صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




بهاره رضایی

فوتبالی كه زندگی‌ست!


این دور تند

كه برای زندگی‌ات

دست و پا كردی

به وحشتم‌ می‌اندازد.

خم شدم و شكستنم را ندیدی.

نیمكت نشین این بازی

من بودم.

تو هر روز

گل‌ می‌زدی؛

گلی به سر تاریخ

كه جغرافیایش

مال تو نبود.

گلی به سر موهای دخترمان؛

غزل...

 

همیشه

توی زمین تو بازی كردم

داور شدم

به نفع تو سوت كشیدم

سوت كشیدم؛

قطار رفته بود...

 

حالا به محوطه‌ی جریمه

نزدیك‌می شوم

نزدیك‌تر بیا!

بیا!

تا بوی جین سنگ شور آبیات؛

اقیانوسی كه دوست دارم

در آن شنا كنم...

 

در وقت‌های اضافی

تو هی پنالتی ‌می‌گرفتی

و كارت جریمه

مال من‌ می‌شد

و حركت حلزونی من

به سمت تو

آغاز ‌می‌شد

و زندگی زیرزمینی من

با تو شكل‌ می‌گرفت.

هر روز

خرید‌ می‌كردم

به سمت تونل‌هایی كه

انتهایش تو بودی.

تو كار ‌می‌كردی

تا مرواریدهای

روی دامنم

بیشتر شود.

 

حالا دیگر نگران از دست دادن خودت نباش

نگران سایه‌هایی كه توی باد

شكلك در‌می آورند...

من هم دیگر نگرانت نیستم

نتوانستم تصاحبت كنم

به گروگان بگیرمت

من فقط

یك مهاجم تازه‌نفس

كم داشتم

باید طاعون با تو بودن را

جایی تمامش‌ می‌كردم

 

دیگر دنبالم نگرد

باید برگردم

حوالی دریای اژه

مردی كه زیر آب

توی زیر دریایی‌اش مرده

سهم من بود...

 



نظر خوانندگان: 13 نظر