کلید، نخستین داستان از مجموعه ی داستان صندلی کنار میز میترا داور است که انتشارات پازینه در 1381 در پنج هزار جلد منتشر کرده و نخستین بار در نشریهی ادبی اینترنتی جن و پری انتشار یافته است. حُسن داستانهای کوتاه این نویسنده، در تنوع و تکثری است که بر دید گسترده و فرابینانهی او دلالت میکند. او در همان حال که به ساخت، زبان و مینیاتور داستان به عنوان یک نوع ادبی خاص نظر دارد و همهی همّ و غمّش شگردها، ظرایف و دقایق داستان کوتاه است، به عوالم روانشناختی زنانه، روزمرّگی، ملالِ ناشی از کار اداری، دشواریهای حیات کارگری، نگرانیهای خانوادگی و زمینههای پنهانتر فلسفیِ زندگی میپردازد و در حالی که شیفتگی بر فورمالیسم و ورود به عوالم جادویی و ناشناخته بر بسیاری از داستانهای کوتاه امروز ما چیره است، تلفیق آگاهانه و مسئولانهی واقعیت زندگی و دغدغهی ساخت و زبان داستان، از جمله فرازهای نویسندگی "داور" در این چهارمین مجموعهی داستانی است. به برخی از این دغدغههای معماری و زبانی داستان اشاره میکنیم.
نخستین دقیقه در معماری (Architecture) ساختار و طرح اصلی داستان، بررسی اجزا یا سازههای داستان و کشف پیوند میان آنها به اعتبار زیباشناختی و منطق درونی است. فرانک او کانر ( Frank O' Connor ) ، در هر داستان کوتاه، سه بخش می بیند:
1. شرح: ( Exposition ) او، کانر به عنوان مثال مـــیگوید: جـــان فورتسکیو در فلان شهر به کار مشاوره ی حقوقی اشتغال داشت .
2. گسترش (Development) و گسترش را به این شکل: روزی خانم فورتسکیو به شوهرش گفت که میخواهد او را به خاطر مرد دیگری ترک کند.
3. نمایش: (Drama) و نمایش را به این صورت: آقای فورتسکیو به او گفت: تو هرگز چنین کاری نخواهی کرد. (1)
1. شرح: شرح ـ که ما آن را در این بررسی افتتاحیه (Openings) می نامیم ـ مانند ویترین مغازه است که باید ببینده را به خود بخواند؛ او را متوقف کند و سپس به داخل مغازه بکشاند. نخستین اطلاعات را به خواننده بدهد و جلبش کند. بدون چنین شروعی، داستان، تمامی جاذبه های دیگر خود را از دست می دهد. برخی روایت شناسان، برای " افتتاحیهی موفق " شروطی قایل شده اند (2)
شروع داستان باید چون قلاب، توجه خواننده را جلب کند: داستان، با این عبارات آغاز میشود: " جلوتر که رفتم، بساطی از قفل و کلید چیده شده بود، کلیدها و قفل های زنگ زده و سیاه. یکی از قفلهای زنگ زده را برداشتم. فروشنده قفل را از دستم گرفت. گفتم: این قفل ِ کجاست؟ گفت: چه کار داری؟
چند متر آن طرفتر، کلید بزرگی روی دیوار آویزان بود و کنار آن، ویترین بزرگی که توی آن پر از چشمی بود و انواع و اقسام کلیدها. یک قفل برای در، یک قفل اطمینانی هم برای بالای آن و یک چشمی، به اضافهی یک زنجیر... چند تا زنجیر هم جلوی در آویزان بود، زنجیرهای پهن وکلفت. البته به نظر من، هیچ کدام اینها، امنیت خانه را تأمین نمیکند. (3)
آنچه در این شروع هنرمندانه توجه خواننده را به خود جلب میکند، برداشتن قفل زنگزده است. قفل زنگزده به چه درد خریدار میآید؟ چنین قفلی که ایمنی لازم، ندارد. چرا چلنگر، قفل را از دست مشتری میقاپد؟ مگر نمیخواهد جنس بنجل خود را به مشتری قالب کند؟ چرا میگوید: "چه کار داری؟" این، چگونه برخورد با مشتریای است که میخواهد از او خرید کند؟ چرا خریدار را بی هیچ گونه دلیل و عذری از خود میراند؟
افتتاحیه، باید حالت انتظار و تعلیق ایجاد کند: در دومین بند افتتـــاحیهی داستان، راوی به ه اشیایی نظر می کند که به دلیلی به آن ها حسّاس شده است: چشمی، کلید، قفل در، قفل اطمینان، زنجیرهای متعدد از باریک، کلفت و زرد و سفید. این اشیا، یک مجموعه ی به هم پیوسته اند و به ظاهر باید " امنیت خانه " را فراهم کنند. اگر چنین است، چرا راوی در این واقعیت تردید دارد؟ پس باید رازی در این گفته، باشد که خواننده باید مترصّد آن باشد. به این حالت " تعلیق " ( Suspense ) می گوییم.
