صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




سهند آقایی

یادداشتی در حاشیه‌ی «قصه یا وصله؟»


 

این مباد! آن باد!

بارها و بارها نشسته‌ام و نگاه کرده‌ام به نگاهی که دیگران گاهی با صفتِ بیمارگونه یادش می‌کنند: رجحانِ یک واژه بر دیگر واژه‌ها در اختلاف نسخه‌های دیوانِ حافظ. همین نظر(نظرِ آن دیگران) توی دلم افتاده که راستی! این همه کارِ نکرده و نیمه‌کاره مانده، دیگر چرا باید ادبیاتیِ امروزِ ما(ادیب کمی غلط‌انداز است! می‌بخشید) بیاید و باز هم میانِ اختلافِ دو واژه در نسخه‌ها بنویسد و بگوید: این مباد! آن باد! به قولِ آقای شمیسا «این‌گونه ضبط‌ها که هنری است کار خود حافظ است نه نساخ و باید هر دو را جزو متن محسوب کرد و خوی رجحان یکی بر دیگری و رد کردن یک وجه را رها کرد. بلکه باید در شیوه‌ی قرائت حافظ وجود تعدد ضبط‌ها را به عنوان یک اصل پذیرفت، چنان‌که این مسئله در قرآن مجید هم هست.»(1) با همه‌ی این فکر‌های تودلی، هرگاه از بابِ درددلی، فالی، گردشی یا کاری همیشگی سری به شعرهای حافظ زده‌ام، وسوسه‌ای به میان آمده و من هم به حکمِ انسان بودنم به ناگهان به دامِ فتنه‌ای خواسته/نخواسته افتاده‌ام و وارد این بازی شده‌ام و خلاصه این‌ها را گفتم که بگویم: اگر دیگران(آن دیگران) بیمارگونه می‌دانند این نگاه و وسوسه را، هم حق دارند هم ندارند... و ما هم، هم حق داریم هم نداریم... اما اگر آن دیگران وقت و وسوسه‌شان را خرجِ این بازی مفرح نمی‌کنند و از تماشای این بازی هم لذت نمی‌برند، این همه کارِ نکرده و نیمه‌کاره مانده، پس چرا نشسته‌اند؟!

وصله یا قصه؟

معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید(حافظ قزوینی و غنی)

داستان را از اینجا پی می‌گیریم که آقای خانلری تحت همین عنوانِ «وصله یا قصه؟» زیر بیت «معاشران گره زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین وصله‌اش دراز کنید» در تعلیقاتی که بر دیوان حافظ به تصحیح و توضیح خودشان مرقوم کرده‌اند، «وصله» را بر «قصه» ارجح دانسته‌اند و گفته‌اند: «پیداست که قصه را برای کوتاه کردن شب می‌گویند نه برای دراز کردن آن. بر طبق نسخه‌های معتبر متعدد در این بیت کلمه‌ »قصه» غلط و «وصله» درست است.»(2) درواقع ایشان اینگونه پنداشته‌اند که اگر «قصه» به جای «وصله» در مصرع دوم بیاید از آنجا که قصه‌گفتن و قصه‌شنفتن وقت را کوتاه می‌کند و لاجرم در اینجا با قصه‌گفتن شب کوتاه می‌شود نه دراز، معنی بیت نیز به کلی دور از واقع می‌شود و پس اضافه می‌کنند: «کلمه‌ی وصله به فتح یا ضم واو ابتدا، به معنی زلف عاریه است و این مضمون یعنی پیوند زلف به شب برای دراز کردن آن در شعر فارسی سابقه دارد.»(3) حافظ‌پژوه عزیز ما آقای خرمشاهی در این باب است که می‌گویند:« استادان ارجمند من مینوی و خانلری، به استناد اینکه قصه را برای کوتاه‌شدن شب می‌گویند به دراز‌شدن آن قصه را نمی‌پذیرند؛ اما تصور می‌کنم این یک نوع سختگیری در امر بسیار متحول زبان باشد. زیرا در مرحله نخست قصه برای سرگرمی و شیرینی مجلس است و چنین نتیجه قطعی از آن خواستن سزاوار نیست و در مرحله بعدی چه بسیارند کلماتی که تحول یافته و از معنی اصلی خود گشته‌اند؛ و نکته اینست که قصه هم، همیشه در معنی اصلی خود نیست چنانکه در اشعار حافظ همیشه به معنای افسانه یا حکایتی که برای کوتاه‌کردن شب بگویند نیامده است، بلکه گاهی معنی موضوع، کار یا حادثه می‌دهد چنانکه مثلا در بیت: حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار / عملت چیست که مزدش دو جهان می‌خواهی...» البته معنی بیت مورد بحث ما با واژه‌ی قصه روشن است و به نظرم نگاهِ آقای خانلری باعث و بانی این همه توضیح شده و هر کس که الفی چند‌ساله با دیوان خواجه داشته باشد ناخودآگاه قصه را به همان فعل «گره از زلف یار باز کردن» بازمی‌گرداند و ذهنش به آنجاها که ذهن استاد رفته نمی‌رود. اما باز هم از آقای شمیسا بشنوید که نظر ایشان هم با نظر آقای خرمشاهی و ما و اغلب شما مطابق است و تحت بحث ریشه‌شناسی قصه می‌گویند:«اما قصه(مصدر نوع و شکل مثل سجده) معنای چندگانه‌ای دارد. قَصَّ یَقُصُّ قصاً به معنی کوتاه کردن است که مخصوصاً در مورد مو به کار می‌رود: قَصَّ الشَّعر یعنی مو را برید و کوتاه کرد و لذا حافظ می‌گوید: ... [و در پاورقی:] هر چند وصله هم که در برخی از نسخ قدیم آمده است با زلف تناسب دارد اما قصه هم که باید شب را کوتاه کند و دراز کرده است(به مناسبت زلف) لطفی دو چندان دارد.»(4) با قبول نظر دو استاد عزیز شمیسا و خرمشاهی، نکته‌ای را در ردِّ وصله اضافه می‌کنم.

