خواب نیست، ندارد
خواب ندارد این تکه از زمین
نداری
بند بند عمومی
هوا هوای وزوز
و اعصاب
میخراشد عبور میکند از تو
تو نیستی
و میلهها ما را از کمربند
جدا میکند
تو اینجایی
پشت اعصاب
میله ها و هواکش
این تکه از زمین پرتاب می
شود
توی همان وزوزی که خواب نیست
ندارد
نیمهباز
«برای سروناز سیدی»
ای سبز ای بلند
ابن جا که ایستادهایم تویی
با چشمی نیمهباز و چشمی بسته
آسمان به نیلی میزند میزند آفتاب به چشم زمین
اما باران سوزنی اما میبارد میبارد
چشم تو نیمهباز نمیتواند
این جا و این جا بهارستان جایی
است
دور است و بلند با چشماندازی
از مصر باستان
و فرمان میدهد به خاک
ای سبز ای بلند
این جا شاعران آویختهاند این جا
و اصول کماکان چیزی است چیزی است
فرار میکند بهترینهای نسل
به سبزهای خشک
سبزهای عرق کرده
به سرخ
تنبور مینوازند روی این خاک تنبور
ابری نیست
خاک بلند میشود و باران
زنبور و خاک
و چشمهای تو
هنوز
نیمهباز