صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




ناصر غیاثی

بهار، رویا و دالان های کابوسِِ اردلان


 سلام بهاری! یادت رفته امروز چهارشنبه است؟ روز تعطیل من، روز دیدن تو؟ این‌جا ساعت 9 شب است. یک ماه به چه بزرگی ایستاده کنار پنجرهام. زنگ زدم. نه مثل همیشه یکی، این بار چهار تا. ماه را که دیدم، خواستم صدایت را بشنوم. نیستی. می‌دانی چی از سرم می‌گذرد؟ که بعد از پایین آمدن کیا از «بالا» با  او...نه، نمی‌توانم بگویم. نمی‌توانم.
حتا از ذهنم گذشت که فردا پنج‌شنبه است، شب ِ جمعه و لابد نمایشی روی صحنه و...
امروز نتوانستم کار کنم. آشفته و پریشان رفتم فلافلی گرفتم و برگشتم. این دستگاه لعنتی را روشن کردم. چراغ اتاق‌ات خاموش بود. سخت گرسنه بودم، اما دو لقمه بیشتر نتوانستم پایین بدهم. چای می‌خورم و سیگارمی‌کشم و در انتظار تو دارم برای خودم و تو می‌نویسم و هزارجور فکروخیال می‌کنم.
می‌خواهم همین‌طور که اینجا منتظر نشسته‌ام، برایت از خودم و خودت بنویسم. مگر در این انتظار ِ فرساینده کاردیگری هم می‌توانم بکنم؟
منتظرم که بیایی. من on می‌مانم. و برایت می‌نویسم، تا سروکله‌ات پیدا شود. گفته بودی «به وقت خودمان دیگر دوازده یک برمی‌گردم.» ساعت به وقت شما از یک هم گذشته.
پس کجایی؟

چرا پریشب ناگهان یکی عكس دوازده سالگی‌ام را داد دستم که بگذارم جلوم؟ که در آن چشم‌ها توهًُم و بهت و  پرسش را ببینم؟ که تکرار بشوم در حال امروزم؟
چند روز بود، دور از چشم تو، ریش نزده بودم. گفته بودم:« در این دو سه ماهی که تا دیدن بهار باقی مانده ریش‌ام را نمی‌زنم. تا وقتی ببینم‌اش، پوست صورتم نرم ِ نرم باشد.» پس چرا حال ِ سوته دلان را داشتم؟ یادت هست فقط یک کلمه برایت نوشته بودم: « بی تابم!!»؟
منتظر باران بودم. هنوزهم  نباریده و من هنوز در انتظارم، در انتظار بهار و باران. چقدر حالم خراب بود دیروز. اصلا از همان پریشب خراب بودم. عكس‌های کودکی تا بیست و چندسالگی  ِ این زندگی ِ چهل و چندساله را گذشته بودم جلوم و تماشاشان می‌كردم.
این‌ها منم؟ من این‌ها بودم؟ این مال ِ دوازده سالگی‌ام هست. یا سیزده سالگی؟  عزم و ارادهای در چهره‌اش هست، که منِ ِ امروز سراغی از آن ندارم. خوش ندارم زیاد به‌شان نگاه کنم. بخصوص به این یکی. ببین ابروها را حسابی پایین کشیده! تازه سبیل سبزکرده، دارد مرد می‌شود، اما کسی نمی‌بیند. یاس را تو چشم‌ها می‌بینی؟ یک جور بی‌پناهی را؟ روزهای  سرگشتگی  ِ مطلق ِ من و بی‌اعتنایی ِ مطلق ِ محیط، به جوانی شانزده هفده ساله که بلوغ‌اش را کسی نبود ببیند، جدی بگیرد. عینک می‌زدم تا بگویم: از فرط خواندن زیاد، چشم‌هایم ضعیف شده.
می‌دانی؟ همیشه به این عكس‌ها به چشم غریبه نگاه كرده بودم. انگار من نیستم همین‌هایی كه بودم.
عکس که نه، چاپ شده‌ی عکسی را که برایم ایمیل کرده بودی، زده‌ام به جایی از دیوار ِ کنار میزم. به محض این‌که بیدار می‌شوم، چشمم می‌افتد به تو. امروز تا چشم باز کردم و عکس‌ات را دیدم، كسی یا چیزی از درونم به من گفت: « آن عكس را بردار بینداز دور.» چشمك زدم به تو. گفتم: « بهارجان، ناراحت نشو،‏ بی‌خیال‌ِ این ناخودآگاه‌ِ ما.» هروقت on شدی برش می‌دارم، می‌چسباندم گوشه‌ی این کامپیوتر.
شب‌ها که می‌بینم، چراغ ِ bahar  روشن می‌شود و تق تق در می‌زنی، می‌گویم: « جان، جان. نمی‌خواد در بزنی، بهار من، عشق من، زن من. این‌جا خونه‌ی من و توست. در زدن نمی‌خواد که بهار من.» و مجسم می‌کنم که داری دوان دوان می‌آیی و می‌نشینی پشت دستگاه تا حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم. گاهی گریه کنیم، بسیار بخندیم. کاش می‌توانستم خانه‌ات را مجسم کنم.

بی‌تاب دیدن ِ بهارم. بی‌تابم تا بگویم: «بهار! من چمه؟» و تو بگویی:«حرف بزن اردلان، بگو! بگو. با من حرف بزن.» و من بگویم:«پدرسگ! چکارکردی با من که انقدر دوستت دارم؟ جادو جنبل کردی؟ از تهران تا اینجا؟» و تو بنویسی:«ها! ها! میدونی اردی؟ من از فحش دادن خوشم نمیاد، اما نمی‌دونم چرا از پدرسگ گفتن تو خوشم میاد.» «بابا خوب عاشقی دیگه. اعتراف کن و قال قضیه رو بکن دیگه، آقا منتظره!» یادت هست؟ می‌گفتی:« عروس رفته گل بخره.» می‌دیدم بی تاب ِ دیدن ِ منی. «من چمه اردی؟» «عاشقی خانم، عاشق.» « نه، جدی اردی، من چمه؟ هوس‌بازم؟ خراب دارم؟ آخه من چه مرگمه؟» و هی برایم از تنهای‌ات بگویی.
بهار، من هم تنهام. می‌آیی دوباره با هم باشیم؟

«هی بهار! من عاشق شدم. تا چشم توی حسود کور. طرف هم عاشق من هست، می‌گوید: از عشق می‌ترسد، از عشق ِ من می‌ترسد. اما تو خودت رو ناراحت نکن، بهار! خلاصه ناچار می‌شود بر زبان بیاورد.» و تو بنویسی:« ها! ها! به همین خیال باش، دوزار بده آش.» و من بنویسم:« خانم جان چند بار بگویم: من از آش خوشم نمیاد، بهم نمی‌سازه. محترمانه‌اش می‌شود: باد معده‌ام را زیاد می‌کند. مضاف بر همه‌ی این‌ها مگر توی این تورم فزاینده می‌شود با دو زار آش خرید؟» و باز تو بگویی: «هه هه. خدا بگم چیکارت کنه اردلان! مٌردم از خنده. چقدر حرف می‌زنی تو؟ » و من برات شکلک ِ مرد خندان ِ زشت دندان را بفرستم. و تو بنویسی: « ایششششش! دندونا رو باش! بدو برو مسواک‌شون کن.» و بعد بنویسی: «هه! هه!»

