صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




نوشته: ریما ابراهیم زاده

مروری بر رمان"در آغوش خدا گریه می كرد و می گفت نمیر!" نوشته حسن فرهنگی


 

 

  برداشتن مرز بین خود و خدا

به بقیه جمله که عنوان کتاب حسن فرهنگی را می‌سازد فعلا کاری ندارم. به – در کنار، در حضور، در خدمت هم نه بلکه در صمیمانه شکل ممکنه، درآغوش، (به معنای کسی یا چیزی را به سینه چسباندن و با دو دست حلقه به دور او ساختن که نشانه مهرخالقِ هستی است به آن کس) - هم اعتنایی نمی‌کنم. او یا آن، چه عنصر یا موجودیست  که در چنین جایگاه والائی غنوده و در آنجا چه می‌کند هم منظور نظرم نیست. وقتی خودتان کتاب را بخوانید خواهید فهمید چرا! آنچه مورد نظرم است تکان و ضربه‌ایست که نویسنده برخواننده، به عمد، وارد می کند. جالب اینکه خواننده در صفحه‌های پایانی کتاب می‌فهمد که چه عنصری و به چه نامی در آن جایگاه جا برای گریستن خوش کرده است. جالب‌تر اینکه از مقامی که در آغوشش کشیده، قبله حاجات، نمی‌طلبد بلکه از خودِ راوی داستان می‌خواهد که نمیرد! مقصود منم، آن بت و بتخانه بهانه است! ضربه‌ای به معنای: آب در کوزه و ما گرد جهان می‌گردیم... نمی دانم. شاید هم بی نیازی مطلق انسان عصیانگر حق طلب ِامروز  را می‌خواهد به نمایش بگذارد. گریه کننده و طالب جاودانگی در این داستان درآغوش خودآئی خودش است نه آنکه ما تصور می‌کنیم. به یک معنا در این کتاب خود و خدا چنان درهم ادغام شده که هیچ کس توان جدا کردن آنها را نخواهد داشت. در اینجاست که خواننده جایگاه خود را در هستی پیدا می‌کند. در حقیقت این کتاب، کتاب خودیابی بشر امروز است. کاویده می‌شود و یافت می‌شود.

کار راوی داستان همین است. خواننده را با نوازش بیدار نمی‌کند. ضربه می‌زند. ضربه‌ایکه بهانه خواب را حتا از خواننده بی تفاوت می‌گیرد. پشت جلد کتاب به رنگ سربی آبی یا خاکستر بنفش است. دورنگ سرد و غمگین. نقاشی روی جلد تصویر زنی است که کنار در سلولی که گویا آینه است؛ ایستاده و گوئی خود را در آیینه‌ای دگرگونه‌نما می‌بیند. نقاشی محو، تیره، آبستره‌ای بی‌حد و حدود و آبدیده مانند است. نام نویسنده کتاب، به رنگ نگاه کننده در آیینه تیره و کم‌رنگ سردِ پس زمینه است. آنچه روشن و مشخص است عنوان کتابست «درآغوش خدا...» کتاب را که باز می‌کنید آغاز مطلب با شماره صفحه نُه آغاز می‌شود ندانسته نُه صفحه را نخوانده گذشته‌اید. اولین جمله این‌گونه نوشته شده است: «در سلولی که بوی... می‌دهد نشسته‌ام و اقاریم را می‌نویسم تا شکنجه‌گرانم مسیر خلق کردن آدم را بیاموزند.» کمی پائین‌تر می‌خوانیم :«... مدعی‌العموم خیال کرده من بجای خدا نشسته‌ام می‌خواهد... ثابت کند که من هیچ نیستم جز بنده‌ایکه باید اطاعت کند...»

 من از خودم می‌پرسم آنکه در آغوش خدا گریه می‌گوید و التماس می‌کند: نمیر؛ کیست؟ او، راوی مدعی‌یست که دارد اقرارنامه‌اش را می‌نویسد، اما آنچه را می‌نویسد شما نمی‌خوانید. راوی به شما می‌گوید که چه نوشته است. زبانی فلسفی دارد. تلخ است ولی فلسفی و پر از ایماء، تمثیل و اشاره. پر از راه و راهنمائی تا خواننده خودش کشف کند که کاغذهای سفیدی که نگهبان از زیر لباس بوگندویش بیرون می‌کشید برای چه منظوری بوده است. راوی از سه عنصر فرهنگی: علم، فلسفه و هنر بهره می‌گیرد تا بیان منظور کند نه آشکار و نه  توضیح دهنده به ایماء و اشاره. علمی است زیرا از شبیه‌سازی برای توان خلاقیتی هستی آفرین بهره می‌گیرد. فلسفی است زیرا از مرگ، هستی، تداوم حیات، پیوستگی هستی و توان خلاقیت‌های بشری دم می‌زند. راه نشان می‌دهد و امید می‌سازد. که مرگ نه پایان راه است و نه فنا این مهم را با هنر و عشق بیان می‌کند. می‌گویند یک هنرمند، یک نقاش هنرمند، آن نیست که بداند چگونه بکشد و بسازد تا هستی را تداوم بخشد بلکه آنست که بداند چه نکشد و نسازد تا بیان منظور کند. سراسر روایت عاشقانه راویِ"درآغوش خدا..." پر از التهاب و اشتیاق وصل است و وصف زیبائی معشوق که خواننده جز تعریف عجیب دو چشم از او چیز دیگری نمی‌خواند: «شبکیه چشم‌هایش قهوه‌ای بود و قهوه‌ای نبود... هیچ رنگ دیگری هم نبود!دورتادورش مرواریدهای سفیدی بود، که سفیدی‌های نور را از همه جا می‌گرفت می‌داد به شبکیه قهوه‌ای چشم‌هایش و رنگ آنرا به رنگ مخصوصی می‌کرد.» اما با این اشتیاق و شیدائی فقط روایت می‌کند، شما را با خودش تا مرز مرگ می‌برد و خبری نمی‌دهد گوئی می‌خواهد همان هدفش را که کشف راز مرگ است دنبال کند. عشق "آلما" - دختری با چشمانی‌که بیست عدد مروارید سفید در آن رنگ‌ها را می‌گرفت و به شبکیه‌اش می داد- بهانه است! مهدی اخوان ثالث شعری دارد که درسال چهل سرود بنام "کتیبه" داستان عده‌ای انسان کوشنده و جوینده است که در پای سنگ سنگینی پای در زنجیرند. خطی بر بلندای سنگ نبشته شده که می‌خواهند آنرا بخواند. شعر بسیار زیبائیست. زنجیریان دربند، همت می‌کنند و با زحمت:

«یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت»

خاک و خاشاک را از خط پاک می‌کند و می‌خواند:

«کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند»

باز همه همت می‌کنند و سنگ سنگین را به زحمت در سالی، می‌گردانند و یکی را می‌فرستند بالا تا راز و رمز سنگین زمانه را بخواند. آنکه با آن همه زحمت و مرارت بالا رفته راز را می‌خواند و لال می‌ماند! پس از ناز و نوازش و به حال آوردنش می‌پرسند چه نوشته بود. هان؟

«مکید آب دهانش را و گفت آرام:

نوشته بود

کسی راز مرا داند

که از این رو به آنرویم بگرداند!»

حالا هم راوی در جستجوی آنست که رازِ این سنگ سنگین را در داستانی عاشقانه پر اشگ چشم بگشاید. جوابش هم همان خواهد بود که از این رو به آن رویش بگرداند چون نمی‌تواند می‌نویسد که: « چون نتوانستم آنرا بشناسم، تلاش کرده بودم زندگی را وسعت ببخشم برای همین بود که سعی کردم تا "آلما" را دوباره خلق کنم...» همین شبیه‌سازی و "کلنی" کردن است که کار به دستش می‌دهد. تصمیم می‌گیرد از دختری که با یک نگاه عاشقش شده و خودش، زوجی بسازد که در آینده با هم و درکنار هم زندگی کنند چگونه و چند و چونش را باید درکتاب جست و خواند. اما هر چه ترسیم می‌کند تا در زندان است همان بوی تند و نامطبوع را می‌شنود و به عمد و با سماجت تکرار می‌کند! در بیرون از فضای زندان دنیائی دیگر و شخصیت‌های دگرگون هستند که سمبلیک‌اند برای نشان دادن همان نکاتی که می‌خواهد بیافریند یا به خواننده،القاء کند.

 

در ذهنم بدنبال تالی و شباهتی بین او و نویسندگانی که کتاب‌هایشان را در نوجوانی بلعیده بودم برقرار می‌کنم. شباهتی نمی‌یابم. اگر قرار باشد کندو کاو کنم، خطی بین صادق هدایت و او می‌توان یافت، ولی مانند روایت و گفتار و نقاشی پشت جلد کتابش این شباهت محو، سایه‌دار و حدودی نامشخص دارد! اگرحد و حدودی مشخص دارد که دارد حد و حدود حسن فرهنگی است که شناسنامه ادبیش خواهد شد. که هست. شباهت قلمشان مثل چهره و شکل‌شان است در بستر زمان. نویسنده می‌تواند"صادق"وار بنویسد ولی خودش است نه گرته‌برداری از دیگری شاید در بستر زمان. با این سرعت در نوشتن و نشر، پشت‌کارداری، کوشندگی، صداقت در هنر نگارش، جوانی و نیرومندی ذهنیش دیری نمی‌پاید که دیگرانی را با او قیاس کنند نه او را با از دست رفتگان جاویدان‌مان. اگر بِه سَمتُم بیماری شادروان سیرجانی و دیگران مبتلا نگردد! خودش از زبان "نیچه" و دوست همزاد نیچه "شیلر"  می‌نویسد: «...هستند کسانی که پس از مرگ زاده می‌شوند» کمی پائین‌تر، کتابش را به کسانی‌که خود را ویران ساختند برای تولدی دوباره تقدیم می‌کند. فراموش نکنیم که تولد دوباره لازمه‌اش ویرانی نیست مگر ویرانی را به صورت درهم ریختن برای دگرگونه شدن  و دوباره ساختنش بدانیم و این درست همان چیزیست که نویسنده در طول فعالیت ادبیش، بدان پایبند است. نوشته‌های ایشان را به ترتیب انتشارش در کتابخانه محقرم دارم. او ویران می‌کند تا از مصالحی که به جا می‌ماند دنیای یگانه‌ی خود را بسازد. نویسندگان جوان را عزیزبداریم.

 

 

زمستان 2010 لس آنجلس

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر