بعد از انگشت اشارهی تو
به دغدغههامان پی بردیم
به سالخوردگی درختان و به
صندلی لهستانی
که نشسته است گوشهی باغ!
ساعت بازنشسته را گذاشتیم و
بهاری که بر بازویت شکوفه
داده بود
از خانه بیرون رفتیم
و غربت آنقدر بزرگ بود
که در آن خانه ساختیم
به آوازِ پرندگانِ کوچک رفته
بودم
تا آنکه مهربانتر باشی
اما اینجا مردان
تفنگهاشان را
بیش از پسرانشان دوست دارند
تفنگها بیادبانه حرف میزنند
در رادیو
در پنجرهی خانهها و هر جا
که دلشان بخواهد
اما من نمیخواستم تو را از
دست بدهم
چون کتابی که از کتابخانه به
امانت گرفتهای
ولی دوست نداری آن را پس بدهی...
از دغدغههای من
پدری است که از جنگ باز نمیگردد
و کشوری که در صلح است...
از دغدغههای من
چمدانی از روزنامهها و رنجهای
سالهای کهنه است...
ولی من نیز چون کامیونها
کولیزادهام
از همین روزهاست که بازگردم
در آفتاب روزی زمستانی
قوری گل سرخ را برداری
دو استکان لب پر بریزی
بنشینیم
و به جایی اشاره نکنی!