دیشب حتا یک بار هم نگفتی جان. حتا نگفتی اردلان من.
انگار من هم دیگر نمی‌توانم وقتی صدایم می‌کنی، بگویم جان. فقط می‌توانم بگویم: بله.
دیشب بعد از دو روز بی خبری می‌پرسم:«خوب، بهار! حال دلت چطور است؟» می‌گویی: «وقتی می‌بینم‌اش، گرم می‌شوم، اردلان.» من سردم می‌شود. می‌گویم:«دست هم‌دیگر را گرفته‌اید؟» کمی سکوت می‌کنی. لابد با خودت در جنگی: بگویم، اذیت می‌شود، نگویم، دروغ گفته‌ام. می‌نویسی:«آره.» اگر پیشترها بود، می‌نوشتم: «آره، نه! بله.» تا تو بگویی:« آره. آره. آره. من بی‌ادب بودم و هستم. بی ادبی و ادبیات و تو رو دوست دارم.» و من بگویم:« قربان زن ِ بی ادب ِ خودم. می‌شود وقتی که هم‌دیگر را دیدیم، لطفن بی‌حیا هم بشوی؟» و تو بنویسی:«واه! چه لوس! هه! هه! » و من بنویسم:«جان. جان. جان دلم، ای جان ِ جانان. می‌خندی؟» «آره.  نیشم بازه. لوسم نکن اَردی.» «می بینی‌اش، دلت به تاپ تاپ می افتد؟» «نه زیاد» « لُپ‌هات گل می‌اندازد؟» «هنوز نه.» «دست هم‌دیگر را گرفته‌اید؟» سکوت ِ طولانی ِ تو. «فشار دادید؟» «آره.» «بوسیده‌اید؟» شکلک ِ آدمک ِ شرمنده را که می‌بینم، یخ می‌کنم. «در آغوش هم بوده‌اید؟» «چرا اینها را می‌پرسی؟ خودآزاری؟» « جواب منو بده. لطفا» «نه. در کنار هم.» می‌بینم کار دیگر از این حرف‌ها گذشته که بگویم مگر از  کنار هم بودن تا در آغوش هم بودن فاصله‌ای هم هست؟  دیگر چه فرقی می‌کند؟  پس او را بوسیده‌ای. در آغوشش بوده‌ای. دست هم‌دیگر را گرفته‌اید و فشار داده‌اید. پس دوست‌اش داری. و وقتی می‌گویی:«این یکی با بقیه فرق داره» می‌لرزم و عكس‌ات را از گوشه‌ی كامپیوتر برمی‌دارم. تو انتخاب‌ات را کرده بودی. دیرتر، خیلی دیرتر از تو، تازه الان، دارم می‌فهمم که من هم باید انتخاب کنم.
«حالا اسم این شازده، این مرد سوار براسب سفید چی هست؟» مکث می‌کنی. علامت سئوال می‌فرستم. گردنت را کج می‌کنی، به گوشه‌ی زمین نگاه می‌کنی، لبخند ِ نازکی روی لب‌هایت می‌نشیند، می‌نویسی: «کیا.» جوری «کیا» را می‌خوانم که انگار دختر تازه بالغی هستی که به گناهش اعتراف می‌کند. از خجالت سرخ شده‌ای و داری با گوشه‌ی دامن‌ات بازی می‌کنی. "کیا" اسم کم پیدا و زیبایی‌ست. پدر و مادرش باید بافرهنگ بوده باشند، که اسم پسرشان کیا را می‌گذارند. برازنده‌ی هنرپیشه‌ی تئاتر هم هست. «کیا» طنین دارد نه؟ «کیا!» «کیا!» «کیا!» می‌نویسم: «اووووووف.» و دو سه بار کف دستم را با فشار روی صورتم می‌کشم. به خودم می‌گویم: «پس تمام شد، بهار ِ من رفت.» می‌نویسم:«پس من چی؟» می‌گویی:«تو ماهی سیاه کوچولوی منی.»
که این‌طور پس؟ كه من ماهی سیاه كوچولوی توام؟ كه غرق در آب‌هام؟ كه گاهی به سطح آب می‌آیم و گاهی می‌روم به اعماق؟ كه لیز و لغزنده‌ام و نمی‌شود محکم نگه‌اش داشت؟ ماهی  كی هست بهار؟ تو چه ماهی بدی هستی!

دیشب درست گفته بودی:«خودم را از تو گرفتم.»  تو خودت را از من گرفتی و مرا از خودت. من امکان ِ بسیار خوبی بودم که تو از دست دادی و تو امکان بسیار خوبی بودی که من از دست دادم. کیا یا تو یا سرنوشت یا هرکوفت دیگری آن را از دستم گرفت. حالا دوباره باید بروم بگردم. بگردم؟ مگر گشته بودم من؟ تو خودت آمده بودی، با پای خودت. با یک ایمیل خشک وخالی. پارسال همین وقت‌ها بود، نوشته بودی که همه‌ی کارهایم را خوانده‌ای. شعرها و مقاله‌ها و نقدهایم را؛ قلمم را دوست داری و تحسین می‌کنی. و من نوشته بودم: « آقا یا خانم cb از لطف شما ممنونم. اگر دوست دارید لطفن خودتان را بیشتر معرفی کنید.» یک هفته نشده روزی دو سه ایمیل نوشتیم و هفته‌ای هفت هشت ساعت باهم  چت کردیم و من هرشب نامه‌های طولانی برایت نوشتم. از روز و روزگارمان گفتیم. وارد زندگی هم شدیم. خودت را خیلی خوب به من معرفی کردی بهار. کاش  خودت را به خودت هم همین‌طور خوب معرفی کنی. فکرکنم وقت‌اش رسیده. من هم باید در شناختم از خودم و تو تجدید نظر کنم. نمی‌دانم. یا تو همیشه چی می‌گویی؟ «نمی‌دونم.»

این انتظار مرا کشت. پس کجایی تو؟ ماه آمده درست روبروی پنجره و دارد از لابلای شاخه‌های بی برگ این دو سه درخت حیاط به من نگاه می‌کند. پس تو کجایی تو تا بگویی:« یه دقه صب کن، منم برم ببینم اینجام هست.»؟

لابد دست ِ سرنوشت ترا سرراهم قرار داده بود و حالا برداشته، گذاشته سر راه یكی دیگر كه هنرپیشه‌ی تئاتر است. چرا مردهای هنرمند را که می‌بینی دست و دلت می‌لرزد، بهار؟ می‌گفتی مردهای مسن بیشتر نظرت را جلب می‌کنند. اما کیا که فقط سی سال دارد.

آی بهار، آی بهار! کف ِ دست ِ عاشقم را به سوی دست‌ات دراز میکنم و به چشمات نگاه می‌کنم، امیدوار و خواهنده می‌خندم و می‌گویم:«بیا دوباره دوست بشویم، دوتا دوست جان جانی. حالا گیرم که من عاشق تو. اصلن شاید هم تو این وسط مسط ها عاشقم شدی. ها؟»  دستم را فشار می دهی؟ لبخند برلب، صورتت گل می اندازد؟ می‌گویی:«بزن قدش! برو که رفتیم.»؟ یا نه، دستت را به آرامی از دستم می‌کشی بیرون، موج غم می‌نشیند توی چشم‌هات، به کف ِ زمین نگاه می‌کنی، بعد روی لکه‌ی سرخ شراب روی میز دستمال می‌کشی و می‌گویی:« نمی‌دونم اردلان. من دیگه هیچی نمی‌دونم. ای خدااااا» ؟
و من منتظر می‌مانم، مثل همین حالا که یک ساعت است منتظرم.
منتظر می‌شوم تا تو سرانجام به این نتیجه برسی که:«آغوش اردلان که همیشه باز و گرم هست. مرد بدی هم نیست ها. گیرم کمی بیشتر از لنگه کفش در بیابان. مگه همین اردلان چشه؟ عاشقم نیست؟ که هست. دوست من نیست؟ که هست. شاعر نیست؟ که هست. مستقل نیست؟ که هست. صادق و بی‌ریا نیست، که هست. عقل درست و حسابی ندارد؟ چه بهتر! لنگه‌ی خودم. بی پول است؟ حالا کی پولش رو خواسته؟ موی دماغ هم که نیست. زیاد پایین بالا میرود؟ ولی خوب کی پایین بالا نمی‌شود؟ یکی‌اش خودم. وقتی همه‌ی آدم ها این‌طور باشند، که دیگر عیب نیست. پس من از چه چیزش می‌ترسم؟ فرارمی‌کنم؟» و دوباره می‌شوی بهار ِ اردلان و من برایت پیغام می‌گذارم:«از چه چیز من فرار می‌کنی، بهار؟» و تو بگویی: «تو دزدی. دزد خیالات من. آخه ناکس چطور می‌توانی فکرهایم را بخوانی؟» و من بگویم: «خوب ما اینم دیگه. ولی هرچی هستیم، مال ِ شماییم، لیلای ما.» و  دوباره بشویم بهار و اردلان.

آی بهار! آی بهار! چه اسم‌هایی برایت انتخاب کرده بودم: خاتون، مهردخت، دل‌بانو، مهربانو، دل‌آرا، الهام، آزاده. اولیش چی بود؟ تحفه. و این آخری آزاده، که تو دوستش داری. نامه ی آخرت را فقط با یک «آزاده»ی خشک و خالی امضاء کردی. یعنی دیگر آزاده‌ی من نیستی؟ آزادی؟
از امروز تو رویایی. رویا برازنده ترین‌شان است.

می‌خواستم عاشقم باشی. گرچه وقتی از لاله دل کنده بودم و از دست یافتن به عشق او دل بریده بودم به این درک رسیده بودم که نمی‌شود از کسی بخواهی، عاشقت باشد. مثل این می‌ماند که تو بزنی به شانه‌ی یک آقایی و بگویی:«آقا ببخشید، من عاشق شما هستم. می‌شود شما هم لطفن عاشق من باشید؟» و او هم برگردد بگوید:«نه خانم، متاسفم. من عاشق یکی دیگر هستم.» و بعد به تو بگوید که می‌تواند دوست تو باشد. طبیعی نیست که برگردی بگویی:«من دوست ِ عاشق می‌خواهم. و نه فقط دوست؟ دو تا دوست دارم بهتر از برگ درخت؟» کجایی که بگویی: «بابا! اونا مردن! من زنم! و تو مرد! حالیته؟»

چرا نیستی؟ ماه دارد می‌رود پشت ساختمان و تو هنوز ندیدی‌اش.

نشد. این‌بار هم نشد. سرنوشت؟ تقدیر؟ كار‌ِ دست‌ ِ خودم؟ به قول تو «نمی‌دونم.» یا شاید بازهم به قول تو:«دیر رسیدم.» شاید. اما به کجا و چی دیر رسیدم؟
اما نه بهار! ممکن است دیر شده باشد، ولی هنوز خیلی دیر هم نشده. من پیدایش می‌كنم. نمی‌دانم از كجا و چرا اینقدر خوشبین‌ام كه سرانجام من هم آن نیمه‌ی گشمده‌ را، كه تو توی دهانم گذاشتی، روزی جایی پیدامی‌كنم. می‌دانم در همین لحظه در گوشه‌ای از این زمین، در ایران چیزمی‌نویسد، در آفریقا خوابیده، در اروپا چیزی می‌نوشد و یا شاید در ماداگاسكار با مردی عشق می‌ورزد. می‌دانم که هست و مثل من است. پیدایش خواهم كرد و در كنار او و با او قهقه‌های عاشقانه خواهم زد و به ریش دنیا خواهم خندید و زندگی خواهم کرد. به این صبح صادق قسم پیدایش می‌كنم. همان‌طور كه تو یافتی، من هم خواهم یافت. زنی  خواهد آمد، چنان‌كه پس از لاله، بهار آمد.

نه نمی‌توانی از کسی بخواهی، عاشق‌ات باشد.

جستجوی عشق در زن شاید در سرشت من است. یا شاید زندگی‌ی من همین است. چه بسا زندگی‌ ِ همه‌ی مردها صرف چنین جستجویی می‌شود؟ یعنی کیا یافته؟
«نیمه‌ی گمشده» یادت می‌آید؟ شبیه هم؟ بی هیچ رازی از هم؟  با دو قلب بلوری در برابر هم قرارگرفتن؟ بی چشم‌داشت؟ می‌دانم، می‌دانم، نمی‌خواهد بگویی«این حرف‌ها مال كتاب‌هاست.» تا من برگردم بگویم:«زن‌ها همیشه حساب‌گر بوده‌اند.» اما بهار!  من شاعرم و مال كتاب‌ها. نع بهار! نع! من نمی‌خواهم واقع‌بین باشم. تن می‌زنم. من بی‌عشق نمی‌مانم. 
بهار! من هنوز یک دریا تشنه‌ام. می‌فهمی؟ من هنوز می‌توانم خواب ببینم. من هنوز می‌خواهم عاشق باشم، می‌خواهم عاشقانه زنی را دوست بدارم و زنی عاشقانه مرا دوست بدارد. من هنوز می‌توانم عاشق باشم، می‌دانم می‌توانم عاشقانه زنی را دوست بدارم. هنوز عشقی عظیم در من است که باید به سمت زنی جاری شود، بهار! میفهمی؟

