صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




مهناز یوسفی

یک شعر


از من گذشته بود

وظیفه، کار خودش را کرده

و تو را از همین یک پارچه  بیرون کشیده است

من،

نیم ِ تنم را توی ِ کمد، لباس چیده‌ام

آنچه می‌برم همین است که مانده بود

کفشم را

پایم را

راهم را

من،

منظره‌ی کور چشم‌های تو بودم

پایین              به بالا                 به پایین ِ شانه‌های تو که:

- چه فرق می‌کند؟!

چپ              به راست              به چپِ گونه‌های من بوسه که:

- خداحافظ !

از من گذشته بود

هر چه استخوان من پوک م‌ شود از درد است

هر چه از تو دور می‌شوم خشم است

صدای شکستن پشتِ صدای پرتاب

لب             به دست                به لب گزیده‌ام یواش که:

- همسایه خواب است!

از من گذشته بود

همسایه همیشه خواب است.

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 3 نظر