صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




سعدی گل بیانی

یک شعر


 

حقیقت داشت

شب وسیعی بود در تمام طول زمان تعقیبت می‌کرد

تماشاخانه‌ای پنهان

در تکه‌ای کیسه فریزر پنگوئن

و تو همچون کوهی یخ زیر پاهای جانور

آرام آرام انتظار می‌کشیدی

همه‌ی تماشاچی‌ها بیایند

پرده را کنار بکشی

و تعظیم کنی

خانم‌ها! آقایان!

باور کنید حقیقت داشت

با آن گلوله‌ی نایلونی وقت ماموربازی

سراسر تاریخ را زیر زبانتان داشتید

با نارنجک دویدن سمت ساختمان مرکزی نظم نمادین را زیر زبانتان داشتید 

همچون کلمه‌ای که نه دال بود نه مدلول بودن را زیر زبانتان داشتید

آقایان

سر نازا و بریده ی زنی زیبا هرویین بود

با چانه‌ای بیرون از جیبم 

تکه‌ای از معدنی الماس

                            که بیرون از خاک مانده باشد

هر بعدازظهر از دریچه‌های کثیف ساعت پنج

به بازی دخترکان در جنوب دامن‌های اسپانیا خیره بماند

هرویین

دشداشه‌ی خورشید

بر لختی تنم بود

دیوار کوتاه و مخروبه‌ی معبدی به نام نسیم

که پسرخوانده‌های خلیج زیر درز آجرهایش می‌چپیدند لخت

و زل به پیدا گم اندام دخترکانی می‌زدند

 باد مسافر در نیایشی عجیب می‌برد

هرویین

نخلی بلند بود کهکشان برش استوار می‌شد

نخلی که چمدان‌های مسافر از زیرش تا میانه‌های شهر می‌رفت

شهری که دخترکان

کوچک و ترسخورده

از سر بریده‌ی زنی نازا و همجنس‌باز

در آن می‌گریختند

و همچنان که می‌گریختند

به زخمی بزرگ تبدیل می‌شدند و لذت‌بخش

که دست‌هایش را دور دهانش و نعره می‌زد:

آی گئورگ تراکل دلم برایت تنگ شده است

برای نوشتن با مغز مداد اندوه زیر باران‌های طلا

برای کاهی‌تاخورده‌ها‌ی کتاب و ریاضی

برای بوی عیدی توت بوی خوب کاغذ رنگی

برای مردی که

               هر ظهر

                         هر غروب

                                   هر شب

به ایستگاه راه‌آهن می‌رفت

 معشوقش را بدرقه کند

تا قطار با میل‌لنگ و تنهایی چرخ‌هایش

لک‌لک‌کنان از راه برسد

ایستگاه و مرد و معشوقش را ببرد با خود

و دخترانی که هر کدام چند دختر

در مشق‌های کاهی بنویسند:

او گفت خداحافظ

و رفت که زمین در گردش خود تنها باشد

و رفت که بند کفش‌هایش باز بود و

میدان فاطمی

سرش را از روی زمین بلند و

با مهربانی پرجمعیتش

تو را در ازدحام مردمانی اندوهگین

پنهان کند

هرویین! معشوق پارچه‌ای من

در وقتی که خواننده کتاب و شب تابستان بود

بدرود

 



نظر خوانندگان: 2 نظر