راوی داستان به داخل قفل فروشی می رود و مرد لاغری را می بیند که مشغول تراش دادن کلیدهاست: " مرد لاغر چه قدر شبیه آقای بلوچیان بود. رفتم جلو و سلام کردم. طوری نگاهم کرد که یعنی تو را نمی شناسم. خیلی شبیه آقای بلوچیان بود، به خصوص دست هایش. همین دیشب که کلید تو قفل شکست، گفتم می روم کلیدساز می آورم، گفت: نه خانم، چرا خودتان را خسته می کنید؟ یک کیسه کلید داشت. یکی یکی کلیدها را از تو کیسه بیرون می آورد و امتحان می کرد. بالاخره یکی از کلیدها، در را بازکرد. " (ص10)
آیا مرد لاغراندام، واقعا ً همان آقای " بلوچیان " است؟ پس چرا وانمود می کند او را نمی شناسد؟ هنوز که یک شب بیش تر از برخوردشان نگذشته است؟ اصلا ً " شباهت " در این مورد، وجهی ندارد. کلیدساز یا آقای " بلوچیان " است یا نیست. برخورد این دو، آن اندازه بوده که چهره ی او را خوب دیده باشد. این شک و تردید از کجا آب می خورد؟ آیا از آقای " بلوچیان " خطری متوجه این خانم است؟ آخر او کلید در آپارتمان این خانم مجرد را در اختیار دارد. آیا به همین دلیل نیست که راوی زن احساس خطر می کند و می خواهد قفل در آپارتمان خود را عوض کند؟ با این همه، راوی در سوء ظن خود نسبت به کلید ساز تردید می کند: " شاید هم اشتباه می کردم. نمی دانم. " (ص10)
اکنون حالت " انتظار " به حالت " تردید " و " کنجکاوی " جدّی تبدیل می شود و چند چیز در مرکز کنجکاوی خواننده قرار می گیرد: چرا سه مردی که راوی تا کنون با آنان برخورد داشته، عجیب و غریبند؟ آن یکی قفل زنگ زده را از دستش می گیرد ؛ این یکی نمی شنود و حرف نمی زند و بازتابی نشان نمی دهد و " بلوچیان " هم یک کیسه ی پر از " کلید " دارد. چرا؟ آیا احتمال دزدی از خانه ی راوی نمی رود؟ شاید خطر، خود او را تهدید می کند.
2. گسترش: " گسترش " نه تنها شرح و بسط بیش تر موضوع داستان است، بلکه گاه سمت و سوی آن را هم تغییر می دهد و خواننده را با خود به لایه های پنهان تر داستان می کشاند. اکنون راوی زن با فروشنده ی بلند قدی برخورد می کند که گفتار و کردارش معنادارتر است. او می کوشد راوی را با خود به دالان تاریکی ببرد که نمایشگاه قفل و کلیدهای اوست:
" هرچه جلوتر می رفتیم، بوی زنگ زدگی فلزات بیش تر می شد... فقط تاریکی می دیدم... به جایی رسیدیم که پر از کلید بود. بعضی از کلیدها شاید سابقه ی هزار ساله داشت. باد سردی کلیدها را می لرزاند. صدای به هم خوردن کلیدها تو دالن [ دالان ] می پیچید... گفت: یکی را بردار. کلید ِ قبرستان که نیست " (ص10).
از این جا به بعد است که خواننده، خود را در فضایی استعاری، مبهم و هراس آور احساس می کند. چرا این دالان تاریک است و هرچه راوی زن جلوتر می رود، بیش تر نگران می شود و سراغ " در ورودی " را می گیرد؟ " سابقه ی هزار سالگی کلید ها " چه معنایی دارد؟ این تاریکی و " باد سرد "ی که " کلیدها " را می لرزاند ودر دالان می پیچد، گونه ای " فضا سازی " ( Atmosphere) است و نکته ای را طرح می کند. در نمایش نامه ی ژولیوس سزار ( Julius Caesar ) فضاسازی بر پایه ی شب تاریک و مرگبار پیش از قتل " سزار " برجسته می شود ؛ یعنی هنگامی که گویی از آسمان ها بر زمین شراره می بارد و طبیعت دارد دیوانه می شود (4). نمایشگاه قفل و کلید باید در داخل مغازه و در روشنایی و در معرض دید مشتریان باشد. بردن یک زن جوان به دالان تاریکی که مشتری سراغ در ورودی را از مغازه دار می گیرد و او می کوشد به او اطمینان دهد که " نترسید خانم، این جا کلیدسازی معتبری است " (ص10) از زن رفع نگرانی نمی کند. وقتی زن در برداشتن یکی از کلیدهای سوییچی از خود تردید نشان می دهد، مرد قد بلند می گوید: " یکی را بردار ؛ کلید ِ قبرستان که نیست " (همان). این عبارت نشان می دهد که مرد متوجه نگرانی و وحشت زن شده است. " دالان " تاریک، استعاره ای از گذشته های تاریک و نگران کننده ای است که مشتری صدها سال
است آن را تجربه کرده است. این " دالان " دالان قفل فروشی نیست ؛ تاریخ اسارت زن ایرانی است. " قفل " زنگ زده ای که راوی زن آن را از بساط چلنگر برمی دارد، در تعبیر و تفسیرهای روان کاوانه ی " فروید " استعاره ای از " مادینگی " و " کلید " ی که در قفل فرومی رود، استعاره ای از " نرینگی " است: " نمادهای نرینگی شامل برج، موشک، تپانچه، تبر، شمشیر و هر چیز مانند آن است... و تصور مادینگی شامل جاهایی از نوع غار، اناق، باغ محصور، فنجان و ظرف از هر نوع آن باشد " (5). " قفل " به خاطر سوراخ و شکافش، و " کلید " به دلیل نوک تیزی اش، در روانکاوی " فروید " نمادهایی از " مادینگی " و " نرینگی " هستند. پس به یک تعبیر، قفل فروش با بردن زن جوان به درون دالان تاریک و سرد، او را به جهانی می برد که زن جوان از آن تجربه ی تاریخی درخشانی ندارد. وقتی قفل ساز بلندقد از دالان تاریک بیرون می آید، یک بار دیگر مراتب وحشت مشتری را به کلیدتراش می گوید: " این قدر ترسیده بود انگار می خواهم کلید قبرستان را بهش بدهم " (ص11).
اصرار زن جوان برای گرفتن قفل و کلید نو بی فایده است و قفلساز اصرار دارد که خود باید آن را در محل، تعویض و نصب کند. اکنون مرد بلند قد کنجکاو شده که زن چرا می خواهد قفل خانه ی خود را عوض کند و درمی یابد که وی قالیچه ای نفیس دارد. زن جوان می گوید: " قیمتی نیست ؛ منتها چون خودم بافته م " (ص12). اندکی بعد خواننده متوجه می شود که این قالیچه، یک قالیچه ی معمولی نیست. همه به آن نظر دارند: " آقای بلوچیان هم خیلی از درِ دوستی وارد می شد... فقط همین نگاهش به قالیچه... قالیچه به جانم بند بود. هر بار که حالم بد بود، قالیچه را بی رنگ و رو خواب می دیدم. هر بار که حالم خوب بود، قالیچه را خوش رنگ و رو خواب می دیدم. همیشه تشکم را روی همین قالیچه پهن می کنم. اصلا ً تختم را فروختم که فقط روی این قالیچه بخوابم " (ص12). از یک سو آقای بلوچیان، کیسه ای دارد که می تواند هر قفلی را با کلیدهایش بازکند و " به این قالیچه چشم دوخته است " (ص12) و از سوی دیگر قفلساز وارد اتاق زن جوان شده و انگار خانه ی خودش است " روی راحتی لمیده بود ؛ انگار سال هاست مرا می شناسد. چرا این همه از من سؤال می کرد و این که می توانست کلیدی از آپارتمان من برای خودش بسازد؟ " (همان)
کابوس از دست دادن قالیچه دمی، زن جوان را آرام نمی گذارد. او به یاد هفته ی پیش می افتد که شب چهارشنبه سوری برق رفته بود و او در تاریکی در اتاقش نشسته بوده و برای تماشای مراسم چهارشنبه سوری پایین نرفته است: " قفلسار قاه قاه خندید ؛ شبیه همان مردی که هفته ی پیش پنهانی از پله های آپارتمان ما بالا آمد... می دانستم که خیلی از این دزدی ها در همین شب هاست. کافی بود یک لحظه می رفتم پایین. کی به کی بود؟... نگاه [ مرد ] هم به قالیچه بود " (ص13).
شگفت است: کلیدساز، شبیه آقای " بلوچیان " است. خنده ی قفلساز، شبیه خنده ی پیرمردی است که پنهانی برای دزدیدن قالیچه آمده است و اکنون قفلساز برای خرید و بردن قالیچه، زن جوان را در تنگنا قرار داده است. قالیچه نظر قفلساز را گرفته است: " البته نقشه ی جالبی دارد. من تا به حال، روی هیچ فرشی چهره ی زنی را ندیده بودم " (همان).
" قالیچه " استعاره ای از خود زن جوان است. خود، آن را بافته و عکس خود را بر آن نقش کرده است. اکنون دیگر میان قطعات پراکنده ی این پازل، می توان پیوندی پویا یافت. آقای " بلوچیان " ـ که به نظر زن جوان پیوسته از چشمی در ِ اتاقش دارد قالیچه ی او را می پاید و کیسه ای با ده ها کلید برای گشودن قفل اتاق ها دارد، سمساری ای که ده هزار تومان برای قالیچه قیمت تعیین کرده (ص12)، پیرمردی که از تاریکی شب استفاده کرده تا به اتاق او راه یابد (ص13) و اینک، قفلساز آزمندی که برای خرید و تصاحب قالیچه، این همه اصرار می کند، همگی می خواهند زن جوان را تصاحب کنند و مالک او شوند. حالاست که خواننده می فهمد چرا زن جوان برای خرید وسایل ایمنی، به قفلساز رجوع کرده است. قفلساز، خود از منظورش پرده برمی دارد: " راستی، فکر نکردی که چه طور یک کلیدساز به این راحتی کار و کاسبی اش را ول می کند و می آید که مثلا ً کار یک... کارم فروش قفل و کلید است. به این راحتی که راه نمی افتم تو کوچه و خیابان " (ص14). قفلساز اعتقاد دارد کلیدی که می تواند از روی کلید فروخته شده ساخته شود، ارزش زیادی دارد: " می دانی چه قدر آن کلید می ارزد؟ کلید گنجینه ی یکی از بزرگ ترین فرش های ایران است... من این قالیچه را خریدارم " (همان).
از این جاست که میان زن جوان و قفلساز " کشمکش " ( Conflict ) آغاز می شود که گونه ای از آن " مشاجره " ی شخصیت هاست و جنبه ی " لفظی " ( Literal ) دارد:
" ـ من این قالیچه را خریدارم.
ـ نمی فروشم.
ـ چند؟
ـ نمی فروشم...
همین طور روی صندلی راحتی نشسته بود. گفت:
ـ نگفتی قالیچه را چند می فروشی؟
ـ آقا من کار دارم. تشریف ببرید و گرنه...
ـ چه کار می کنی؟ " (صص15ـ14)
در داستان وقتی " تعلیق " با " کشمکش " همراه شود، به آن " تنش " ( Tension ) می گویند
. اکنون همان نگرانی زن در اتاقی تنها با مردی ناهموار و ناتراش تکرار می شود. یک بار در دالان تاریک قفلسازی که زن، در پی در ورودی بود و اکنون " کفشم را گذاشتم جلوی در ورودی که بسته نشود " (ص15). وقتی قفلساز به زن جوان می گوید: " خوب نگاهم کن. شاید یادت بیاید... خوب که نگاهم کنی، یادت می آید " و زن به صورت او نگاه کرده می گوید: " مردها همه، شبیه هم هستند " (ص14). آیا به همین دلیل نیست که زن، آقای " بلوچیان " را شبیه کلیدساز می بیند و صدای قهقه قفلساز را مانند پیرمردی که در تاریکی قصد خانه و قالیچه ی او می کند یا سمساری ای که می خواهد قالیچه را به ثمن بخس از او بخرد؟
4. نمایش: " نمایش " بخش پایانی ( Endings ) داستان کوتاه است و نویسنده باید در آن جا،
ضربه ی لازم را به خواننده بزند و به کوشش خواننده برای درک داستان انگیزه ایجاد کند تا گره از داستان بگشاید. با این همه این بخش باید به شدت کوتاه، گذرا و غافلگیرکننده باشد. " ابرامز " می نویسد: " نویسنده اغلب داستان را نزدیک به " اوج " ( Climax ) یا در آستانه ی آن آغاز می کند و شرح قبلی و جزئیات " صحنه " ( Setting ) را به حد اقل خود می رساند و از پیچیده شدن داستان، پیشگیری می کند و به شتاب و گاه در چند جمله به " گره گشایی " ( Denouement ) داستان می پردازد " (6)
قفلساز برای قرار دادن زن در تنگنا، او را تهدید می کند:
" از روی صندلی بلند شد. جلوی در، سینه به سینه ام ایستاد و گفت: فکرت را خوب بکن. بعدا ً بهت سر می زنم.
ـ گفت: بالاخره یک روز گذرت به قبرستان می افتد که...
صدای پایش را می شنیدم که دور می شد. جا پای مرد کلیدساز روی فرش پیدا بود ؛ روی تارهایی
که نخ نما شده بود " (ص15).
ما پیش از این، واژه ی " قبرستان " را از زبان همین قفلساز در دالان تاریک قفلسازی شنیده ایم. " قبرستان " گورستان نیست ؛ " ازدواج ناخواسته " است ؛ ازدواجی که با استعاره های " قفل " و " کلید " شناخته می شود. زن می خواهد قالیچه ( خود ) را برای خود نگه دارد ؛ اما آسیب پذیری اجتماعی زن، فقدان امنیت و فضای مناسب اجتماعی، او را ناگزیر می کند تا قالیچه ای را که با دستان هنرمندش بافته، ناخواسته به دیگری بفروشد، بی آن که برای آن " قیمتی " تعیین کند یا دست کم به آن کس که می خواهد و دوست دارد بفروشد. از این روست که از نظر زن، آن قفل زنگ زده و آن کلیدهای داخل نمایشگاه قفل ساز " سابقه ی هزار ساله " دارد ؛ یعنی صدها سال اسارت زن در قیودی که نظام مردسالارانه برای او ساخته است. قالیچه ای که رد پای آلـــوده ی این ناشسته روی بر
آن نقش شده باشد، دیگر قالیچه ی زن جوان و هنرمند نیست. او نقش زن را بر روی قالیچه ی دستباف، آلوده است.
منابع:
1. او کانر، فرانک. صدای تنها، ترجمه ی شهلا فیلسوفی. تهران: نشر اشاره، 1381، صص 27ـ26.
2. کلی گری، اف. آ. راک وِل و دیگران. شیوه های داستان نویسی: داستان کوتاه، ترجمه ی سعید فضایلی. تهران: انتشارات مؤسسه ی ایران، 1376، صص 85ـ84.
3. داور، میترا. صندلی کنار میز. تهران: نشر پازینه، 1381، ص 9.
4. Julie , Grover. English Literature. Longman , 1988 , p. 128.
5. Tyson , Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide. Second edition , Routledge , 2006. p. 20.
6. Abrams , M.H. A Glossary of Literary Terms. Sixth edition , Harcourt Brace College Publishers , 1993. p. 129