صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




مریم رئیس دانا

«زندگی خواهر ف. ک.»


 وقتی می رفتم مسواک بزنم ، از پشت در بیرون می آمد و سلام می کرد . اولین بار جیغ کشیدم و قایم شدم . صدا کردم تا بيايند و او را بکشند ، اما هيچ كس نيامد .
شب بعد دوباره آمد . سلام کرد . جوابش ندادم . شاخکش هاش را برایم تکان      می داد ، می خواست دلبری کند . هر شب می دیدمش . وقتی می دید کارم تمام شده و می خواهم بروم ، او هم می رفت .
یک شب وقتی دید جواب سلامش را نمی دهم ، گفت : فکر کردی خیلی از من خوشگل تری ؟ تو از من هم سیاه تری .
جوابش را ندادم .
می دیدمش جاهای دیگر خانه هم سرک می کشد . کسی کاری به کارش نداشت . می آمد جلو سلام می کرد . فرار نمی کرد . معمولن وقتي يك اتفاق اين قدر عجيب باشد كه نشود آن را هضم كرد اولين واكنش پذيرش آن اتفاق است تا عكس العملي ديگر . اين است كه حضور عجيب او موجب پذيرش او شده بود تا مثلن چيز       ديگر .
امروز صبح رفتم اتاق برادرم که بیدارش کنم ، ديدم روی تخت برادرم خوابیده     بود . گفتم : واقعن شورش رو درآورده ای ، فکر کردی کی هستی که هر جا دلت خواست آن پاهای زشت کثیف ات رو می گذاری ؟
خیلی آرام و بی سرو صدا از تخت آمد پایین و راهی دستشویی شد .
...
به مترو که رسیدم ، واگن پر بود از سوسك هاي ریز و درشت . چند خانمی که در قطار بودند همین طور بی خیال کنار هم ایستاده بودند و برای هم سر تکان می دادند و لب هاشان می جنبید . خوابم می آمد . خوابیدم . حوصله فکر کردن نداشتم . به من چه که چرا مترو پر شده از سوسک ؟ من یک معلم ام . همین و بس . به من چه چرا اين زن ها نه تنها دیگر از سوسک ها نمی ترسند بلکه با آن ها اختلاط هم می کنند .
همین طور که خوابم برده بود ، ناگهان حس کردم چیزی روی صورتم تکان می خورد . بهش دست زدم . یک سوسک بدجنس روی پوست صورتم با پاهای اره ای اش ضرب گرفته بود . چنان جیغی کشیدم که تمام سوسک های واگن سراسیمه رفتند و یک گوشه جمع شدند و ترس زده مرا نگاه کردند . حشره موذی را از روی صورتم پرت کردم و با غیض گفتم : کثافت . گم شو .
از آن چند زن خبری نبود . نکند سوسک ها ان ها را خورده باشند ؟ آیا سوسک ها آدم هم می خورند ؟ اگر می خورند چرا مرا نخوردند ؟ اصلن چه طور با این سرعت چند تا آدم را خوردند ؟ مگر من چه قدر خوابیدم ؟ زن های بیچاره .
در واگن باز شد . پیاده شدم و خیل سوسک ها به دنبالم . این هم سهم و قسمت من ....!
سر کلاس که رسیدم کمی دیر شده بود ، اما دانشجوها هم خودشان خیلی آدم های وقت شناس و به موقعی نیستند . من فقط ده دقیقه دیر رسیدم . رفتم و روی صندلی جای همیشگی ام نشستم . چرا هیچ کس نیامده ؟ یعنی باز هم جشن و عید و از این حرف هاست ؟ خودشان تعطیل کرده اند ؟ چرا از در ودیوار این کلاس دارد سوسک بالا می رود ؟ چرا کسی نیامده ؟
شب که رسیدم خانه ، چراغ ها خاموش بود . من هم چراغ ها را روشن نکردم . پا گذاشتم تو یك چاه تاریک . 
بی سر و صدا رفتم مسواک بزنم . پیدایش شد . چاق و چله . مثل این که آشغال و کثافت ها بهش ساخته بودند . شده بود نصف قد من . مانده بودم چه طور با اين هيكل تو چاه توالت جا می شود . البته یک حسنی که این سوسک ها تو شهر دارند این است که چاه خانه ی هیچ کس نمی گیرد ، چون چاه تکانی می کنند .
همین طور که مسواک می زدم و دهانم از کف پر بود ، رفت و گوشه ای از اتاقک دستشویی به من زل زد .  گفت :
- فکر کردی خیلی از من بهتری ؟ کافیه یک نگاه به خودت تو آینه بکنی ، بعد می فهمی .
