صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




فتح الله بی نیاز

نگاهی به رمان «خنده در تاریکی» نوشته ی ولادیمیر ناباکوف: « تراژدی سقوط یک شهروند»


     چگونه ناباكف در عمل به داستايفسكى نزديك مى‏شود؟
   گرچه ناباكوف هموطنش داستايفسكى را «مبتذل‏سراى كبير» مى‏خواند، اما بدبينى يا به عقيده من واقع‏بينى خود ِ ناباكف در رمان «خنده در تاريكى» دست‏كم مصداق عينى و تجلى ملموس چهار گفته هيچ‏انگارانه و پوچ‏گرايانه داستايفسكى است: 1)انسان‏ها براى زجر دادن يكديگر به دنيا مى‏آيند. 2) هر انسانى در باطن خود يك جلاد است. 3)انسان كسى را كه دوست دارد - يا دوستش دارد- آزار مى‏دهد. 4)انسان موجود بدبخت و مفلوكى است.
    ناباكف »خنده در تاريكى« را در 1932 ميلادى نوشت؛ يعنى دو سال بعد از آن‏كه رمان مشهور هاينريش مان  به‏نام پروفسور اونرات تحت عنوان فيلمى جنجالى به‏نام »فرشته آبى« اكران شود. در اين رمان نيز پروفسور، شخصيتى محترم و محجوب است كه دل به لولا، يك خواننده كاباره، مى‏سپارد و به‏خاطر او، شغل و موقعيت اجتماعى و حتى غرور خود را از دست مى‏دهد و با لولا ازدواج مى‏كند. با اين حال لولا با سبكسرى‏ها و بى‏بند و بارى‏هايش او را خون به جگر مى‏كند و او پس از تحمل تحقير بسيار به جايگاه بى‏اعتبار و سست خود پى مى‏برد. بعيد نمى‏دانم كه ناباكف زمان نوشتن اين رمان، تحت‏تأثير هاينريش مان  و حتى »مادام بووارى« اثر فلوبر و »آنا كارنينا« نوشته تولستوى بوده باشد.
    ناباكف همچون فلوبر در همان ابتداى داستان مردى را به ما معرفى مى‏كند كه »آن‏قدرها با استعداد نيست و ذهنش قدرى كُند است.«  گرچه اين مرد ثروتمند كمى خوش‏قيافه است، اما در عين علاقه به اليزابت عاشق او نيست؛ چون اليزابت »شور و هيجانى را كه در حسرتش مى‏سوخت«، به او نمى‏بخشيد. با اين حال با او ازدواج مى‏كند؛ چون »اين‏طور پيش آمده بود.« لازم نيست نويسنده به ما بگويد كه اليزابت »خيلى زيبا نيست«، با اين حال مى‏گويد و چون اركان روايت بر نقل و توصيف بنياد نهاده شده است(چيزى كه بعضى از نويسنده‏هاى ما آن را ضعف مى‏دانند) در نقالى خود به ما اين نكته را مى‏گويد و اضافه مى‏كند كه او همسرى مطيع، آرام و البته گاهى سمج است كه طبعى ظريف و مهربان دارد. آلبينوس از همان ماه‏هاى اول ازدواج »به يك معشوق ديگر« فكر مى‏كند؛ مثل شمارى از زن و شوهرها. او فقط لحظه‏هاى كوتاهى كه لطف آتشين اليزابت شامل حالش مى‏شود، دچار اين »اشتباه« مى‏شود كه نيازى به معشوقه ندارد. خواننده از همان صفحه‏هاى اول رمان مى‏فهمد كه خانه و كاشانه مجلل اين زوج روى توده سستى از ماسه بنا نهاده شده است، همان ماسه‏هايى كه آلبينوس گاهى در عالم خيال خود »با دخترى جوان« برخورد مى‏كند. او چنان زير سلطه اين فكر قرار مى‏گيرد كه وقتى زنش براى زايمان به بيمارستان مى‏رود، در عين‏حال كه براى او »نگران« است، اميدوار است به سرعت با دخترى صميمى شود و او را به خانه بياورد. اما فرزندشان »ايرما« هشت ساله مى‏شود و اين مرد »دست و پا چلفتى« به‏رغم ثروت زيادش، به هدف خود نمى‏رسد. او در همه چيز با همسرش صادق است مگر در مورد همين تمناى سركوب‏شده؛ تمنايى كه در ناخودآگاه شمار زيادى از زن و مردهاى متأهل وجود دارد ولى به دلايلى به پس رانده مى‏شود و در اجتماع مردم از اين گونه انسان‏ها با عنوان »پاى‏بند به اخلاقيات« ياد مى‏كنند- درحالى‏كه اين تمنا به شكل »عقده« باقى مى‏ماند تا در اولين فرصت مناسب گشوده شود. در اين رمان نيز همين اتفاق مى‏افتد. گرچه آلبينوس بيشتر وقت‏ها با خود فكر مى‏كند كه »واقعاً بيشتر از آن‏چه استحقاقش را دارم، خوشبختم.«(ص 16) اما در همان‏حال ديدن مردهاى متأهلى كه كه دوست دختر دارند، آزارش مى‏دهد و عاقبت با اصرار تب‏آلود وبيمارگونه‏اى با يك كنترلچى سينما، دخترى شانزده‏ساله به‏نام مارگو پيترز دوست مى‏شود و در روند دوستى، عشق را از او گدايى مى‏كند.
    ناباكف به گذشته مارگو هم نقب مى‏زند. پدر مارگو دربانى است كه در جنگ موجى شده است و مادر، كه دچار پيرى زودرس شده است و زنى خشن و بى‏عاطفه است، نظافتچى ساختمان است. اتو تنها برادر مارگو كارگر كارخانه دوچرخه‏سازى است و به اوباش‏گرى تمايل دارد. مارگو كه ناباكف در تصوير كودكى و نوجوانى‏اش، مهارت و ايجاز نشان مى‏دهد، مثل بيشتر دخترهاطبقات فقير، در آرزوى رابطه با قشر ثروتمند مى‏سوزد. هنوز شانزده سالش نمى‏شود كه از خانه مى‏گريزد. آرزوى هنرپيشگى هم به جانش مى‏افتد و خود را همچون »ستاره‏اى زيبابا خزهاى باشكوه مى‏بيند كه دربان هتلى بزرگ، با چترى غول‏آسا كمكش مى‏كند تا از اتومبيل پياده شود.« او مدتى مدل نقاشى كارآموزان اين هنر مى‏شود، سپس مدت يك ماه معشوقه مردى مى‏شود كه خود را ميلر معرفى مى‏كند. پس از آن مدتى تن به خودفروشى مى‏دهد. ناباكف بدون وارد شدن در مباحث اجتماعى، اقتصادى و سياسى، و جانبدارى از مارگو، نشان مى‏دهد كه چگونه ثروتمندان، حتى پيرمردى كه چند هفته به مرگش باقى نمانده است، از مارگوى نگون‏بخت (اما وقيح) سوئاستفاده مى‏كنند. براى هنرپيشگى به چند جا سر ميزند، اما به‏رغم زيبايى‏اش به او اعتنا نمى‏كنند و سرانجام كنترلچى سينما مى‏شود.