خیال می‌كردم دارم سامان می‌گیرم. این اواخر در اوج خوش‌خیالی‌هام بود لابد، که وقتی صدای پرواز هواپیمایی را می‌شنیدم، می‌گفتم:«دو سه ماه دیگر با یكی از همین هواپیماها به سوی بهارم پروازمی کنم.» که برایت نوشته بودم:«سرانجام سكون. گیرم سكونی پاندولی. سرانجام این روح سرگردان درون ِ خانهی دلی مسکون شده.» و حالا امروز، الان، همین الان دارم میفهمم که هیچ روح سرگردانی نمیتواند در خانهی دل ِ دیگری سکون بگیرد. این سکون را باید در خانهی دل خودش بجوید. میجوید، دارد مییابد.


کاش میتوانستی سبك سنگین نكنی، محاسبه نكنی، چرتكه نیاندازی، امتحان نکنی. اما نمی‌توانی، نه؟ منطق حسابگرانه‌ی زنانه‌ات نمی‌گذارد؟ دلت چه می‌گوید؟ نمی‌توانی؟ نمی‌شود؟ نمی‌خواهی؟ یافته‌ای آن را كه حی و حاضر است؟ که جسمیت دارد، عینیت دارد؟ می‌توانی ساعت‌ها با «دوست هنرپیشه»(باید زحمت زیادی کشیده باشی تا این دو تا کلمه را پیدا کنی:"دوست هنرپیشه" دو تا کلمه که هم یک چیزهایی میگوید و هم یک چیزهایی نمی‌گوید. تو اینقدر زیرک نبودی بهار) تلفنی حرف بزنی، با او به تئاتر و نمایشگاه نقاشی و سینما و  کنسرت و كافه بروی؟ باهاش شام بخوری، براش داستان بخوانی، برایت تاربزند و آن جا یا جاهای خالی را پركند؟ «اردلان دلش هوایی ست، اردلان پایین بالا زیاد دارد. من که هنوز اردلان را ندیدم. من همه چیز اردلان را دیگر می‌دانم، حتا سال‌روز فوت مادرش را. کیا دم دست است، جوان است، موفق است، هنرمند است. با وجود خانواده‌ای ثروت‌مند سال‌ها تنها زندگی کرده، کارکرده، درس خوانده. به هدف‌اش رسیده و خودش را کشیده بالا.» می‌بینی بهار؟ دقیقا همان‌هایی که نداشتی و نداری. درس خواندن، کارکردن، موفق شدن. یک خط مستقیم. همواره مستقیم. این زندگی ِ تو بود و هست بهار! زندگی ِ تو هم، مثل زندگی  ِ بسیاری دیگرخطی نبوده. پر از فراز ونشیب های هول‌ناک بوده. من زندگی‌ام را پذیرفته‌ام و چون دوست‌اش ندارم، می‌خواهم عوض‌اش کنم. با عشق، نه با«در بالابالاها بودن».
«بالا» کجاست بهار؟ چرا «بالا کشیده شدن» برات این‌همه مهم هست. گفته بودی تا حالا خیلی ها را «کشیدی بالا». مرا هم می‌خواستی « آن بالابالاها» ببینی... آهای ! دارم از تو می‌پرسم، نیستی که بشنوی. می‌پرسم:« بالا کجا هست؟ آنجایی کیا روی صحنه هست؟ یا منظورت آنجایی‌ست که «عصار» ایستاده»؟« بالا» و «شهرت» برای تو دو کلمه‌ی مترادف نیستند بهار؟

