
سفر کردهها. حسین نوشآذر. تهران: نشر نی. چاپ اول: 1388. 310 صفحه. 1650 نسخه. 4600 تومان.
آلبوم عکسهای غیر-خانوادگی
رنگ جلد رمان به رنگ کاه است، نه کاه تازه که از مزرعه چیده شده باشد و گوشهیی جمع، کاهی مانده و خیس خورده، ولی هنوز خراب نشده، که رنگ قهوهیی کمرنگ، اما پختهیی به خود گرفته است. وسط این رنگ کاهی، یک عکس خیلی کوچک و سیاه و سفید از یک کشتی بزرگ است، دقت که کنید، یک تمبر هم هست و روی تمبر مهر خورده: سفرکردهها و بالای آن، نام نویسنده با فونتی کوچکتر آمده: حسین نوشآذر. چینش سادهی طرح جلد، که در پشت جلد همراه میشود با یک عکس خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی نامرغوب از صورت نویسنده، که اصلا چیزی از او عیان نمیکند و با همین قیافه هم از کنار شما رد شود، اصلا محل نمیدهید، و این اصلی است که در رمان رعایت شده: نشان بده، اما پدیدار نکن.
داستان رمان از عکسهای سیاه و سفید یک آلبوم عکسهای غیر-خانوادگی شروع میشود. فکر کنید نویسندهیی در یک جای خیلی دور مثل آلمان، نشسته و حالا یک آلبوم دارد یا از اینترنت، یک گونی عکس نگاه میکند از گذشته. نه گذشتههای خیلی خیلی دور و ناپیدا و محو، یک چیزی حدود شصت و چهار یا پنج سال پیش از اینها. وقتی جهان یک جورهایی لرزیده بود، آدمهایی بازمانده و قربانی نشده از لرزشهای عصبی زمین، میآیند یک سفر بیرونی و سفری درونی را تجربه کنند. عکسهایی انتخاب میشوند، آدمهای این عکسها کمکم در جملهها شکل خودشان را میگیرند. برای همین چند خط اول رمان غریبه است، انگار چیزی دارد جان میگیرد، از کاغذ جدا میشود، خودش را نشان میدهد. بتدریج که در خطوط پیش بروید، یک جور نسیم سرد از کلمات جدا میشود، میرود، و یک گرمای قدیمی که خودتان هم آن را یک جورهایی میشناسید، خودش را نشان میدهد. یک موقعی به خودتان میآیید و میبینید رمان یک دوست قدیمی است. کتاب را میخوانید، نه عجول و تندتند و از روی عجله، که آرام و متین در فصلها و کلمات پیش میروید. یک موقعی میبینید یک هفته است خواندن کتاب طول کشیده. وقتی داستان تمام میشود، با خودتان زمزمه میکنید، تا چند روز متمادی، که کاش داستان ادامه داشت. وقتی کتاب تمام شده باشد، با خودتان میگویید حسین نوشآذر خوب مینویسد. تجربهی رمان شیرین است، اما یک واقعیت ورای این کتاب هست: یک رمان رئالیسم میخوانید، یک رمان، همین و نه هیچ چیزی کمتر و بیشتر از این.
پشت جلد کتاب
هنوز چند ماه از کودتای 28 مرداد نگذشته است که یکی از نمایندگان مجلس کودتا با زنی آلمانی به نام ماری لوئیس باخ از باکو تا تهران همسفر میشود. این سفر درآمدی است بر دوستی میان مردی متنفذ و زنی بیپناه که به جستوجوی شویش در سرزمینی پهناور و غریب برآمده و به حسب تصادف از یکسو روایت اضمحلال شخصیتی انسانها در جامعهای کودتازده است و از سوی دیگر از زدوبندها و ماجراهای پس از کودتا نشان دارد که به شکلگیری نخستین مقاومتها در جامعهی مدنی ایران انجامید.
حسین نوشآذر. داستاننویس. از سال 1364 در آلمان زندگی میکند. از او تاکنون چندین مجموعه داستان، داستان بلند، رمان و مقالات متعدد در نقد ادبیات و فرهنگ منتشر شده است. سفرکردهها نخستین اثر اوست که در ایران به چاپ میرسد.
فرم و شخصیتپردازی
اولین پاراگراف رمان شروع میشود: «ماری لوییس باخ در یکی از روزهای اوایل ماه اوت در باکو سوار کشتی بخار شد با این قصد که به جستوجوی شویش از راه دریای خزر به ایران سفر کند. بنا بود غروب روز بعد در بندر انزلی از کشتی پیاده شود. اول تابستان بود. کابین تنگ بود، هوا شرجی بود، و از همه جا بویی شبیه به بوی زهم ماهی ِ مانده میآمد، چنانکه ماری لوییس باخ در اثر تنگی جا و آن بوی آزاردهنده نفسش تنگ شده بود.» اوووی، یک زبان خشک، یک تصویرپردازی صرف، نگاه راوی کل ورای چهرهی راوی پیشبرندهی داستان. اولین حس خیلی کوتاه است: این رمان به زبان فارسی نوشته شده، یا به زبان فارسی ترجمه شده است؟ تکنیکهای روایتی اثر، آن را به چیزی ترجمهمانند نزدیکتر میسازد تا چیزی دلگرم کننده. ولی باید در صفحات پیش رفت تا فهمید چه چیزی قرار است ادامه پیدا کند: سردی ترجمه یا گرمای روایتی؟ ادامه میدهید.
وقتی تا نصفهی رمان پیش رفته باشید، میتوانید کلاهتان را بالا بیاندازید که بالاخره بعد از ماهها جستوجو، قسمتتان شده است تا یک رمان به زبان فارسی، نوشته شده توسط یک نویسندهی فارسیزبان را بخوانید، نه اینکه بخواهید بیفاستراگانوف با سس قارچ ابداع نویسنده مصرف کنید، که البته یک کم هم توی فر سوخته باشد و بو هم بدهد. در ادبیات امروز ما، حکم شده تا شخصیتها از جایی وسط خود منهتن [تهران سابق] پا شده باشند و برگشته باشند به ایران [یعنی خوانندگان فعلی ادبیات ایران، خارج از محلههای شمال شهر تهران]، شخصیتهایی قوی، مستحکم و خدشهناپذیر باشند که به هر قیمتی توسط نویسنده از آنها حمایت میشوند، رمانها اول شخص هستند و راوی همان شخصیت مرقومه است و در نهایت اثر آنقدر گاف دارد که وقت خواندن یک رمان در ظاهر تراژیک، از خنده روی زمین ولو میشوید. حالا توی این رمان، یک چیز از همان اولین خطوط مشخص میشود: دارید یک اثر، نوشته شده توسط دانای کل را میخوانید، شخصیتها هیچکدام اول شخص نمیشوند، هرچند وارد ذهن آنها خواهید شد. چیزی به اسم توصیف از محیط در اثر وجود دارد. و اینکه رمان میخواهد سر فرصت و حوصله پیش برود، و هیچ عجلهیی نیست که اثر در صفحهی 85ام تمام شود و نویسنده به این حقیقت آگاهی دارد: چیزی به نام گذشتهی تاریخی رمان وجود دارد و من دارم یک رمان مینویسم. هوررا! همین کافی است تا کتاب اصول پایهیی رمان را در خودش داشته باشد، رمان به معنای کلاسیک و شکفتهی این نام، نه به معنای غلط ترجمه شده و اشتباه فهمیده شدهی مدرن و پست-مدرن آن.
رمان قدم به قدم با خواننده همراه میشود و در یک سوم اول اثر، میگذارد خودمان بفهمیم که ماری لوییس کیست و پورداوود چه کاره است و یاور و سحر و پری و سهراب و... چه هستند. «سفرکردهها» یک ضعف اولیه دارد: یک رمان تمام عیار، با سبکها و فرمتهای نگارش آلمانی است که به فارسی نوشته شده است. برای همین اول توی ذوق خواننده میزند، ولی اگر تحمل کنید و مثلا توی گوش خودتان زمزمه کنید: فکر کن رمان ترجمه میخوانی، و این جمله را در ده صفحهی اول تکرار کنید، این مشکل رفع میشود. البته، از آقای نوشآذر معروف به مداد (نام وبلاگشان است) که وقتی من یک یکساله بودهام به آلمان رفتهاند، نباید انتظار داشته باشید مثل نوشتههای یک تهراننشین کافهنشینِ وراج بنویسند. .