و اما «زلف» در شعر حافظ به مناسبت‌های گوناگونی چون سیاهی، تابداری، درازی و پریشانی با واژه‌های دیگری در تناسب آمده است و صفات رهزنی و سرکشی و حیله‌گری پذیرفته؛ به وجوهِ درازی و سیاهی به شب شبیه است و به وجوهِ سیاهی و تیرگی به کفر می‌ماند(5) و به وجه تابداری و نظام حلقه‌وارش، دام و تله‌ای‌ست که از قضا جایگاه یا زندانِ دلِ عاشق می‌شود و تطاول و رهزنی پیشه می‌سازد و باد صبا از وزیدن بدان مشک‌فشانی می‌کند؛ گاه عاشق در سایه‌ی فرّ همایی‌اش روزگار می‌گذراند و گاه از سرکشی‌اش جانش به طاقت می‌آید و گاه پریشانی‌اش پریشانش می‌کند. و همچنان این داستان ادامه دارد تا به انبوهِ واژه‌هایی برمی‌خوریم که شرایط هم‌نشینی آن‌ها با زلف ممکن و فراهم است. از میان این انبوه، آنچه به بحث ما می‌آید توجه به کاربرد واژه‌هایی چون شب، قصه و دراز(بلند) در کنارِ «زلف» یا واژگانی در ردیف آن است و نگریستن به نظامِ این واژه‌های متناسب خود کلید ماجراست:

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان / کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا / حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

فریب جهان قصه‌ی روشن است / ببین تا چه زاید شب آبستن است

معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

بگیر طره‌ی مه چهره‌ای و قصه مخوان / که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گیسوی تو بود / تا دل شب سخن از سلسله‌ی موی تو بود

و چنانکه شما بهتر می‌دانید، «زلف» از منظر زیبایی‌شناسی در فرهنگ ما، جز آنکه باید تابدار و انبوه و سلسله‌وار و سیاه باشد؛ باید دراز باشد و قصه هم لاجرم یا دراز است یا کوتاه:                                                       

قصه نکنم دراز کوتاه کنم / بازآ کز انتظارت مردم

بالابلند عشوه‌گر نقش باز من / کوتاه کرد قصه‌ی زهد دراز من

حافظ گرت ز پند حکیمان ملامت است / کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

حالا لطفن با التفات به نمودار زیر که بر اساس واژگان موکدِ آن بیت کذا(معاشران گره از زلف یار باز کنید...) رسم شده است، دست مرا از افاضه‌ی اضافاتِ واضحِ این قصه کوتاه کنید:                                                

 

    قصه                          زلف                     

                                              

                      

چنانکه می‌بینید، صفت، وجه یا تناسبی مشترک میان زلف، قصه و شب، شرایط این هم‌نشینی را فراهم کرده است و «بلندی» رابطی‌ست که قصه را وارد این گستره‌ی واژگانی می‌کند. حالا می‌توانیم در سوی دیگر نمودار، «کفر» را به وجهِ سیاهی‌اش بنشانیم و چون گذشته، از دیوان خواجه شاهد بیاوریم که: کفر زلفش رهِ دین می‌زد و آن سنگین دل... یا: خمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است... و تازه بگوییم: هم‌نشینیِ کفر و زلف دلیل دیگرش آن است که هر دوی این‌ها، رهِ دین می‌زنند و خلاصه اگر از واژه‌ها و وجوهِ دیگری استفاده کنیم و همین‌طور بسط بدهیم، تا دنیا دنیاست ماییم و ادامه‌ی این واژه‌بازی و نمودار‌سازی:                                                       

 

کوتاهی                                              راهزنی                              

                                              


و راستی تا یادم نرفته این را هم از قول آقای شمیسا اضافه کنم که یکی از معانی «قصه» موی پیشانی است و با «زلف» ایهام تناسب می‌سازد و هم یکی دیگر از معانی‌اش کوتاه کردن است و در این صورت با نظر به «دراز کنید» ایهام تضاد پدید می‌آید(6) و البته... خب... این ایهام‌های تشریحی، همواره بر سطح می‌روند و تنها حکمِ «عجب! ایوَل!» دارند و از متفرعاتِ همان نظامِ عمیقِ معناییِ شعرِ حافظ به حساب می‌آیند و خلاصه: با تمامِ این اوصاف در آخر باید بگویم: نه تنها قصه به وصله ارجح است، بلکه به نظرم در این موردِ خاص ضبطِ وصله اصلن کارِ نسّاخان است و حافظ نظرش به همان قصه بوده و بازیِ «این مباد آن بادِ» ما به مرحله‌ی شیرینِ «تا باد همین بادا...» رسیده و شایسته است میانِ نقل و هوار و شیرینی، فعلن تا قولی دیگر، و ان یکاد بخوانیم و در فراز کنیم.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

1 و 4: شمیسا، سیروس، انواع ادبی، میترا، تهران، 1386، صفحه‌ی 204.

2 و 3: حافظ، خواجه شمس‌الدین محمد، دیوان حافظ، به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری، خوارزمی، تهران، 1359، مطلع غزل 239.

5: شفیعی کدکنی، محمدرضا، این کیمیای هستی، آیدین، تبریز، 1385، صفحه‌ی 256.

6: شمیسا، سیروس، یادداشت‌های حافظ، علم، تهران، 1388، صفحه‌ی 359.



نظر خوانندگان: 1 نظر