صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




مهستی محبی

در جستجوی گوزن‌های برفی


همهمه‌ی آدم‌ها و چمدان‌هایشان. بیرون برف می‌بارد، نرم و بی شتاب. سرم را به دسته‌ی صندلی تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم. به آن هشت ساعت لعنتی فکر می‌کنم که باید بگذرند. همسفرانم در سالن‌های وسیع و بی انتها گم شده‌اند. دارند خرید می‌کنند. می‌دانم.

خانم هروی دارد شیشه‌ی عطری را بو می‌کند یا شالی را دور گردنش امتحان می‌کند یا در گوشه‌ی مغازه‌ای با همسرش جر و بحث می‌کند. تمام طول سفر در گوش هم فریاد کشیدند، تمام طول سفر دور از نگاه‌های ما غر زدند و لندیدند و دست پسر چموش یازده ساله‌شان را کشیدند و توی گوشش فریاد زدند. و هما، او دست در بازوی حمید با دوربینی آویزان از گردنش دارد کلاه تازه‌ای را امتحان می‌کند یا یک پالتوی چرم  را یا شکلاتی را مزه می‌کند. تمام طول سفر از هم عکس گرفتند. دست در دست، ازنیمرخ، کنار دریاچه، تکیه داده به مجسمه‌ای سنگین، با کبوترها، کنار مغازه‌ها، پاساژها‌، با مانکنها، در اسکله، در قایق، زیر نور ماه، کنار اتوبان، روی پل. با لاله‌های آمستردام، کنار رود سن، برج پیزا؛ و باز هم عکس خواهند گرفت و الان هم دارند عکس می‌گیرند.

آن‌ها بلدند چطور هشت ساعتشان را پر کند. آن‌ها اصلا هشت ساعتی نخواهند داشت چون عکس می‌گیرند و عکس می‌گیرند بی آنکه به ساعت نگاه کنند و من باز به ساعت نگاه می‌کنم، هفت ساعت و چهل دقیقه به پرواز، باقیست.

چمدان کوچکم کنار پایم قرار دارد و سنگینی ساک دستی روی زانویم. درِ بزرگ شیشه‌ای هر لحظه باز می‌شود و آدم‌ها وارد می‌شوند. با شتاب، آرام، یکی یکی، دوتا دو تا. پیش می‌آیند و بند کیفشان شانه‌هایشان را می‌فشارد و گونه‌ها و دست‌هایشان یخ کرده است. آن‌ها با بلیتی در دست، گیج و حیران، بی‌اعتنا و سنگی، خندان و صحبت‌کنان پیش می‌آیند و جای پای برفی‌شان را دختری پاک می‌کند با تی بلندی در دست. مثل یک عروسک پارچه‌ای در لباس سرهم آبی و بلوزی قرمز تیره پیش می‌آید و رد پاها را پاک می‌کند و عقب می‌نشیند و سرش را تکان می‌دهد و موهای بور بلندش را از روی این شانه به آن شانه می‌ریزد و باز نزدیک می‌شود در حرکتی آونگ‌وار.

باید بخوابم. باید چشم‌هایم را ببندم. مرد سیاهپوستی که در صندلیی کنارم نشسته است چنان کودکانه خود را در خواب رها کرده که بازوهای تنومندش نیمی از صندلی مرا اشغال کرده. در پیراهن سفید اتو کشیده‌ی درخشانش به نوزادی می‌ماند که تسلیم خواب شده بی‌هیچ دغدغه‌ای. پاهای بلندش را رها کرده و کفش‌های سیاه براقش می‌درخشند.  نوعی معصومیت، فراموشی،رهایی.

