از من گذشته بود
وظیفه، کار خودش را کرده
و تو را از همین یک پارچه بیرون کشیده است
من،
نیم ِ تنم را توی ِ کمد، لباس چیدهام
آنچه میبرم همین است که مانده بود
کفشم را
پایم را
راهم را
من،
منظرهی کور چشمهای تو بودم
پایین به بالا به پایین ِ شانههای تو که:
- چه فرق میکند؟!
چپ به راست به چپِ گونههای من بوسه که:
- خداحافظ !
از من گذشته بود
هر چه استخوان من پوک م شود از درد است
هر چه از تو دور میشوم خشم است
صدای شکستن پشتِ صدای پرتاب
لب به دست به لب گزیدهام یواش که:
- همسایه خواب است!
از من گذشته بود
همسایه همیشه خواب است.