تقدیم به اهالی جن وپری:
زل میزنیم در آینه
بزی نشسته رودررویم
ریش دارد و کتاب و شهرت و معشوقه؛ بسیار
ویسکی میخورد مخلوط با سکنجبین
گرچه فیلمهای فلینی را از دم چریده است.
پیشاهنگ پشکلاندازی است در رسانه
البته باید برای شاخش فکری کند.
بین بزها او روشنفکراست و در عالم روشنفکری
یک بز
وقتی سیاست در میان است و زندگی مردم
میکشاند بحث را به مال و منال و جوک جنسی
رفتار طبیعی آن که دمش از اول بالا بود.
دشمنی میورزد در حرف با کسانی که ذاتاً بدتر
از آنهاست.
بز آوردهایم که باید تحمل کنیم بزان را
یک جانشان بده که میتوان
از بز گشتن ماند در امان.
(دهم
اردیبهشت 89 / کوی نویسندگان.)
جهانگشایان به زنجیرند در کتاب رقعی.
سرمای تنگ و تار
بخت بیگذشت تنم بود و
ترس بالاپوشم.
جغرافیای ما را کجا برده بود سیلاب
که تنها کوهها بر قرار دیرین بودند و ابرها؟
در طاقچه دروغ به خود میبندد آینه
این همه جمجمه نمیتواند کار یک نفر باشد.
باید دائم مراقب باشی در تختخواب فرو نیفتی
به پارگین
یکی از پادشاهان ماد را امروز بازخواست میکردند
آسان میشود کشتگان قدیمی را باز کشت
این مطمئنتراست تا با زندگان درگیر شوی.
آن که میکشد ما را دیروز نیست
بر سیمها و موجها سوار شب و روز
اشباح به نادیدن فرو میکشند هر چه دیدنی
است.
باید نامهای بنویسم به تو
میدانی و میدانم دیر شده است
آفتاب متواری بیفروغ کرده چراغ بینائی را.
( 11 اردیبهشت 89 / تهران)
یک ورق از دفترچهام.
پوست میکند مرا
شقه میکند، میگذارد روی کنده
با ساطور میافتد به جان استخوان و گوشت
مشتریها در صف نزدیک میشوند به پیشخوان
- گوسفند است یا گاو؟
- اختیار داری مادر!
پیرزن یک کیلو سردست میخرد
پیش از آن که بیندازدم توی دیگ
چشمش میافتد به کاغذی
که گوشت در آن پیچیده شده
با خطی آشنا.
( 12اردیبهشت
89 / تهران)
مکالمات بیهوده (1)
- چرا آمدید اینجا؟
- نمیتوانستم نیایم
- خانوادهای؟
- آنها حالا خاطرهاند.
- شادید حالا، ناشادید؟
- نمیدانم.
- خانهای دارید؟
- به یاد میآورمش.
- زادگاهی؟
-
ازیادم برده است.
- شما نامی دارید؟
- این را باید اول میپرسیدید!
- دارید؟
- داشتم.
- حالا اینجا چه بنویسم؟
- بی نامی که میتوانست کشوری داشته باشد
و در آن خانهای به فراغت
- شما رد شدید، نفربعد!
(13
اردیبهشت 89 تهران)
مکالمات بیهوده (2)
-
مگر من فرزند تو نبودم پدر؟
-
فرزند شدن مثل پدر بودن آسان نیست.
- مگر من فرزند تو نبودم، مادر؟
- فراوان بودند بعضی ماندند، بعضی مردند
- مگر من فرزند تو نبودم وطن؟
- هر کسی میتواند ادعا کند این را.
- مگر من فرزند تو نبودم خدا!
تا اطلاع ثانوی به نیچه مراجعه شود.
(13 اردیبهشت
89 / تهران)
مکالمات بیهوده (3)
ما آواز میخوانیم
آنان کارخودشان را میکنند
ما گندم میکاریم
آنان کارخودشان را ادامه میدهند
نویسندهایم و روزنامهنگار
کار خودشان را گسترش میدهند
دانشگاه میرویم و بازار
کار خودشان را عمق میبخشند
بیماران را درمان میکنیم
آنها کارخودشان را مدرنیزه میکنند
شهر را زیبا میکنیم
آنها کار خودشان را کشوری میکنند
گوسفند و گاو پرورش میدهیم
آنها پیش از ما و بیش از ما.
وقتی ما آنهائیم و
زمانی آناناند ما.
(13 اردیبهشت 89 / تهران)
دریغا، اشک من. . .
مرا به گریه میاور!
که طاقتم طاق است
در این بهار بی دیدار یار
بهاری چنین دور از دیار
این بهار در اشک من گشته بسیار.
پرندۀ بینام!
در کوچهاند به بازی هیاهو کنان کودکان
مرا که بازی از من گم شدهست و کودکی کوچه
دگر به گریه میاور!
پرنده بار دگرخواند از آشیان پریشان برگها
رنگ آفتاب و باغچه لرزید
درون خویش به دریائی ناپدید میشدم تبعید.
(14 اردیبهشت / تهران)
برنامۀ هدفمند.
عاقلان بسته به زنجیر در میدان و
میدانهای بسته به زنجیر در شهر و
شهرهای اسیر، نگونسار
در آب و هوای مفقود.
تا سالهای سال غواصان از ته نقشه
رعیت شمشیر بند درمیآوردند و اسکلت شعر و
صندوقهای ترس.
تا دستت روئید از بوتههای مرجان
شهری نقاشی کردیم
که هر چه میدیدی، بود
خیال آن چه میخواستی که ببینی
در آب و هوای موجود.
هر ساحلی به انکار دریا دهان میدرد.
در بزرگراهها و میدانها بوتههای لذت ممنوع
کاشتیم
خانه پردود بود از نشئۀ ندیدن و از آن خندیدن
آخرین روزهای سیاره را جشن گرفته بودیم با
هق هق.
دگر باره، کسانی پی لوازم غواصی میگشتند
چه نقشهای ته دریا پدید آمده بود؟
(16 اردیبهشت 89 / تهران)
شبستان
ما.
پیش از آن که به پایان رسد
ز در درآ و بگذار
یک بغل نسرین و یاسمن یورش آرند
بر بیتابیهای خلوتنشین.
پیش از آن که فرصت بگذرد
سفرکنیم با جامهای دما دم
به اعماق تن اندر تن.
پیش از آن که ماه از دایره هلال شود
سفر کنیم روشنائی را تا منتهای بودن
میدانی آن جاست که رؤیا
هرگز به پایان نمیرسد.
(18 اردیبهشت 89 / کوی نویسندگان)
دلهرۀ امروز من.
به نرودا : شاعر عشق و امید
سخن گفتن از شعر
در این ازدحام جنایت
چنانچون خیانت میآید به دیده
اما دل من!
نگفتن از آن خود فریبی است
در غیبت ایزد شعر، ما را چنین بر سر آمد.
سخن گفتن از عاشقی
در این کوی خونریز و این بامهای بلاخیز
میآید جلافت به دیده
اما فراموش کردیم ما عشق را و
چنین روزی از در در آمد.
سخن گفتن از شادی و صلح و امید
سزاوار و زیبندهتر شیوهای بود
بنگر که دریا چه شاد است و خورشید
صلح است و آرامش این شیر و لبخند
که گرمای تن میچشاند به لبهای کودک
و امید، رقص دلاویز سیارۀ ما که امروز را
میرساند به فردا.
(22 اردیبهشت 89 / کوی
نویسندگان)