    آلبينوس براى او آپارتمانى اجاره مى‏كند، اما او كه مى‏خواهد در خانه با شكوهى مثل خانه آلبينوس زندگى كند، با نوشتن يك نامه موجب مى‏شود كه رابطه‏اش با آلبينوس به اطلاع اليزابت برسد. و وقتى اليزابت با قهر خانه را ترك مى‏كند، و همراه فرزندش ايرما و برادرش پل عرصه را خالى مى‏كنند، مارگو كه روى آلبينوس سلطه جنسى دارد، به‏سادگى در اين آپارتمان سكونت مى‏كند. به اين هم راضى نمى‏شود و مى‏خواهد آلبينوس زنش را طلاق دهد و خانواده او متلاشى كند. مى‏داند كه آلبينوس براى همشرش احترم قائل است، ولى مدام به او توهين مى‏كند و حتى در تحقير آلبينوس راه افراط مى‏پيمايد:»تو دروغگو، ترسو و ابلهى« و ناباكف به‏عنوان راوى دخالتگر پرانتزى باز مى‏كند و مى‏گويد: »صاف و ساده كل شخصيت او را در چند كلمه خلاصه كرد.« آلبينوس كه ملعبه و بازيچه مارگو شده است، عملاً شب‏ها براى او قصه مى‏بافد، »و اگر لالايى بلد بود، لالايى هم در گوشش مى‏خواند.« اما حوصله مارگو كم‏كم سر مى‏رود. دلش سينما، رستوران شيك و موسيقى سياه‏پوستى مى‏خواهد. بهتر است دقيق‏تر بگوييم: او در حضور آلبينوس تنهاست و اين مرد كه بيش از دوبرابرش سن دارد، نمى‏تواند خلاء درونى او رإ؛ ك‏ك پر كند. اين عشق يك‏طرفه براى دختر جوان همواره عشق است منهاى چيزى ديگر؛ درحالى‏كه تماس با نخستين معشوقش برايش همه چيز بود. زمانى‏كه بيشتر آشنايان و دوستان و خويشاوندان از اطراف آلبينوس پراكنده مى‏شوند، سر و كله دوست سابقش يعنى »اكسل ركس« پيدا مى‏شود كه كسى نيست مگر همان مردى كه مدتى پيش خود را ميلر به مارگو معرفى كرد. ركس كه مارگو را به‏خاطر ترس از علاقه‏مندى بيش از حد به او ترك كرده بود، از آن موجوداتى است كه »مشكل روانى مخوفى ندارد كه اسم پزشكى خاصى داشته باشد«(ص 121) اما به‏غايت كنجكاو و بى‏تفاوت است. نمونه »لمپن- هنرمندهايى« است كه در حاشيه هنر پرسه مى‏زنند، و با طفيلى‏گرى و دوشيدن اين و آن و در عين‏حال دست انداختن مردم زندگى مى‏كنند. او دست در دست مارگو، هم پول آلبينوس را مى‏خورد و هم به او خيانت مى‏كند و هم دستش مى‏اندازد. مارگو در پى آن است كه آلبينوس زنش را طلاق دهد و با او ازدواج كند »تا از آن پس دستش براى هر كارى كاملاً باز شود«، اما ركس موقعيت كنونى را ترجيح مى‏دهد. خواننده ياد رمان »هميشه شوهر« اثر داستايفسكى مى‏افتد؛ خصوصاً از حيث شدت و حدت بلاهت آلبينوس؛ كه به‏عقيده من در كل آن‏قدرها در رمان جا نمى‏افتد.
    آلبينوس كه براى جامه عمل پوشاندن آرزوى مارگو، روى يك فيلم سرمايه‏گذارى مى‏كند، وقتى با شكست هنرى مارگو روبه‏رو مى‏شود و اشك او را مى‏بيند، قول مى‏دهد كه فيلم را بگيرد و آتش بزند. اينجاست كه بازى زبانى ناباكف در صفحه 100 بهتر جلوه پيدا مى‏كند: »آلبينوس مى‏توانست زندگى‏اى سرشار از شكوه فيلمى درجه يك با درخت‏هاى نخل و گل‏هاى رز كه به دست باد تكان مى‏خورند، به مارگو بدهد(سرزمين فيلم بسيار بادخيز است و هميشه در آن باد مى‏وزد) اما مارگو كه »آن‏قدر مى‏ترسيد كه اين زندگى را در يك چشم به‏هم زدن از دست بدهد« (همان ص 100) چنان راه افراط مى‏پيمايد كه در بازى فاجعه‏آميزى وارد مى‏شود كه بود و نبود خود و آلبينوس را زير سؤال مى‏برد. او و »ركس ِ ضعيف‏كش«- از خواننده اجازه مى‏خواهم كه اين تلقى را به نگارنده بدهند- آلبينوس را به‏وضوح به مضكه مى‏كشانند و ورطه دهشتناكى در برابرش قرار مى‏دهند كه به‏قول آن روانشناس كم‏نظير- داستايفسكى را مى‏گويم - انسان از نوع بشر متنفر مى‏شود.