اما من باید خودم را به دسته ی دیگر صندلی بفشارم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم چون دارد بیدار می‌شود از خواب زمستانی آن مار، آن ماری که در سرم لانه دارد از گرمایی بیدار شده دارد به خود پیچ و تاب می‌دهد. اندام شگرف نیرومندش را تکانی خواهد داد و هشیار و بی‌رحم نیش خواهد زد در همهمه‌ی زنبورها ،زنبورهای سیاه که دور سرم می‌چرخند و می‌چرخند. ابری سیاه از زنبورها که به دقت و بی‌هیچ خطایی بال‌های تیز و محکم‌شان را برهم می‌زنند و من عقب می‌روم، عقبتر. به تاریکی پناه می‌آورم. من به جنگل، به آن جنگل سیاه پناه می‌آورم و در زیر درختی می‌ایستم و منتظر می‌مانم.منتظر کالسکه‌ی سیاه که از دور پیدا خواهد شد و نزدیک خواهد آمد در برف با غژاغژ نرم چرخ‌هایش و خواهد ایستاد. صدای کشیده شدن چرخ‌ها بر برف، بادی که می‌توفد با ریزه‌های برف در گلویش. چشم‌هایم را می‌گشایم. لغزش چمدانی سیاه بر سن‌گهای سرد براق و زنی در جامه‌ی سیاه که پیش می‌آید.کنارم می‌ایستد و با نگاه به دنبال جایی برای نشستن می‌گردد. گونه‌هایش از سرما گل انداخته و در چشم‌های سیاهش بلورهای یخ می‌درخشند. ابروان سیاه باریکش را بالا می‌دهد و من ناگهان در انحنای لب‌هایش، لب‌هایی صورتی و کودکانه در مهی که دور چهره‌اش را گرفته، مهی که اندامش را در بر گرفته، مهی که چمدان سیاهش را دور می‌کند، دور می‌کند و معلق می‌کند ،سرگردان می‌شوم و تا به خود می‌آیم او رفته است، میان جمعیت ناپدید شده. دنباله‌ی دامن سیاهش را می‌بینم که می‌لغزد لای گروهی که خندان نزدیک می‌شوند.

تلفن مرد سیاهپوست مانند مرغکی وحشی بر شاخسارانی دور جیغ می‌کشد. مرد بیدار می شود و گوشی در دست به آن طرف سالن می‌رود. زن جوانی جای او را می‌گیرد. ویولونی را که در جعبه‌ای سیاه قرار دارد از روی شانه  به روی زانوهایش می‌لغزاند، سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد و به خواب می‌رود. پوستی سفید دارد با هزاران کک و مک ریز روی گونه و  بینی کوچک نوک تیزش و مژه‌هایی بور و تنک. لب‌هایش صورتی روشن و ترک خورده‌اند.

دوباره چشم‌هایم را می‌بندم. دوباره عقب می‌نشینم  و سردرد پس می‌نشیند و همهمه‌ی یکنواخت برف بردشتی بی‌انتها و آنجا جنگلی‌ست با درخت‌های بلند کاج، پوشیده از برفی که می‌بارد و آن کالسکه خواهد رسید، نرم و آرام و زنی از آن پیاده خواهد شد. زنی که می‌شناسمش. زنی که با قدم‌های نرم و سریع پیش می‌آید و  دامن بلند سیاهش در باد تکان می‌خورد. این‌بار نخواهم گذاشت که بگریزد. این‌بار رو در رویش خواهم ایستاد ،از ورای مه به چهره‌اش نگاه خواهم کرد، به چشمانش که برق اشک، برق خشم را هنوز در خود دارد و او در انتظار خواهد ایستاد و دستکش‌های سیاهش را بر دست‌هایش جابجا خواهد کرد و به میان درختان خواهد نگریست، روی برف پا به پا خواهد کرد و ناگهان فراموش خواهد کرد که چرا آمده، در انتظار چیست و کیف کوچک قرمز رنگش را بر سینه خواهد فشرد و در انتظار، در انتظار چه؟ او خواهد ماند و آن کالسکه ظاهر خواهد شد. کالسکه‌ای که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می‌شود، یک واگن سیاه،نه، واگن سیاه عبور کرده و کالسکه می‌رسد و مردی در پالتویی بلند پایین می‌پرد و به سویش می شتابد.-اه،

و می کوشد نامش را به خاطر آورد. سوفیا، الگا، نادیا، زینائیدا... می‌کوشم نامش را به خاطر آورم. مرد باید دستهایش دور پیکر لرزان او حلقه کند، مرد باید لب‌هایش را بر موهای خیس سیاهش بفشارد، مرد باید در چشمان درخشانش خیره شود؛ مرد باید به خاطر آورد نامش  را و من به خاطر نمی آورم. با هم به سوی کالسکه می‌روند، مرد زیر بازویش را می‌گیرد، ساک کوچک سیاهش را به دستش خواهد داد.

کنار هم خواهند نشست و سورچی بر اسب‌های سیاه، آن دو اسب سیاه شلاق خواهد زد در یک چنین شبی، یک شب برفی، شبی در مسکو، شبی که نمایشی تازه از مشهورترین گروه تئاتر اجرا خواهد شد: در خیابان همهمه است، کالسکه‌ها صف کشیده‌اند، همه جلوی او تعظیم می‌کنند، همه او را می‌شناسند، او یک لژ مخصوص در تئاتر دارد و همراه دوستش به سرعت از پله‌ها بالا می‌رود.

