خانم کريستينا لوگن شاعر و نويسنده سوئدی در چهاردهم نوامبر 1948 در شهرِ تییِرپ واقع در کشور سوئد متولد شد. پدرش روبرت لوگن افسرِ ارتش و مادرش آموزگار بود. کريستينا لوگن شعرِ را از سنین نوباوگی شروع کرد. شش ساله بود که برایِ اولین بار شعری از او درمجلهیِ مصورِ Kalle Anka & C:o به چاپ رسید و از همان تاریخ بود که تصمیم گرفت نویسنده شود.
چاپ آثارِ گرانبهایش را از سال 1972 با انتشارِ دفتر شعری به نام "اگه من نه" شروع کرد. به زودی به دنیایِ دراماتیک قدم گذاشت و پیسهایِ جاودانهای چون: وقتی وحشت وجدانِ جمعی را فراگرفت (1986) نگاه کن؛ خون میچکد(1987)، زیبائی میگذرد (1989) عمه گل (1993) ، ایدا – دخترها (1993) ، ستاره ینقرهای (1995)، روت و رگنار (1997) ، شبگردان(1998) ، جواهر دزدیده شده (2000)، زنانِ دریاچهیِ قو (2003) ، وِرا (2005)، یک زندگی در وِلینگ بی هست (2005)، کاتارینا یِ بزرگ (2006) و امیدوارم به خانه برسم (2007).
لوگن در ششم اکتبر 2006 به عضویتِ آکادمی سوئد منتخب شد و در تاریخ بیستم دسامبر 2006 بر رویِ صندلیِ شماره 14 که متعلق به لارس ییلین اِستن بود نشست. وی علاوه بر نویسندگی از سال 1997 مسئوليت تأتر برونسگاتَن 4 واقع در استکهلم را برعهده دارد
اشعار و پیِسهایِ لوگن بر محورِ مرگ، تنهائی، ترس از پیری، اختناق و تلاش برایِ انسانیِ عادی یا معمولی شدن میچرخد. خمیر مایهیِ شعرش را از طنز تلخ میگیرد که یکی از خصلتهایِ ویژهیِ زبان اوست.
ژان آرنالد در بارهیِ زبانِ شعر لوگن مینویسد: "او ما را به فراسویِ زبان سوئدی دعوت میکند: - معنایِ واقعیِ این واژههایِ چیست؟ مثلن در "خداحافظ خوش باشی" (2003). و نویسندگی یعنی مالکِ یک لحن بودن". لحنِ صدایی که فقط از آنِ اوست. و این صدا؛ صدای کریستینا لوگن است در "برگزیدهیِ اشعار کریستینا لوگن 1972 – 2003 ".
لوگن از سونیا اُکسون شاعر، نویسنده و نقاش سوئدی (1926 – 1977) متأثر است. اما به اعتقاد ژان آرنالد، لوگن در شرح و تفسیرِ رئالیسم روزمره و روزمرهگی شیوهیِ خاصِ خود را دارد. او خاطرات و تجاربِ کودکیاش را با ابزوردیسم و اکزیستنسیالسم میآمیزد و بدین ترتیب گونهای بیوگرافیِ ویژه ایجاد میکند که در نوعِ خود بی نظیر است: این جا مسئله کمتر برسرِ تصویربرداری از واقعیتها است تا در آغوش کشیدنِ آنها. لوگن برآن است تا به واقعیتهایِ پیرامونش وسعتی بدهد که زیرِ چترِ طنز پهنهای درونی و نهفته بگیرند.
زن و مرد در زندانِ کلیشههایِ خود اسیرند. او این اسارت را در سه کتاب "او را بکش" (1983)، "اگر شما صدای یک تیر بشنوید" (1979) و "پرسی ونّرفُرش" (1983) به خوبی ترسیم کرده است. "پرسی ونّرفُرش" تصویرِ مردِ ایدهآل را از دریچهیِ چشمِ یک دختر بچه ترسیم میکند. این مرد فقط یک نام است که در تجاربِ کودکی دخترک نقش بسته است.
کتابِ "مایلم با یه آقایِ مُسّنِ تحصیلکرده آشنا بشم"( 1983) اوجِ طنزِ لوگن است. او با خود و پیرامونِ خود شوخی میکند. شوخی را به زبان شعر میکشد و قامتِ بالایِ تیز دردِ بُرّنده را خم میکند.
