تا باز کند آن در اول را و بعد هی برگرداند و برگرداند یک یک ، زل بزند آن دانه دانه سیاه را بر سفیدی که مصرانه می خواست همه چیز را از یاد ببرد و او مجبور بود در یک آشفتگی آزار دهنده ، از این اتفاق که به نظرش فاجعه عظیم می نمود سعی کند جلوگیری کند و اما آن کار اصلا هم ساده و آسان نبود ، تمام اندام تنش خسته می شد و زق زق درد می کرد و بالاخره هم نمی دانست آنچه که در ذهنش مانده بود و روشن یا مبهم چرخ می زد ، براستی کلام یادآوری ها بود یا ریخت وپاش از یاد رفته هایش ،و با همین درگیری ها و شک ها باز هم پیش برود و بالاخره درست در ساعت 5.5 صبحی که نم نم باران در بیرون می بارید و پشت پنجره – درست پشت پنجره – گربه ایی به شکل دردناک میومیو می کرد حتی از ساعت ها پیش – یا لااقل او این طور فکر می کرد و وقتی این طور فکر می کرد ، ساعت ها پیش باز هم طولانی تر شده ، طول سالها را به خود می گرفت ، در این صورت گربه و میومیوی دردناکش عجیب می شد و کلی رازناک می نمود – آن در آخری را ببندد، دیگر از نفس افتاده بود .در آخری را که بسته بود مثل در آخری بود که بارها و بار بسته بود . اما مثل همیشه ، یا حداقل مثل آن بارهای اول که در آخری را می بست ، فکر نکرد در آخری را بسته است . چون تجربه نشان می داد این بستن ها ، هرگز واقعا بستن نبوده بلکه انگار مقدرانه ، باز هم بازگشایی بوده یا هست . تناقض بستن به معنای گشودن ، حالا دیگر آزاردهنده نبود یا مثل معمایی گره ناگشا، بلکه تصوری بود از سرنوشتی که حالا دیگر تلخ اجباررا هم نداشت . بلکه مثل یک اجبار بود برای ادامه زندگی . یا بازی که می توانست نام زندگی را داشته باشد،زندگی ای که رازهای خود را باید ادامه دهد.
انگار از یک خواب طولانی بیدار می شد . اما نه خوابی دور از رویا و کابوس های به هم ریخته و بی نظم ، که هروقت دست می داد ، او آنقدر احساس راحتی می کرد مثل اینکه از مرگی موقتی بازگشته بود ، کاملا احساس راحتی و آرامش می کرد ، بلکه خوابی که تو گویی دستی از نمیدانست سوی چه کسی ، در آن همواره حضور داشته ، همه دیده هایش را به دقت ، در حجمی نامعلوم چیده و نشان می داد. حالا نم نم باران را با وضوح بیشتری می شنید و میومیوی دردناک را هم بیشتر. به این که فکر کرد با شک و دودلی انکارناپذیری به یاد آورد او را هم در این مدت یکی دو بار دیده و یا لااقل چندبار صدایش را شنیده است. وقتی به این فکر کرد ، تردیدش کمتر شد و شد از بین رفت ، یقین کرد حتما او را اگرندیده ، صدایش را چندبار شنیده و وقتی به این یقین نوظهور فکر کرد ، دیگر هیچ شکی نداشت او را چندبار دیده و صدایش را مرتب شنیده بود. ساعت 5/5 یک صبحی بارانی ، آن هم از فصلی به نام بهار انکارناپذیر بود. خاصه آنکه تابش نور آفتاب درخشان ، اگرچه در مکثی او را به این فکر انداخت که گویی از جایی از کهنسال یک زمان دیگر می تابد،از جایی از آسمان که ابرهایش تو گویی به دلیل عجیبی پاره شده بود، ازپنجره گذشته ، به آرامی گردی ، نیم سفید و نیم زرد روی همه اشیاء اتاق فرو می بارید و باعث می شد او هر تردیدی را برای بیداری خود منتفی بداند.پس با اطمینان بیشتری ، نگاه خود را در اتاق چرخاند. هنوز جز صدای باران و صدای گربه ، چیز جدیدی شنیده و دیده نمی شد . همه چیز مثل سابق بود یا این طور به نظر می رسید. اما یاد آن گردش طولانی ، هر لحظه متورم تر شده ، از پشتاپشت خیالش به زیرپوست پیشانی او نشت می کرد. مثل مایعی بود و در هرتکان دادن به سرش در سویی از آن سنگینی می کرد و او را مانند درختی نشان می داد که انبوه میوه هایش در سویی خم می کرد.