صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




برگردان: سودابه مهیجی

شعری از نزار قبانی


می‌ترسم

باران برتمام دنیا  ببارد و تو نباشی

از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم...

آه زمستان بود

زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند

و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم

و تو نجوا می‌کردی:

دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست!

. . .

حالا می‌نشینم

و باران‌ها تازیانه می‌زنند

بر بازوانم، بر رخساره‌ام ، بر اندامم...

پس چه کس پناهم دهد؟

ای همچون کبوترِ مسافر در میان  چشم و نگاه!

چگونه تو را از خاطراتم بزدایم؟

تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای

ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری!

هر کجا که باشی دوستت دارم

ناشناخته‌هایی در توست

گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت

که پا به عرصه‌اش می‌گذارم...

______________________________________________________________

أخاف أن تمطر الدنيا، و لست معي

فمنذ رحت.. و عندي عقدة المطر 

كان الشتاء يغطيني بمعطفه 

فلا أفكر في برد و لا ضجر

و كانت الريح تعوي خلف نافذتي 

فتهمسين: تمسك ها هنا شعري 

و الآن أجلس .. و الأمطار تجلدني

على ذراعي. على وجهي. على ظهري

فمن يدافع عني.. يا مسافرة 

مثل اليمامة، بين العين و البصر

وكيف أمحوك من أوراق ذاكرتي 

و أنت في القلب مثل النقش في الحجر

أنا أحبك يا من تسكنين دمي

إن كنت في الصين، أو إن كنت في القمر

 ففيك شيء من المجهول أدخله

و فيك شيء من التاريخ و القدر

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر