي پريشان باد .

 



نظر خوانندگان: 6 نظر