صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




روشنک بی گناه

یک شعر


پشت سرت پلکان باشد
روبرو
شکسته‌های رواقی از دیاری دور
کلمه بنشان که قد بکشد
به جای زیر هر چتر خانه کردن
و از سر هر سفره نانی

در این پهنا عجیب نابلدم
کوبیدن به هر سو
برای نفس  
کمی قدم

بر شکسته‌ها باران می‌بارد
و باد
در نمایش پاییز
همیشه آخرین حرف است

شکی نیست جدا آمده‌ام از زمینه
و خوانده‌ام تمام خطوط خالی را
بر قامت این تندیس‌های مراقب .

 



نظر خوانندگان: 7 نظر