(1
مادربزرگ
هوویش را بغل كه میكرد
... میدانست پدر بزرگ اگر به جای او بود
مادر نبودهای كه بدانی
مردها را میشود
با تمام كسانی كه دوست دارند/ دوست داشت
برادرم، كمربندش را مثل پدر میبندد
من، سینهبندم را مثل مادرم
با حس بزرگ شدن
ظاهرا آدمهای خوب را بغل میكنم
آدمهای ظاهرا خوب را میبوسم
آدمهای خوب، ظاهرا به شدت زندگی میكنند را
به خنده میافتم
زیر پوستی به گریه میافتم
زیر پوستی میافتم زیر رگههای مادری
بپوسانیم اگر
نفتِ این قمقمهها
در راهروی هیچ ناودانی
به كوچه نمیرسید
(2
روزها را دوباره میشمارم
دیروز؛ گوسفندی شد
كه از رودخانه پرید
امروز هم
...و فردا
زندگی من
به خوابی عمیق احتیاج داشت
شهریور 88