( کودکی می شد ، یا دلش می خواست بشود. می ایستاد زیر درخت و چشم می دوخت به دانه دانه های درشت آن میوه عجیب درخشان و با طراوت که شبنم های گمنامی در جای جایش نشسته بود گویی از همیشه تا همیشه .هوسناک بالا می پرید و می پرید اما دستش به آن نمی رسید. پس خسته در پای درخت می نشست و اندوهی تلخ او را فرا می گرفت .در اندوه تلخ پلک هایش سنگین می شدند و او اجازه می داد خوابی سبک او را برباید و می ربود. داد نمی زد : « آی دزد ، آی دزد » ، بی هراس سر می گرداند و نگاه می کرد . دیوارها در کبود یک هوای روشن ، از هر طرف به بالا سرکشیده بودند. کوچه ها به هر طرف گیج می رفتند. و مردی در آنها همیشه می رفت، سخت خاموش و متفکر...)
« مرد یک روز صبح بعد از مشاجره ایی طولانی در را به هم کوبیده ، چنان رفته بود گویی برای همیشه . قاطعیت شک همیشه را تنها چند کلمه یا جمله ایی ثابت نمی کرد .بلکه گذشت چند سال زمان در وسط بود و کلی خاطرات بعد از رفتن او که حالا دیگر از فرط تکرار در ذهن او ، رنگ باخته به چیزی در دور و دست نیافتنی تبدیل شده بود . قاطعیت آخرین جمله او هم بود ، وقتی نگاهش در سقف اتاق میخکوب شد و گفت هیچکس برای یک جهنم بازنمی گردد مگر فقط یک مرده باشد...»
احساس می کند بازهم صدای او را شنید و دید سایه اش به گوشه اتاق رفت . بلند شده به آن طرف رفت. می خواست اطمینان کرده باشد به خود و آن گردش عجیب. در کنج دیوار ، آنجا که به هم پیوستن دو خط پهن ، بالا کشیدن خطی دیگر را به رخ کشیده بود نقاطی را دید که تکان می خوردند. ترسی نازک اما گسترده تنش را به آرامی لرزاند. آنجا هم درست بعد از گشودن در اول ، روی سفیدی بی نهایت ، همان نقطه ها را دیده بود تکان می خوردند.
« ... ناگهان به یاد آورد مرد روزی در خم یک کوچه ، آنجا که تمامی سروصدای شهر چنان آرامی گرفته بود تا گفتن آن جمله ممکن شود ، در مقابل او ایستاده و گفته بود دوستت دارم. گفته بود و از هجوم شرمی یا خستگی آن گفتن سخت بعد از مدتها ، به سرعت دور شده بود. او مانده بود و التهابی که شنیدن آن جمله مرموز در صورتش می دواند. به سرعت خود را به خانه رساند. از هال که می گذشت تلویزیون روشن را دید.در صفحه آن سرخ آتشی همه جا را پر کرده بود و صداهای جوراجور از خشم و ناله به گوش می رسید . درست از وسط آن همه سرخ . از کنار تلویزیون گذشته خود را به اتاقش رساند. آینه بزرگ بالای تختخواب بود که با روشنی خود او را به طرف دیدن و دیده شدن فرا می خواند.
صورتش سرخ بود . پوست صورتش سرخ بود. یک سرخ پوست.می توانست اسمش باشد پوست سرخ درخشان.یا سرخ آفتاب هیچ غروب. آخری بیشتر از اولی دلنشین بود. اولی که درخشان بود و سرخ ، به آرامی تاریک شد . آنقدر تاریک که شد سیاه . پوست که کنار نمی رفت یا محو نمی شد . ماند و شد یک زن سیاه پوست. دندان ها و دو چشمش ، عجیب می درخشیدند . رفت نشست کنار کاکتوسی که شن و ماسه را تا همیشه ، بیشتر نشان می داد. روی داغ آنها بر زمین نشست . دستان سیاهش را در مقابل صورتش گرفت و نگاه کرد . ماریمان همیشه می گفت رگ های کف دست های او پراز راه هایی است که او باید تا آخر عمرش در آنها بدود و فراموش نکند دوستش دارد.
بعد از رگبار تند یک باران غافلگیرکننده بود که آفتاب مثل همیشه نمی درخشید . بیشتر از همیشه می درخشید و صبحی دل انگیزی را بشارت می داد. او دیشب چشم نبسته بود و تا اکنون منتظر ماریمان مانده بود. دیروز وقت غروب که می رفت با اندوه فراموش نشدنی چشم هایش گفته بود شاید یکی از راه های کف دستت به اتمام برسد . از سروصدایی که بیرون از کلبه به گوش می رسید نگرانتر شده ، از آن بیرون رفت.
چند نفر جنازه آش و لاش شده ماری مان را روی دست به طرف کلبه می آوردند. آنها به مارتانی گفتند ماری مان به خاطر همه کشته شده است . گفتند او شهیدی است که در برابر بیرحمی تاریخ ، بلد است همیشه بخندد. حتی گفتند حالا مارتانی می تواند با افتخار بگوید مرگ بر امریکا و روی شن های داغ چنان برقصد گویی عروس بادهای به پیشبازرونده باران های دیرآمد است. اما مارتانی هیچ حرفی نزد . ماند و با کمک دیگران جسد را زیر بلندترین کاکتوس خاک کرد و خوشحال بود آن، بیشترین خارها را دارد. چند روز دیگر ، درست وقتی که هیچکس بعدها نفهمید چرا با اینکه چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود اما هنوز همه اهالی در خواب جا مانده بودند ، روی تلماسه ایی نشست. کف دستهایش را در مقابل دیدگان خود گرفت. مدتی در خطوط آنها خیره شد و بعد با غیظ تمام روی آنها تف کرد. ساعتی دیگر که بالاخره اهالی بیدار شدند دیدند کلبه او در آتش می سوزد و خودش گویی سال ها پیشتر از آنجا رفته است...»
به دیوار تکیه داد . با کمی وحشت چشم خود را در اطراف گرداند.تلویزیون در روی میز طوری قرار داشت که باید . لامپ ها از سقف طوری آویزان بودند که باید. گل های گلدان ها ... که باید. گل های فرش ها... که باید . کتاب های کتابخانه... که باید. در، باید . پنجره ، باید. آن سوی پنجره ، باید . آدم ها ، ماشین ها ، اشیاء ، صداها ، سایه ها، باید .باید. باید . حتما .باید . حتما .
اما سایه ایی وجود داشت که دیده می شد و دیده نمی شد . و صدایی داشت که شنیده می شد و شنیده نمی شد. مثل وهم ، حضور داشت و نداشت. نه قابل انکار و فراموشی بود و نه چنان مشهود که باور کنی و دست از خیالبافی و ترس برداری. به دقت به هر طرف دید زد . چیزی غیرعادی دیده نشد. تکیه داد به دیوار طرف راست کنار خطی که به هم پیوستن دو دیوار را هنوز به طرف بالا ادامه می داد . خیره شد به روی دیوار طرف چپ. سفید بود . باز هم خیره شد ، سفید بود . باز هم . لکه هایی دیده می شد اما محو. باز هم. خطوطی از میان لکه ها از هم جدا می شدند. باز هم . شکلی به وجود آمده بود. چهره آشنا داشت. در میان خاطرات دورونزدیک خود به دنبال او گشت...
« حالا باز هم برگشته بود به آینه. هنوز صورتش سرخ بود . زن سرخپوست کمی دورتر ایستاده بود. به طرف او به راه افتاد. زن سرخپوست رفته بود یا اصلا هرگز آنجا نبوده. لباس او به تن این بود. رنگارنگ و با خطوط در هم . گردنبندش پر از دندان مار بود. دو گوشواره اش دو استخوان کوچک از مادری که در یک روز آفتابی از صخره ایی افتاده و مرده بود.نمی توانست باور کند او این است اما بود . می خواست در آن که بود مانده باشد . قبول کردن این که هست مشکل بود. در این صورت به هیچ چیز اطمینان نداشت ، چون به آنها آگاهی نداشت . پس بلند شد تا از میان نمیکت ها به جلو کلاس برود . دیشب تصمیم گرفته بود به دیگران بگوید که هرروز روی سایه های او کسانی راه می روند. و شب ها روی خواب هایش .
- چیه باز هم گرفتار یک متن چموش دیگر شده ایی؟
نیلوفر بود از نمیکت جلویی گفت و خندید.
- نه، این بارحتما اسیر یک چموش متن شده است.
این اما صدای بابک بود. همان پسری که روزی جلوی در دانشگاه مزه سیلی او را چشیده بود .و حالا در پشتی ترین نیمکت ، باز هم ناگهان در صورت خود عبور دردی را احساس کرده بود.
سعی کرد همه را نشنیده بگیرد. با اعتماد به نفس بیشتری به جلو رفت . اما غرش صدای هولناکی در جا میخکوبش کرد. از دورترهای دشت پرسبزه و درختچه ها گله وحشتزده بوفالوهای رمیده می گذشتند و زمین را می لرزاندند. صدای شلیک پیاپی به گوش می رسید . به طرف آلاچیق ها دوید . ماگرالا کنار چادری ایستاده بود . پیرمرد هنوز آن اسم اعجاب انگیز را با خود داشت ، دب اصغر بر گردنش . و از گردنش آویزان بود گردنبندی با هفت ستاره طلا. او روزی هفت خرس سفید را کشته و قبیله را از وقت مرگ از گرسنگی آن زمستان آدمکش نجات داده بود. حالا ایستاده بود کنار چادر تا بگوید :
- نترس دخترم .
اما دختر ترسیده بود و خیلی زود سفیدپوستان با تفنگ هایشان رسیده بودند وآنها همه را می کشتند. جانگانا به طرف درختچه هایی دوید که کمی دورتر ایستاده بودند . همانانی که او بارها در کنارشان ایستاده ، با ستاره ها حرف زده بود. با ماه هم و علف ها. از پشت سر صدای تاخت اسب را می شنید و صدای گروهبان امریکایی را . نرسیده به درختچه ها افتاد. خیلی ترسیده بود. از میان وحشت کبود آسمان کبود را دید ، کوه کبود را در دورترها و گروهبان را که داشت دگمه های شلوارش را با عجله باز می کرد...»
آرام آرام به یاد می آورد . یکی از شب های پاییزی بود. نمایشنامه اش در جایی گیر کرده بود و دیگر نوشته نمی شد. کلافه شده بود. مرد ناگهان در صحنه راست راست ایستاده بود و همه دیالوگ را فراموش کرده بود. هرچه به مغزش فشار می آورد هیچ حرفی را به یاد نمی آورد.قطرات عرق درخشان از سر و صورتش می بارید . نفس هایش به شماره افتاده بودند . اگر چند دقیقه یا حتی ثانیه می گذشت ، تماشاگران عاصی همه چیز را به هم می ریختند. داد و بیداد ، شکستن صندلی ها ، فحش و بد وبیراه ، متلک ها و مسخره ها . مرد مثل یک مجسمه نمکی ناگهان فرو می ریخت ، توده نمک . جنایت بود . سالن ورم می کرد ، می ترکید . هنوز شب نرسیده ، هنوز برف به تمامی روی بام ها و درختان ننشسته ، هنوز کلاغ همه خبر را نگفته ، روزنامه های عصر روی دست ها گشوده می شدند . ..
