شال طلایی بر دوشت کشیده
بودند
من در شاهرگهای گم شدهات
سیاه شده، لکهلکه بر بدنت ماندم
از کجا بیرونم میکنی؟
از موهایت، رنگدانه گرفتهام
و دندانهایت
عصای پیرسالگی من است
بشورمِشان هر صبح
تاکمرم،
برای لحظههایی صاف شود.
گفتند اینجا شکوفههای پنبه میدهی
آنجا مژههایت را جفت میکنند
اجازه میخواستم،
بیرونم کردند
بیروحت کردند.
سلولهای بیدرد تفریحِ شان دو چندان
شد
هلهله کردند:
جوان ناکام نیست
سرطان است
گرچه کامی هم گرفته اگر
باشد
زاییدن است بیشتر
پاشیدنِ دانههاست
تا رویش را خاک بریزند
و انتظار،
محصول زیبایی این قرن بشود
با پنبههای نموری
که تمام سوراخهایت را بپوشاند
بلکه زمین
حفرههایش
روشن بماند
و پنجره به پنجره
صدای باران قطع نشود...