    آلبينوس نه قهرمان است و ضدقهرمان. آنا كارنينا نيز كه رفتار و كردار و شخصيتش يك سرو گردن از اطرافيانش بالاتر است و »درك انسانى‏ترى« از مناسبات اجتماعى دارد، به دليل تقديم والاترين بخش هستى خود يعنى عشق به كنت ورونسكى كه در عمل مثل بقيه مردهاى ميانه‏مايه و درون‏تهى اشرافيت است و فقط از »امتياز زيبايى« برخوردار است، قهرمان نيست و نمى‏تواند باشد. »اِما بووارى« نيز كه به‏نوع ديگرى دنبال عشق است، ضدقهرمان نيست؛ و فقط مقهور موقعيت »تنهايى، ملال و ابتذال« است- زنى كه هر روز ِ زندگى‏اش مثل »غروب‏هاى جمعه ايرانى‏هاى غمگين است.« ناباكف سعى نكرد آلبينوس را قهرمان يا ضدقهرمان نشان دهد و گرچه از موضع راوى دخالتگر به او عناوين مختلفى مى‏دهد، اما در زمان سرخوشى او را دستخوش شور و اشتياق محض قهرمانان نمى‏كند؛ به همان‏قسم نيز در ضعيف‏ترين موقعيت- آخرهاى داستان- از آن ناب‏گرايى‏هايى كه داستايفسكى سعى مى‏كند به شخصيت‏هايى همچون پرنس مشكين (رمان ابله) ببخشد يا با سوق او به‏طرف مسيح، سمت و سويى برايش رقم بزند، خوددارى مى‏ورزد؛ يعنى درست از آن نكاتى كه ناباكف از آنها بيزار بود. البته درونكاوى داستايفسكى را در اينجا نمى‏بينيم، اما عنصر تراژيك در همان حد بارز است؛ عنصرى كه نمى‏توان از آن غافل شد.
    ارسطو معتقد بود كه تراژدى يعنى عمل، كنش و اكسيون؛ يعنى آن‏چه در بيرون اتفاق مى‏افتد. اما ادبيات مدرنيستى؛ و به‏طور كلى مدرنيسم؛ نشان داد كه تراژدى در »درون« هم مى‏تواند اتفاق بيفتد - درون انسان‏ها! البته بايد حق مطلب را ادا كرد و از مقاله‏هاى داهيانه نيكلاى گاوريلويچ چرنيشفسكى ياد كرد كه ايده‏هاى نوينى در باره تراژدى طرح كرد و آن را از حوزه زندگى نخبه‏ها و قهرمانان بيرون كشيد و به زندگى مردمان معمولى كشاند؛ و نيز بايد به مقاله‏هاى فخيم هنرى جيمز اشاره كرد. ارسطو - و بعد از او هگل و نيز پلخانف - تراژدى را از ديدگاه حضور عينى مورد تأكيد قرار مى‏دادند و به لحاظ كنش تاريخى، آن را مرگ قانونمند قهرمانى تلقى مى‏كردند كه حامل انديشه‏ها و سليقه‏هاى نو است و با دنياى كهن به مقابله برمى‏خيزد. اما چرنيشفسكى در تئورى به اين امر رسيد كه تراژدى را بايد در »هر رخداد دهشتناك«، در »هر پايانِ وحشتناك« و در هر يك از »رنج‏هاى بشريت« جستجو كرد - امرى كه بعضى از نويسندگان مدرنيست خصوصاً فاكنر و تا حدى كنراد و ناباكف آن را در هنر، در شخصيت سازى‏هاى داستان‏هاى‏شان به كار گرفتند. چهار موردى كه در ابتداى نقد آوردم، در واقع درون و بيرون هستى واحدى در طول تاريخ زندگى بشر، خصوصاً دوران مدرنيسم است. ناباكف نه در حد فلوبر، تولستوى يا داستايفسكى  و صدالبته فاكنر ولى در حد و اندازه‏اى اقناع‏كننده در همين رمان عنصر تراژدى را به نمايش مى‏گذارد.