دلش به مردی که می رفت فرو ریزد سوخت . از سروصدای تماشگران وحشت کرد. از خواندن روزنامه های عصر گیج شد . می دانست پشت پنجره برف می بارد . می دانست شب از راه می رسد آرام آرام . می دانست کلاغی روی بلندترین شاخه درخت ، در حیاط همسایه نشسته خیره شده و او را از میان شیشه مه آلود پنجره اتاقش می پاید.خودکار را به کناری پرتاب کرد ناگهان و برگ های نوشته شده را از روی موکت قاپید ناگهان. چند لحظه دیگر پنجره را گشود و ریزه های کاغذ را از مشت خود ریخت. هنوز می خواست بازی دهشتناک باد با آنها را تماشا کند . هنوز می خواست فکر کند مرد بازیگر چگونه نجات پیدا کرده است . اما صدای مداوم زنگ اتاق ...جایی باید عجله می کرد . تندی می دوید و کاری می کرد. صدا او را می خواست . صدا فرمان می داد . او دیگر از آن خود نبود . جایی باید به طرف در می رفت و رفت . اما در میانه راه ناگهان شنید و در خود لرزید. چه می شنود ؟ یک کابوس است؟ خوابی که از سالها عبور کرده ، ناگهان در او نشان داده می شود ؟ چه اتفاق می افتاد ؟ نه نه ، نباید نظم باورها به هم بخورد . نباید ترتیب زمان عوض شود . شک و یقین ، باور و ناباوری . مرزها به هم می ریخت .اشکال در هم می دوید . به دور وبر خود با تاکید و دقت نگاه کرد. همه چیز باز هم در جای باید بودند. او در کابوس نبود . در چنان وضع سالمی بود که حتی ناگهان و به سرعت توانست به یاد بیاورد روزی در کودکی از صدای پرواز دسته جمعی کبک ها تا حد مرگ ترسیده بود . و به یاد آورد شبی را که گریه مادر به یاد مردگان ، چگونه همه بغض را در گلویش جمع کرده بود و او برای نجات از خفگی چنان فریاد کشیده بود که مادر آنقدر ترسیده بود بی هوا او را زیر سیلی های خود گرفته بود. بعد هم یادش رفته بود در آغوشش کشیده و گریه کند. نه او سالم سالم بود. کسی در را با مشت می کوبید و داد می زد :
- در را باز کن . تو اشتباه کردی.
- آخر تو که هستی.
- شکسپیر ، گفتم که.
با ترس و دودلی جانکاه در را باز کرد. بله او بود ، به همراه مکبث. عکس آنها را ده ها بار دیده بود و همه خطوط چهره شان را به یاد داشت . منتظر تعارفش نشدند . به طرف مبل ها رفته و در کنار هم روی آنها نشستند. او بی که بداند چرا ، همه چراغ های اتاق را روشن کرد.
«... مردی که در کوچه گفته بود دوستش دارد ، مرده بود. در جایی که می توانست هر جایی بوده باشد . رفته بود جبهه . رفته بود یا برده بودند ، چه فرقی می کند . آنجا جنگیده بود . یک عده را دیده بود دشمن هستند . آنها را کشته بود و بالاخره یک روز یا شب ، کنار یا بالای خاکریزی ، با گلوله ای که به هر نقطه از بدنش می توانست خورده باشد ، افتاده و مرده بود .
یکی از همرزمانش می گفت ، دل شیر داشت . وقت مردن هم می خندید. اما آن یکی ، همان که سیاه چرده بود و قد و پیکر درشتی داشت و آبادانی بود و می گفتند خیلی بلد است با علاقه وافر آدم بکشد ، می گفت ، وقت مردن ، آواز غمناکی را زمزمه می کرد. حرف و حدیث دیگری هم بود . مثلا می گفتند ، توی سنگر مثل بز ترسو می لرزیده . از خط آتش فرار کرده بود و داد زده بود « من حالا حالا هم نمی توانم بمیرم » . اما گلوله تانک که این حرف ها سرش نمی شد. وی ی...وی ی سوت کشیده و همه سنگر را به هم ریخته بود . نه صدایی ، نه آثاری. فقط همه ، خیلی راحت ، فهمیده بودند ، نه ، باور کرده بودند ، مرد.
طوری دیگر مرده بود . توی زندان . با درد شکنجه های بسیار. می توانست هر زندانی بوده باشد ، در جایی از زمینی که هی می چرخد و می چرخد و دیگر ، همه جایش ، یک جا است .
مادر گفته بود ، برویم جنازه اش را ببینیم. اما او نرفته بود و گفته بود ، مرده که زنده نمی شود . مادر تنها رفته بود ، بعد از اینکه نگاه عجیب و نگرانش را از صورت او چیده بود .