تنها یک غصه‌ی کوچک قلبش را می‌فشارد. اگر زنش با او می‌آمد...

امروز زنش باز هم در بستر بود. حاضر نشد به حرفش گوش کند. با لبهای متشنج و رنگی پریده در بستر دراز کشیده بود و منتظر آن سردرد لعنتی بود، سردردی که می‌دانست خواهد آمد و اصرار همسرش در او اثر نمی‌کرد.

-نه، اصلا، حرفش را هم نزن. خواهش می‌کنم. تنها برو. اینطور بهترست. من هم دارویم را می‌خورم و می‌خوابم. به خاطر خدا، اصرار نکن و او اصرار نخواهد کرد و حالا توی لژ نشسته‌اند و به صحنه چشم دوخته‌اند.

پرده‌های سن کنار می‌رود و او دارد می‌گوید: این زنها، می‌شناسی‌شان. لجوج مثل... و می‌کوشد به خاطر بیاورد مثل چه. دوستش می‌گوید: لجوج، اما ذهنت را مشغول نکن و از گروه هنرپیشگان می‌گوید. روی صحنه جنگلی سیاه به نمایش در آمده با درختان بلند کاج.

-فئودور ایوانویچ را که می‌شناسی؟ از سرشناس‌ترین کارگردان‌ها و حالا باید دید نمایش‌ش چطور از آب در آمده است. مرد هنوز دارد فکر می‌کند که زنها شبیه چه چیز هستند؟

-البته، می‌شناسم‌ش. کیست که او را نشناسد و آن مرد، او را می‌بینی؟ به صحنه خیره می‌شود و سعی می‌کند مردی را که از کالسکه‌ای پیاده شده دستکش‌هایش را از دستش بیرون می‌آورد به خاطر بیاورد. دوربینش را روی چهره‌ی او زوم می‌کند.

-آهان، البته. در مهمانی خانه‌ی فرماندار.

-آفرین. رفیقش می‌خندد و با دست روی زانوی او می‌کوبد.

-بله، بله. و آن شب حسابی فرماندار را  چزاند. بلندتر می‌خندد.

نوک کاج‌های سیاه پوشیده در برفی نرم برق می‌زنند. مرد دارد با سورچی حرف می‌زند و او تلاش دارد به خاطر بیاورد،چه را به خاطر بیاورد، که او چگونه فرماندار را رنجانده است، اما او اصلا متوجه نشد، نه این نبود، زنها شبیه آن حیوان چموشی، نگاه کن.

زنی وارد صحنه می‌شود. پالتویی از پوست خز به تن دارد. بلندقد و کشیده است. تور سیاهی از کلاه بزرگ پوست بره‌اش روی صورتشآ است. دارد می‌لرزد. مرد به او نزدیک می‌شود. در آغوشش می‌گیرد. زن آشناست. او را جایی دیده است. یکی از هنرپیشه‌های معروف، نه، اشناتر. دوربین را از دست دوستش می‌گیرد. مرد نقاب را بالا می‌برد. او خیره به چهره‌ی زن ناگهان یکه می‌خورد.

این اوست،خدای من، خود اوست.آنا، آنا...

حالا اسمش را به خاطر می‌آورم. مهی را که بر چهره‌اش نشسته، لبخند کودکانه و آن حرکت رقت‌آور لبها، حالا مرد بر گیسوان سیاه خیسش بوسه خواهد زد.حالا آن‌ها به طرف کالسکه خواهند رفت، حالا همه‌ی سرها به سوی لژ او برگشته، همه او را می‌شناسند و خنده‌اشان را فرو خواهند خورد. او می‌کوشد بر اعصابش مسلط شود، می‌کوشد خشمش را کنترل کند.