شخصیتهای رمان، بعد از جدایی از عکسهای سیاه و سفید خودشان، بتدریج رنگ میگیرند و زنده میشوند. خشکی وجودشان با پیشروی داستان، میریزد و زنده میمانند، حتا بعد از تمام شدن اثر، و این خوب است. راویها قصد ندارند عجیب و غریب باشند و به کشف عجایب بروند. فقط سر جای خود قرار گرفتهاند و تلاش میکنند تا کنجکاوی معمولی یک انسان در سطح خودشان، مشغول چیزهای سادهیی چون کشف محیط، روزمرهگیها و دلمشغولیها و آب و هوا و کیفیت غذا و چهرهی آدمهای دیگر و... باشند. عجایب و غرایب نبودن شخصیتپردازیها به خواننده یک حس اعتماد به نفس در قبول ماجرا میبخشد، حسی که در دوستی او با رمان بیشک تاثیری عمده گذاشته است. کمکم همه چیز آشنا میشود، مثل زندگی خودمان میماند: «ماری لوییس با این اشخاص حرفی نداشت. در نظر او همه بهنوعی در زندگی محکوم بودند. او هم محکوم بود، هر چند شاید به شکلی دیگر، اما مثل همه این اشخاص محکوم بود. زمان این مکان را محکوم کرده بود. زمان این مکان را به هیاهو و سکوت محکوم کرده بود. آنها چه میگفتند، از چه حرف میزدند، و سکوتهایی که میان آن هیاهو مثل حادثهای شوم اتفاق میافتاد، چه معنایی داشت؟ او در این میان چه میکرد و چه باعث شده بود که در این لحظه، در جمعی چنین بیگانه حضور داشته باشد؟ // سحر در این لحظه به دادش رسید. انگار که این دختر حتی با افکارش آشنا بود. گفت: دوست دارید برایتان پیانو بزنم؟ // ماریلوییس با خوشحالی گفت: بله.» (ص 67 رمان.) با شخصیتها، فضا و روند روایتی داستان خیلی سریعتر از آن چیزی که انتظارش را داشتید، دوست میشوید. رمان را مثل یک دوست میخوانید و همیشه ته ذهنتان این جمله هست: دارم یک رمان میخوانم، نه یک سری انفجارهای زنجیرهیی. دارم لذت میبرم، قرار نیست ریز ریز شوم. نوشتههای خوب است، قرار نیست من را به گریه یا خنده یا تعجب وادار کنند یا استفراغ، قرار است چند ساعتی با هم خوش بگذارنیم.
روایت داستانهای گذشته
رمان در فضای غبار گرفتهی باکو شروع میشود، جایی که ماری لوییس در میانهی سفر خود به ایران، برای یافتن شوهر خویش است. شوهر او، یک باستانشناس، حوالی تختجمشید ناپدید شده است. ماری لوییس از آلمان سوخته بعد از جنگ دوم جهانی گریخته و امیدوار است همسر (سابق، ظاهرا با هم خداحافظی هم کردهاند) را پیدا کند. در باکو، میانهی اقتدار استالین با یک مرد ایرانی آشنا میشود، مردی با نام پورداوود که تاجری است همزمان وکیل مجلس و به ایران بر میگردد. ایران تازه از کودتای غرب علیه دولت مصدق نفس تازه کرده است، اما فضا آشوبزده است. در انزلی است که پورداوود و ماری لوییس راهی سفر تهران میشوند و داستان موج میگیرد.
هر فصل اثر (رمان هشت فصل دارد که با شماره مشخص میشوند) خود پاره پاره میشود و هر پارهی فصل را (که باز هم با شماره مشخص میشود) را یکی از راویها بیان میکند: ماریلوییس، پورداوود، پری همسر اول پورداوود، یاور بچه باغبان پورداوود، سحر دختر بیمار به سل پورداوود و... رمان در ذهن راویها میگذرد و راوی اصلی رمان، دانای کل، همین طور چرخ میزند و هر بار چیزی از جایی بیرون میکشد تا این پازل در هم کشیده شده، خود را بر خواننده عیان کند.
رمان در عین حال که اثری حول محور واقعیتهای تاریخی گذشتهی ایران و جهان است، داستانی روانشناسانه را همراه خود پیش میبرد، به کنکاش در گذشته و وضعیت فعلی شخصیتهای خود میپردازد، و فلسفه و ناتوریالیسم را هم دارد، و قدرت مسالهی اصلی همهی ماجراهاست، همانطور که میشل فوکو همیشه تاکید داشت. آدمهای اثر سعی میکنند خود را به جایگاهی محکم برسانند و این وضعیت را برای خود حفظ کنند، آن هم در جهانی که سر تا پا، توفانی بی-سرانجام است.
حسین نوشآذر توانسته است دنیای داستانی گسترده و مجذوب کنندهیی را شکل بدهد، آن را گسترش بدهد و چهارچوب کلی رمان را طوری حفظ کند که خواننده تا آخرین خطوط کتاب، همراه نویسنده پیش برود و در عین حال، اصلا سعی نمیکند چیزی عجیب و غریب ارائه بدهد. هدف اصلی او نگارش یک رمان، به معنای یک رمان است و میتوان گفت در این کار موفق بوده است. و این غنمیتی است در دنیای ادبی کشور، که بیشتر نویسندهها سعی دارند عجیب و غریب، خارقالعاده و فوقالعاده باشند. در این دنیا، حسین نوشآذر متعادل است و «سفر کردهها»ی او، یک رمان خواندنی است.
بریدهیی از اثر
...
وقتی پدر سختگیر بود او را در انباری زندانی میکرد، بارها با صدای بلند این کلمات را که در خواب شنیده بود تکرار میکرد. خیال میکرد این وقایع همه در خواب میگذرد. آنوقت تاریکی، تنگنا و ترس از مردن تحملپذیر میشد، حتی گاهی فراموش میکرد که زندانیست. در یکی از روزهایی که برلین بمباران میشد، به کلیسای روحالقدس رفته بودند. عمه آنلی روی موزاییکهای کف کلیسا زانو زده بود. ماریلوییس از سرما میلرزید. آنلی بر سینهاش صلیب میکشید و زیرلب میگفت: «خدایا، خداوندا گناهانمان را ببخش.» ماریلوییس از خودش پرسیده بود کدام گناه؟ شهر در همان حال بمباران میشد. صدای غرش هواپیماها و صدای انفجار بمب از همه جا به گوش میرسید. همه به پناهگاهها پناه آورده بودند. ماری لوییس ترسیده بود. به آنلی گفته بود: «من از سرما میلرزم.» اما آنلی همچنان دعا میکرد. خدایا، تو این شهر را ویران میکنی و همچنان آن را ویران خواهی کرد، زیرا ما بندگان گنهکار توایم. ماری لوییس صدای ترکیدن چیزی را شنید. انگار سنگی عظیم مقابل در کلیسا به زمین خورد و فروپاشید.
«عمه جان، این چه صداییست؟ میشنوی؟ ما میمیریم اگر بمانیم.»
«نه، دخترم. این صدای شیطان است. شیطان در شهر به راه افتاده و حتی تا در ِ خانه خدا هم آمده است. دعا کن، دخترم! خداوندا، ما را بیامرز! ما را مشمول رحمت خود کن! خدایا!»
آنگاه ماری لوییس بیشتر از ترس روی زمین دراز کشید، دستهایش را روی سرش گذاشت و زیرلب به نجوا گفت: «شاهزاده خانوم! شاهزاده خانوم کوچولو! در را باز کن برای من!»
کسی در زد. ماری لوییس با شنیدن صدا به خود آمد. در را باز کرد. پورداوود و طبیب به اتفاق وارد شدند. طبیب سالخورده بود. کیف سیاه چرمیاش را باز کرد. گوشی را برداشت، به صدای شُشهای سحر گوش داد.
...
(صفحهی 142 کتاب.)