مادر که برگشته بود ، گفته بود چیزی از او باقی نمانده بوده . یک توده گوشت مچاله و سیاه شده بوده. انگار همان بهرامی نبوده که وقتی راه می رفته ، دلت می خواست بایستی و آنقدر تماشا کنی که بالاخره در نقطه ای گم اش کرده باشی. و آه بکشی ،چه زود. گفته بود و رفته بود اتاقش و خیلی زود صدای خرناسه اش به هوا برخاسته بود. خرناسه و حرف هایی که سال ها ، فقط توی خواب می زد . بیدار که می شد نه یادش بود ، نه قبول می کرد . حتی نمی گفت چه سایه ایی را به یاد می آورد ، یا در خواب می بیند که سخت از آن می ترسد و مرتب ناله می کند که : « نه نه ، جلو نیا . پستان هایم می خشکد . می شوم عین میترا». آن شب اما خود را به خواب زده بود ، او می دانست بیدار است ولی به روی خود نیاورده بود تا مادر بتواند حرف بزند ، و در حالیکه رویش را به طرف دیوار گرفته بود ، گفته بود ، کوچه پر خون است . زمین هر جا را می بینی ، پر از لکه های خیس خون است.صداها ورم کرده اند. صداها تا آسمان ، بالا رفته اند . صداها آسمان را گرفته اند. در جایی سر مردان و کودکان بریده می شوند . سرها از نیزه ها بالا می روند . بالای نیزه ها حرف می زنند. بدن های بی سر اما روی شن های داغ افتاده اند. لب های ترکیده ، روی زمین آب می جویند . لب های ترکیده بالای نیزه ها یاد آب را رد سیرابی می دانند. آب را بادها برده اند. آب خیلی دور است ، خیلی دور. بادهای دست خالی ، از هر به هر طرف می روند و حرف می زنند. در جایی ، یک جای دور، هیچکس نمی داند بادها چه به هم می گویند.
قمه ها در آفتاب تابستان می درخشند.خون از قامت آنها راه رفته. از هر جای کفن هایی هم که مردان پوشیده اند... »
تو اشتباه کردی . نباید نمایشنامه ات را پاره می کردی.
او جواب داد : - آخر بازیگرم در موقعیت تاسف باری...
صدایش را قطع کرد و گفت :
- یک اثر هنری در فکر این چیزها نیست ، می دانی که. به هرحال هرچه بوده گذشته . من همکار تو هستم و درک من این است تو آن جنبه مقاومت که لازمه حفظ آثارت هست را نداری . وظیفه ما نجات وحفظ آثار هنری است . به من اعتماد داری؟
با لرزشی خفیفی که از شرم در برابر چنان بزرگی در خود احساس کرد ، جواب داد :
- این چه حرفی هست . آقا، دارو ندار ما از شماست . اگر چنین اعتمادی به شما نبود اصولا نمایشنامه نویسی ممکن نبود.
چند لحظه بعد شکسپیر و مکبث با بغل های پر از نوشته های او از در بیرون رفته و در پشت آن از نگاهش ناپدید شدند. او در حالیکه قرصی را در دهان انداخته بود ، لیوان آبی را با خرسندی کامل سرکشید ورگه های شادی صورتی رنگ صورتش را در آینه روی دیوار تماشا کرد. وقتی بر می گشت باز هم اورا دید که از گوشه اتاق به گوشه دیگر آن می رفت و صدایش این بار واضح تر از همیشه شنیده می شد .
یک هفته بعد در یکی از روزنامه ها خوانده بود فردی با جعل نام شکسپیر به نویسنده ها مراجعه کرده و با ترفندهای مخصوص ، حاصل کارشان را از آنها می ربوده است . او در اعترافات خود ، شایعه انتسابش به سازمان اطلاعات کشور را رد کرده و گفته بود برای این کار تنها انگیزه شخصی داشته است .
ظاهرا پیشتر از آن لو رفته بوده . اما وقتی دستگیر شده بود که در حالت کاملا مستی در خیابان راه رفته و مرتب فریاد می زده است : « این جهان وارونه را با همه کلمه هایش باید آتش زد »
مرد زندانی شده بود . اواما چند ماه تمام همه برودت جهان در ستون فقراتش نشسته بود . حالا هم که آن زمان را به یاد می آورد باز آن سرمای گزنده ناتمام را احساس می کرد ...
« بیرق در بالای چوبی بلند به هر طرف می رفت و باز می آمد . رجزها خون را در رگ ها به جوش می آورد . بیرق سرخ نبود . سفیدش در زمانی بسیار دور به یاد می آمد و دیگر باورنکردنی بود . همچنانکه آن انتظار سرخ بودنش . مگر می شود ؟ صدو پنجاه سال زمان گذشته بود و هرسال خون مردی عاشق تر به آن چکیده بود . امسال باور کرده بودند سیاوش عاشق تر از هم سن و سالانش است . امسال قطره های خون او از زیر قمه درخشان به روی بیرق می جهید .
زن دختر خردسالش را در آغوش می فشرد و ترس، او را سنگین کرده بود . سیاوش را مردان دسته دوره کرده بودند . قمه درخشان چندبار بالا و پایین رفت . قطره ها بر بیرق نشستند. یاران شادمان بودند و اشک شوق در گونه هایشان روان شده بود . بیرق بر بالای ساختمان بلندی نشست تا قطره های بیشترش را بر زمین بچکاند. تبرک بر صورت و لباس زائران می نشست . تکه ای از گوشت سر سیاوش جلوی پای زن افتاده بود بالا و پایین می رفت . او تا حد مرگ خشک شده بود.
چند سال بعد درست روزی که دخترشان قادر شده بود اولین کلمه یعنی « بابا » را ادا کند ، سیاو ش گم شده و دیگر هرگز پیدا نشده بود . مادر از آن به بعد در خواب و بیداری مردی را می دید که ناگهان در برابرش ظاهر می شد و می توانست سیاوش باشد و نباشد . او سراپا خونین بود . مادر داد می زد « نه نه ، جلو نیا . پستان هایم خشک می شود ».
مادر از حرف زدن باز ایستاد . لحظه ایی دیگر در خواب عمیقی فرو رفته بود . دختر نگاهش کرده بود . آب دهانش از میان لب ها بیرون ریخته ، بالش را خیس می کرد . دختر ناگهان دلش خواسته بود برود بیرون . خانه قابل تحمل نبود . کیف دستی اش را برداشت . روسری قرمزش را سر کرد . وقتی از در حیاط بیرون می رفت با آرامی تمام ، آن را در پشت سرش بست.»
... صبح ، بي خبر آمده و رفته بود . حالا ظهر از راه مي رسيد . او بي خواب بود اما خوابش هم نمي آمد . در خستگي و بلاتكليفي عجيبي گرفتار شده بود . چشم هايش هر چيزي را در تاري خاكستري روشني مي ديد . آنها را با پشت دست مي ماليد . سرخ شده بودند . اول صدايش را شنيد و بعد به سختي خودش را ديد كه از در اتاق خارج مي شد . به دنبالش راه افتاد.
حالا كه نشسته بود روي نيمكت زير سايه درخت ، او را گم كرده بود . صدايش را هم نمي شنيد . در عوض فكرش جاي ديگري مشغول بود . درست روبروي او ، آن طرف چمن دختري نشسته بود و گاهي و گاه ، به طرز زيبايي نگاهش مي كرد . مدتي گذشت تا خود را در كنار او ديد. نشسته بود و خيره نگاهش مي كرد . دختر لبخند زيبايي در لبش بود .
ناگهان او را ديد كه آمد و به آهستگي روي دست سفيد دختر كه گذاشته بود روي زانويش ، نشست . ديگر ياراي تحمل نداشت . با تمام توان بر پشت او سيلي زد . ماليده شد تيره روي سفيد دست . دختر كه ناگهان خشمگين شده بود ، اول با سيلي محكم زد روي گوش طرف چپ او و بعد با احساس چندش پشت دست خود را ماليد روي مانتويش . و بعد تند راه افتاد و دور شد . او هنوز صداي وزوزي مديدي را مي شنيد.
- آقا ببخشيد آن كتاب را از كجا خريده ايد . من خيلي دنبالش گشته ام اما..
پسر ناگهان ديده بود كتابي قطور را در دست دارد و انگشت سبابه اش لاي آن قرار دارد .
- ما شما خانم . من لازمش ندارم .
دختر با شك و ترديد كتاب را گرفته بود. پسر راه افتاده بود و دور مي شد .