    در »خنده در تاريكى« روايت به گونه‏اى پيش مى‏رود كه خواننده در تجربيات فرايند داستان شريك مى‏شود، به خلق و خو و رفتار شخصيت‏ها پى مى‏برد و درك خود را ژرفا مى‏بخشد، چون از طريق شخصيت‏هاى اثر (و صدالبته رخدادها و كنش‏هاى مرتبط با آنها) با شخصيت‏ها »رابطه« برقرار مى‏كند و حتى به تجربه مشخص آنها »وابستگى« مى‏يابد. گرچه گاهى خواننده نمى‏تواند اين شخصيت‏ها را در چنگ انديشه خود بگيرد، ولى مى‏تواند تحت تأثير تجربه‏زيسته آنها قرار گيرد.
    اثر، در مقام مقايسه با رمان ترجمه‏نشده »حريق همه‏گير«، به‏طور كلى و شخصيت‏پردازى‏هايش به‏طور خاص، به‏شيوه »چندتكنيكى« نوشته نشده است؛ تجمع جريان سيال ذهن، گسست‏هاى مكرر زمانى، پرش‏هاى ناگهانى مكانى، رسيدن از همگون به ناهمگون، و توازى عناصر واقعى و فراواقعى به چشم نمى‏خورد، بلكه خواننده روايتى ساده و رئاليستى مى‏بيند؛ نوعى سادگى اما نه به‏مفهوم عادى آن، بلكه با همان پيچيدگى‏هاى هميشگى كه حتى موضوع‏هاى »تخت« و »خطى« را به صورت مارپيچ‏هاى »ذهنى« زمانى - مكانى در مى‏آورد. اما همان دورنماى دهشتناك تراژدى در بافت »خنده در تاريكى« درهم تنيده شده است. آلبينوس از واقعيت تندگذر »خواستن« عشق، به »ماديت« عشق، سپس به »توهم« عشق مى‏رسد، ولى در اين دستيابى، عملاً دچار سقوط اخلاقى مى‏شود. اين سقوط همان »تراژدى درون« است؛ چيزى كه هم تصويرگر ركس منحط و فاسد و مارگو هرزه است، هم آلبينوس ابله و هوسباز و هم اليزابت وفادار و مغبون.
    خواننده با توجه به روابط آلبينوس، اليزابت، مارگو و ركس در پايان درمى‏بايد كه چهار گفته داستايفسكى كاملاً عينيت يافته‏اند. پيدا كردن اين مصاديق را به خود خواننده محول مى‏كنم.
    درباره شيوه روايت بايد گفت كه به‏تقريب بيشتر پرش‏هاى زمانى تابع منطق روايت‏اند. در پاراگراف بعدى، خيلى راحت با گفتن »روز بعد« قصه جلو مى‏رود و يا با اشاره به سه هفته گذشته (چه بسا در يك پرانتز) بخش‏هايى از روايت را كامل مى‏كند. به‏عقيده من رمان چند ضعف دارد:   نپرداختن به درونكاوى اليزابت، خصوصاً اجتناب نويسنده از درونكاوى اين زن و (نيز آلبينوس) در مراسم تدفين و به‏ويژه در دوره بازگشت خفت‏بار آلبينوس. اين دو برخورد مهم‏تر از آن هستند كه نويسنده ناديده‏شان بگيرد.
    حضور نه‏چندان روايى عنصر تصادف در كشف حقيقت از جانب آلبينوس. گرچه اطلاع‏دهى اودو كنراد و سرهنگ خيلى مكانيكى نيست، اما چندان هم در متن ننشسته است و آن‏قدرها از فرايند خود قصه حاصل نشده است. گونه‏اى تعمد و دخالت علنى در اين موضوع حس مى‏شود.
    اتو كه در جايى از رمان با آن توپ و تشر ظاهر مى‏شود، به‏كلى رهإ؛ك‏ك مى‏شود و به اين‏سان دنبال نكردن مارگو از سوى او، توجيه روايى كسب نمى‏كند.
    بازى در فيلم و خود آن فيلم ناموفق به‏كلى رها مى‏شود؛ درحالى‏كه حرص مارگو براى هنرپيشگى موضوعى نيست كه بتوان حذفش كرد.
  


نظر خوانندگان: 1 نظر