-آن‌ها،آن لعنتی‌ها،آن شیاطین، آن‌ها را به دام خواهم انداخت. او سگ‌های وفادارش را برخواهد داشت و میان بوران به جنگل سیاه خواهد شتافت. از کالسکه پیاده خواهد شد و رد چرخ‌ها را خواهد گرفت، اما برف می‌بارد، ریز و یکنواخت، سال‌هاست برف می‌بارد و رد چرخ‌ها را پنهان می‌کند و باد می‌وزد و زمین را می‌روبد و می‌روبد.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم دختر نظافتچی را می‌بینم که از روبرویم می‌گذرد و همچنان زمین را می‌روبد. به ساعتم نگاه می‌کنم.شش ساعت و چهل دقیقه. بر می‌خیزم. سرم آرام گرفته است. دسته‌ی ساک دستیم را می‌گیرم. کیفم را روی شانه ام می‌اندازم و راه می‌افتم. شاید جایی برای کشیدن یک سیگار باشد. از کنار فروشگاه‌های شلوغ می‌گذرم. از میان جمعیت می‌لغزم و زیر یک ردیف پله که به طبقه‌ی بالا می‌رود پسر آقای هروی را می‌بینم که روی زمین دراز کشیده پاهایش را توی شکمش جمع کرده و به خواب رفته است و ساک‌ها و لباس‌های همسفران دور و برش قرار دارند. کنارش می‌نشینم و به دیوار تکیه می‌دهم. ژاکتی را از روی ساکی برمی‌دارم و پاهایش را می‌پوشانم. کفش‌های بزرگ اسپورتی به پا دارد. خیلی بزرگ. دیوار سرد است. بلند می‌شوم. ساکم را کنار پسرک می‌گذارم و راه می‌افتم.

از پشت شیشه‌ی مغازه‌ای چشمم به هما می‌افتد که دارد گردنبندی را به گردنش امتحان می‌کند. لبخند می‌زنم. دست تکان می‌دهد.کلاه سرخ بزرگی بر سر گذاشته که همرنگ ژاکت کاموایش است. آرایش‌ش را تازه کرده. لب‌هایش برق می‌زنند.در آینه‌ی بزرگ دیواری خودم را می‌بینم.موهایم آشفته است. زیر پلک‌هایم ورم کرده و بلوزم چروک شده. یقه‌ام را مرتب می‌کنم و راه می افتم. سرانجام در انتهای راهروی نیمه تاریکی چشمم به گروهی می‌افتد که دور دستگاه تهویه‌ی بزرگی ایستاده‌اند و سیگار می‌کشند.کنار دیوار می‌ایستم و سیگارم را از کیفم بیرون می‌آورم. دنبال فندک می‌گردم اما پیدایش نمی‌کنم. مردد به آدم‌های دورو برم نگاه می‌کنم. دستی با فندکی روشن جلو می‌آید. لبخندزنان سیگارم را روشن می‌کنم و در همان‌حال به چهره‌اش نگاه می‌کنم.

چشم‌های روشن و پیشانی بلند با موهای کمی عقب رفته. تارهای سفید را می‌شود لابلای موهای کهربایی رنگش دید. روبرویم ایستاده و دارد نگاهم می‌کند. نگاهی از سر حیرت یا جستجو؟ دنبال چیزی می‌گردد. شرم‌زده دوباره لبخند می‌زنم. لبان محکم بر هم فشرده‌اش کمی از هم باز می‌شود. ما زبان هم را نمی‌دانیم. من در تاریکی به سیگار پک می‌زنم  زیر نگاه او که بر چشمانم می‌لغزد، پلک‌هایم را لمس می‌کند، روی گونه‌هایم کشیده می شود، به لب‌هایم می‌رسد، در گوشه‌ی لبانم درنگ می‌کند.

گونه‌هایم داغ داغند. به بهانه‌ی تکاندن خاکستر سیگار کمی جابجا می‌شوم، اما نگاهش روی لاله‌ی گوشم پیش می‌رود. روی موهایم متوقف می‌شود،جستجو می‌کند، بوی موهایم را به درون می‌کشد و چشم‌هایش را آرام می‌بندد. گوش‌هایم داغ شده‌اند.چشم‌هایم را می‌بندم.