من دورم، غیرقابل دسترس. گفته بودی از این دنیای مجازی خسته شده‌ای. تازه وقتی هم که جسمیت بیابم و در تهران باشم، متغیرم. آخر نه اینكه مردِ خوب ِ ایده‌آل همیشه روی جاده‌های مستقیم راه می‌رود، عاقل است، دیوانه نیست؟ موفق است، به هدف اش دست پیداکرده؟ راستی موفقیت ِ تو چی هست بهار؟ یا هدف ِ تو؟

كه اینطور پس؟ كه تو نمی‌توانی عاشق دیوانه‌ها باشی؟ که دست غیبی از آستین آسمان بیرون می‌آید و یك رابطه را، درست در زمانی که حدودا می‌خواهد سامانی بگیرد، برهم می‌زند. درست در زمانی که تا خانه تکانی ِ دل‌هامان چیزی نمانده بود.

به قول ِ تو «آره خلاصه اینطوووور» آره، خلاصه‌اش می شود این‌که تو را از دستم دادم و باز مواجه شدم با توهماتم، با  مرگ ِ یکی از کهنه‌ترین رویای‌های زندگی‌ام؛ رویاهای برنیامده‌ی زندگی‌ام: عشق. جوری كه تو دیشب دست به كمر بزنی، نگاه عاقل اندر سفیه بیاندازی به من و بگویی:«تو رویاها زندگی نكن! اردلان» باشه خانم. چشم. امر دیگر؟  چقدر کلمات قصار بلدی تو بهار؟؟؟

آهای بهار! پس تو هم رفتی؟ كه این‌طور؟ که نیستی!

 از ماه دیگر چیزی نمانده.

دوباره زنگ زدم. همین الان. شش هفت تا بوق خورد و بعد اشغال زد. مزاحم شدم انگار.
دلم خیلی تنگ توست. اما دیگر تلفن نمی‌کنم. حتا تک زنگ هم نمی‌زنم تا خبرت کنم که من در یاهو پشت خط با نام ِ بهارپرست، منتظرم. که بیایی ده جمله پشت سرهم بنویسی و سرآخر هم:«آهای! اوهوی! هستی؟» من بگویم:«سلام‌ات کو زن؟» بگویی:« اوه ببخشید، سلام.» و بعد برایم شکلک شرمنده را بفرستی. نه. دیگر از پشت این شیشه از دهان من نخواهی شنید:«سلامتی» و دیگر «نوش»ات را نمی‌خواهم، وقتی که می‌دانم تمام این «نوش» از آن من نیست. دیگر منتظر نمی‌مانم که بروی روی تراس خانه‌ات، کنار گلدان های یاس من سیگار بکشی. نه. آن پاکت گل یاس هم به رسم امانت بماند پیش خودت، تا  روزی شاید در یک کتابفروشی در تهران هم‌دیگر را دیدیم، آن را به صاحب اصلی‌اش برسانی. گلدان‌های یاس من این روزها شاهد اتفاقات دیگری هستند. نمی‌خواهم بوی‌شان را بشنوم.

چرا دیشب بعد از این‌که از هم جداشدیم، تو گوگل دنبال تصاویر توهم و تنهایی می‌گشتم؟
دیشب انگار خیلی خوشحال بودی، که برای اولین بار کیا را روی صجنه، آن «بالا» می‌بینی. هوش و حواست نبود. سرد، تلخ، عبوس، نامهربان و بی تفاوت بودی با من. چرا؟  نکند حالا که من اینقدر بی تاب ِ توام، وقت‌اش رسیده که قدرت نشان بدهی؟ نکند. نکند همان حکایت ِ همیشگی‌ات، بردن سرچشمه و تشنه برگردان را داری با من هم تکرارمی‌کنی؟ گیرم با آن‌های دیگر عینی و فیزیکی بوده، با من مجازی. یعنی اگر من مجازی نبودم، با من می‌ماندی؟ نکند با کیا هم همین کار را بکنی.

دو روز است که دیگر نگران من نیستی، به فکر من نیستی. مگر همین هفته‌ی پیش برایم ننوشته بودی توی تاکسی، زیر دوش، همه جا به یاد منی؟ مگر نگفته بودی روزها عطری را که من دوست دارم و برایت فرستاده بودم، می‌زنی؟ مگر نگفته بودی، حتا فکرکرده‌ای از کجا برویم برایم کفش و لباس بخریم؟ همین یک هفته پیش تو این‌ها را نگفته بودی؟
تو که همین هفته‌ی گذشته به من گفته بودی:«هرچی بخوای برات می‌کنم.» چی شد پس؟ چه اتفاقی افتاد که من خبرندارم؟
من مگر با تو روراست نبودم؟ مگر دل و درونم را نداده بودم دستت؟ زیاده روی کردم؟ نباید خودم را اینقدر برایت باز می‌کردم؟ خودم را تحویلت می‌دادم؟

کجایی تو؟ بهارررررررررررررررررر! بله، داد می‌زنم، فریاد می‌کشم. مُردم از انتظار!

چرا رک و راست به من نمی‌گویی:«از من دل بکن! امید ببر! من دیگر نیستم»؟ مگر قرار ما همین نبود؟
تو بخش مهمی از زندگی ی من شده‌ای، من باید بدانم که هنوز هستی یا نه؟  باید بدانم. چرا نمی‌گویی؟ هیچ فکرکرده‌ای که این سکوت ِ تو و این‌جور که میان زمین و آسمان معلق نگه‌ام می‌داری، چه روزگاری از من سیاه می‌کند؟

ماه رفت پشت ساختمان. دیگر نمی‌بینم‌اش.

نه. دیگر برایت نامه‌های عاشقانه نمی‌نویسم، دیگر عاشقت نیستم؛ نه. تا زمانی که زنی مثل تو دلم را نبرد، دلم مال خودم. همان‌طور که تو انتخاب کردی، من هم انتخاب می‌کنم. دلم مال خودم.
دیگر نمی‌خواهم و نمی‌توانم فقط دوست تو باشم. نمی‌توانم. من نمی‌توانم. ما به عنوان دو دوست چه داریم به هم بگوییم؟ می‌شود همین الان بیایی و من نپرسم حال دلت چطور است؟ چه جوابی خواهی داد؟ یا نه، درباره ی تاثیر ادبیات گینه ی بیسائو بر ادبیات سنگاپور بحث کنیم؟

نه بهار! نه. من دیوانه وار دوستت داشتم. عاشق‌ات بودم. حالا که انتخاب کردی، دیگر نه.
از این لحظه باید دالان‌های  تاریك‌ات را به تنهایی پیداکنی و بدون من از آنها بگذری.
آرزومی‌کنم تکیه داده به شانه‌ی کیا وارد دالان‌هایت بشوی و از آنها بگذری. شانه‌ای که یافته‌ای و انتخاب کرده‌ای. نگو بهار! نگو! من باور ندارم که تو فقط به شانه‌های خودت تکیه می‌کنی. تو دنبال شانه‌ای برای تکیه دادن هستی و انگار یافتی‌اش. همه ی ما به شانه احتیاج داریم. پس کجا گریه کنیم؟ کجا را ببوسیم؟ شانه‌هایت را از من دریغ می‌کنی؟ این روزها دیگر اردلان خودش به شانه‌هایش نیاز دارد. یعنی از همین الان. اردلان دیگر فهمیده که چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. می‌خواهد در این اتاق را که ما را به هم وصل می‌کرد، ببندد؛ برای همیشه. در ِ این اتاق ِ ظاهرا مجازی را. اتاقی که فقط مال من و تو نباشد، چرا باشد؟ اردلان می‌خواهد این اتاق را خراب کند، و برود بار دیگر پا به یکی دیگر از دالان‌هایش بگذارد، به تنهایی!
 
سرانجام ماه رفت و آسمان باریدن‌اش گرفت. من رفتم. تو هم خوب است بروی، تنها، تنهای تنها. اما نه. پاکت یاس ِ من همراهت باشد، شاید سر پیچ ِ یکی از دالان‌ها هم‌دیگر را دیدیم.

http://naserghiasi.blogspot.com/



نظر خوانندگان: 15 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است