میترسم
باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی
از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران
دارم...
•
آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من میافکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا میکردی:
دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست!
. . .
حالا مینشینم
و بارانها تازیانه میزنند
بر بازوانم، بر رخسارهام ، بر اندامم...
پس چه کس پناهم دهد؟
ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه!
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم؟
تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانهای
ای که در قطره قطرهی خونم خانه داری!
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناختههایی در توست
گوشهای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصهاش میگذارم...
______________________________________________________________
أخاف أن تمطر الدنيا، و لست معي
فمنذ رحت.. و عندي عقدة المطر
كان الشتاء يغطيني بمعطفه
فلا أفكر في برد و لا ضجر
و كانت الريح تعوي خلف نافذتي
فتهمسين: تمسك ها هنا شعري
و الآن أجلس .. و الأمطار تجلدني
على ذراعي. على وجهي. على ظهري
فمن يدافع عني.. يا مسافرة
مثل اليمامة، بين العين و البصر
وكيف أمحوك من أوراق ذاكرتي
و أنت في القلب مثل النقش في الحجر
أنا أحبك يا من تسكنين دمي
إن كنت في الصين، أو إن كنت في القمر
ففيك
شيء من المجهول أدخله
و فيك شيء من التاريخ و القدر