دود را بیرون می‌دهم و از لابلای دود چرخان نگاهش می‌کنم. باید خلبان باشد. حتما خلبان است. خلبان یک هواپیمای تک نفره‌ی اکتشافی. بر فراز دشت‌های یخ بسته، جاری در آسمان  سرد آبی رنگ به دشت می‌نگرد. هر پیچ و خمش را می‌شناسد. چین‌های تپه‌ها، فرو رفتگی رودخانه‌ها. او رگه‌های دور و پنهان صخره‌ها، راز نهفته در دل دشت‌ها و چشمه‌های پنهان  را می‌شناسد. ماسه‌هایی را که پس می‌نشینند، خاک‌های سرخ و کوه‌های بنفش را. بعد از یک پرواز طولانی در محوطه‌ای وسیع فرود می‌آید و به ساختمانی کوچک وارد می‌شود. در اتاقش می‌نشیند و علائم را مخابره می‌کند. دکمه‌ها تق تق صدا می‌کنند. تصاویر بر صفحه‌ی مانیتورها ظاهر می‌شوند و سرانجام خسته از جا برمی‌خیزد. درحالی‌که برای خودش نوشیدنی می‌ریزد به صدای غلغلش گوش می‌دهد که چگونه سکوت را سرشار می‌کند.

در حالی‌که پاهایش را روی میز دراز کرده در صندلی راحتی به فکر فرو می‌رود. هنوز تا پایان ماموریت روزها باقیست و او تنهاست در یک اتاقک فلزی با مانیتورها و بیسیم‌ها.

او یک خلبان است یا شاید یک نویسنده که نیمه‌شب بسترش را در هتل ترک کرده بی آنکه آن زن را بیدار کند که لباس‌هایش و کیف دستی‌ش بر کف اتاق پراکنده است. او به آرامی نسیم لباس پوشیده و از در بیرون آمده.

او یک جنگل‌بان‌ست که با هواپیمای تک نفره‌اش بر فراز جنگل سیاه می‌چرخد. او ردپای گله‌های شوخ گوزن‌های برفی را می‌شناسد و جای پای مغشوش زاغچه‌های پرگو را. در کلبه‌اش پشت پنجره‌ای کوچک که از درزهایش باد می‌توفد به رد چرخ‌های درشکه‌ای می‌اندیشد که برف‌ها آن را پر کردند و بادها بر آن توفیدند. او به بادها می‌اندیشد که ناگاه نیمه‌شب بر پنجره هجوم می‌آورند و لت‌های آن را می‌گشایند و تمام آن ورق‌ها را، ورق‌هایی با کلمات سیاه، با حروف درهم و خط خورده را پریشان می‌کنند و آن‌ها را پراکنده می‌کنند، با خود می‌برند و رد پاها را محو می‌کنند.

نگاهش هنوز در من جریان دارد. سیگار به آخر رسیده است. باید در ماسه‌های سفید، خاموشش کنم. و زمانی بود که ما بر ماسه‌های سفید قدم می‌زدیم و  کالسکه‌ی سیاه را پشت درختان پنهان کرده بودیم و آفتاب بر ما می‌تابید و موج‌ها پیش می‌آمدند و جای پایمان را محو می‌کردند و او آرنجم را گرفت و به سویم خم شد. سیگار را در شن‌های سفید خاموش می‌کنم و موجها پیش می‌آیند و من می‌دانم که وقت رفتن رسیده است. که باید به آرامی بروم با چنان آهستگی که مادری کودک خفته‌اش را ترک می‌کند، باید به آرامی چرخ‌های درشکه بر برفی نرم بروم، به آرامی بادهایی که بر ماسه‌های سفید می‌وزند و موج‌هایی که عقب می‌نشینند، و بادهایی که نیمه‌شبان از درز پنجره‌ها به درون جریان می‌یابند. آنقدر آرام که حباب نشکند، مه ترک نخورد.

ما یکدیگر را می‌شناسیم. حیرت از نگاهمان رفته است و جای آن آرامشی چون مه و خیال نشسته است و من می‌لغزم  و لای جمعیت گم می‌شوم بی‌آنکه سر برگردانم.

می‌دانم که نباید سرم را برگردانم. می‌دانم که باید محو شوم چون موجی که بر ماسه‌ها می لغزد و سایه‌ای که از کوچه‌های تاریک شبی برفی عبور می‌کند. می‌دانم که پرواز نزدیک است. که باید برگردم و همه‌ی همراهان رفته‌اند و ساکم زیر پله‌ها افتاده است و  باید عجله کنم چرخ‌های ساک را بر سطح صیقلی فرودگاه مسکو بلغزانم و از گیت بیست و یک عبور کنم و آنجا در آخرین منزلگاه که خانم هروی و هما خانم مانتوهای سیاه بلندشان را پوشیده‌اند و چارقدهای‌شان را زیر گلو گره زده‌اند نفسی تازه کنم و مانتوی چروکیده‌ام را از ساکم بیرون بیاورم.



نظر خوانندگان: 2 نظر