از "لحظهیِ سگی" (1989) تا "خداحافظ خوش باشی" (2003) چهارده سالِ تمام فاصله افتاده است. لوگن این فاصله را با پیِسهایش پر کرده است. او وقتی پس از این همه سال دوری از شعر به بهشت شعر برمیگردد "خداحافظ خوش باشی" را مینویسد که علیرغمِ عنوانِ کتاب با صدایِ بلندِ شاعرانهاش به ما میگوید که با شعر خداحافظی نکرده است. به محضِ گشودنِ کتاب در مییابیم که این لحن؛ لحنِ صدایِ اوست؛ روِ پایِ صدایِ پیسهایش را در شعرهایش وقتی که میگوید؛ آدما زندگی میکنن فقط/ به اندازهیِ یه حس – قدم / از گرداب/ یا من تصنیفی بر سرِ زبانها نیستم/، شبها حوضی هستند، برایِ خون آلودها/، من عمرم را رویِ دیوار بالا میکشم/...
کتاب « خداحافظ، خوش باشی» در آوریل 2008 میلادی به زبان فارسی ترجمه و توسط انتشارات آزاد ایران منتشر شد.
"برگزیده یِ اشعار کریستینا لوگن 1972 – 2003 " بخشی از مجموعه اشعار 349 صفحهای کریستینا لوگن نیز تلاشِ دیگری است در جهت معرّفی این شاعر بزرگ سوئدی که توسطِ ترجمهیِ انتشارات آزاد ایران منتشر شده است. کامل مجموعه آثار وی با مشورت و اجازهی رسمی ایشان در دست ترجمه است.
چند شعر از "برگزیدهیِ اشعار کریستینا لوگن 1972 – 2003 "
1
من یه انسانم
اگر چه اونی
که خوب تغذيه شده با نون وُ برگ وُ حلزون
باد کرده از دودایِ پيچ در پيچ
شايد پاشنهیِ یه چکمه
شاید ساقِ یه چکمه
اما بيشتر اونی که رقصيده
اون بيرون
من یه انسانم (اگر چه یکی دیگه)
که مسيحِ يهودیا رو ديده و ميز آبجو رو
و هرجا که من بودم
دريا بیقرار شنا میکرد
ميون يهودیایِ مسيحِ شکاک وُ چشم قرمز
اما بيشترچیزی هستم که اون بیرون نشست
تویِ هيچ
اگر چه همونی
هستم که تو هستی
آواز قورباغهها رو شنیدم
و پرشِ بلندشونو روی علف ديدم
و دیدم مسیحِ يهودیا رو و گورایِ کوچولو رو که چلپ چلپ میکردن تویِ نیزار
اما بيشتر اونائی رو دیدم که سرگردون ايستاده بودن
بیرونِ گود
2
روز تموم میشه
و من پشتِ پردههای سياه پس میشم
گلامو آب میدم
سگا روتویِ آشپزخونه زندون میکنم
به عکسم تویِ آينه سری به نشونهیِ تأیید تکون میدم
و یازده واليوم دیگه دارم وُ یه شيشه پرنود
و شايد پنجاه سال دیگه واسه زندهگی کردن
درا قفلن
تاکسِ کوچولو ناله میکنه وُ زوزه میکشه
بوکسرعضلانی پارس میکنه
پودل کوچولوی مهربونم حالا خوابيده
مردی که دوستش دارم تویِ یه عکس لبخند میزنه
درا قفلن
و دستِ هيشکیَم بهم نمیرسه
3
باید منو لایِ ملافههای سفید تمیز بخوابونین
چای گرم و ویتامین و والیوم بههِم بدین
منو باید با ترانههای قشنگ بخوابونین
نمیبایستی مجبورم میکردین روزها
روزها و روزها و شب بعد از شب بعد از شب
تنها تویِ گوشه و کنار اتاق وحشتناکم بچرخم
من منم
و به اندازهی کافی زجر میکشم
احتیاجی نیس بایستین و بهم طعنه بزنین
وقتی از شما کمک میخوام
وقتی از شما تقاضایِ بخشش دارم
وقتی از شما یه ماچ میخوام
4
سرم از آرامشِ ساختگی پُره
بیدرد و خوشحال
یه بوسهی نرم وُ رها، دوستانه
A kiss of Fire a Fuck Forever
و یه عاَلم نطفههای خوشبخت
هِر وُ کِرکِر میکنن تو شکمم
اسامی:
Jan Arnald
Tierp
Sonja Åkessons
Percy Wennerfors