جوابش ندادم ، آمدم بیرون . نباید وقت را هدر داد . من حتا با اعضای خانواده ام به ندرت حرف می زنم . با هیچ کس رفت و آمد نمی کنم ، با هیچ کس دوست نمی شوم . من هر روز صبح ساعت 8 بیدار می شوم . در تنهایی یک فنجان قهوه می خورم . 8.15 سوار مترو می شوم . 8.30 سرکار هستم تا ساعت 14 . 14.10 در تنهایی – میان همکاران – ناهار می خورم . 14.20 دوباره سرکار هستم تا 17 . 17.20 سوار مترو می شوم . 17.50 سرکار دوم – مجله – هستم . ساعت 21 خانه   هستم . ساعت 21.10 شام می خورم . ساعت 21.20 سرکار هستم و شروع به نوشتن می کنم تا ساعت 2 صبح . موسیقی گوش نمی کنم . مسافرت نمی روم ، به طبیعت نمی روم . 
ساعت شده بود 21.25 و من هنوز پشت میزم نبودم ، خواستم بروم تو اتاقم که شنیدم مادرم صدایم می کند ، چراغ اتاقش هم روشن بود . در را باز کردم . زیر پتو قلمبه شده بود . همان جا کنار در گفتم :
- چی می خواهی ؟
- یه چیکه آب بهم بده !
رفتم آشپزخانه . یک لیوان آب سرد ریختم . به اتاق که برگشتم دیدم هنوزبلند نشده ، گفتم :
- اه ، پاشو دیگه ، پس چرا خوابیدی ؟
هیچی نگفت ، انگار دوباره خوابش برده بود . پتو را کنار زدم . به جای مادر بیچاره ام ، او را دیدم . بهش گفتم :
- خجالت نمی کشی هر جا شد سرت را تو می کنی ؟ چی می خواهی از جون من ، زشت بد ترکیب .
از روی تخت آمد پایین ، همین طور که به سمت در می رفت ، گفت :
- هیچ شده یه نگاه به خودت تو آينه بیندازی خودخواه ِ مغرور ! تا ببینی کی هستی ؟ جراتشو نداری .
- تو جرات نداری که نمی توانی سر جای خودت ، تو اون چاه پر از کثافت بمانی و می خواهی جای همه را به گند بكشي .
سر جایش ایستاد ، رویش را به من کرد و گفت :
- سرکار خانوم فکر کرده ان خودشون آدم ان ؟
بعد این قدر خندید که غش کرد و به پشت افتاد و به سختی توانست خودش را جمع و جور کند و برگردد . با دهان باز نگاهش می کردم .
دوباره گفت :
- نه جون من . این تن بمیره . جون خاله سوسکه ، یه نگاه به خودت تو آینه بینداز .
این پا آن پا کردم .
- د یالا . تو که اشرف مخلوقاتي . چیزی ازت کم نمی شه . بیا و ما را خجالت بده و سوسکمون کن . د یالا برو جلو آینه .
با لختی وسستی رفتم جلو  آینه . قیافه نحس اش را دیدم که بهم زل زده بود . گفتم :
- برو کنار دیگر بد ترکیب . از جلو چشم ام برو کنار .
گفت :
- کجا برم ؟ من که روی زمین ولو شده م !
کمی فکر کردم . دیدم حق دارد . گفتم :
- این دیگه کیه  ؟ این چه بازیه سوار کردی ؟
- اولن که اون تویی . دومن بازی نیست . تو خودت رو لوس کردی . فکر کردی از ما بهترانی . حالا دیدی از خود مایی ، عین مایی .
 نمی توانستم تحمل کنم . گفتم :
- این درست نیست . انصاف نیست . نباید این طوری می شد . من همیشه سعی می کردم درست زندگی کنم . وقتم رو تلف نکنم . بنويسم !
-  ای بیچاره . فکر کردی اگه بنویسی دیگه سوسک نمی شی . من که كافکا بودم و همه دنیا می شناسنش سامسا شدم ، بعد تو انتظار داری1000 صفحه کاغذ سیاه کردی یا بهتر بگویم باطل کردی ، سوسک نشی ؟
- من دلم همیشه به حال گره گوار سامسا می سوخت . به خاطر همین هیچ وقت سوسکی رو نکشتم .
- اوه ، خانوم فراموش كار هم هستن . کی بود تا چند دقیقه پیش می گفت بد ترکیب ، زشت ،  سیاه .
- حالا می گی چی کار کنم ؟
- خب اولین کار اینه که باید زنده موند . برای زنده موندن باید تغذیه کرد . شام خوردی ؟
- نه .
- پس دنبالم بیا .
بعد راه افتاد . با ترس و لرز گفتم :
- کجا ؟
بدون این که به عقب برگردد و من را نگاه کند ، گفت :
- همون جای هر شبی که منو ملاقات می کردی . برای زنده موندن باید غذا خورد . نه ؟

 



نظر خوانندگان: 38 نظر