صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




فرهنگ شهبازی

سه پاییز عجیب


همه چیز از آن صبح پاییزی شروع شد. همان موقع که در تاریک روشن اتاق سراسیمه از خواب پریدم. باز هم آن کابوس همیشگی به سراغم آمده بود. همان بیابان خشک پر از چاقوهای خون‌آلود. مثل همه شبها چشمه‌های خون از جای جایش می‌جوشید و کف می‌کرد و خاک تفدیده‌اش سرخ می‌شد. من وسط آن همه چاقو ایستاده بودم و فریاد می‌زدم. اما این بار با شبهای دیگر فرق داشت. چیز عجیبی داشت که قبلا ندیده بودم. این بار گربه سیاهی گردنم را  به دندان گرفته بود و می‌فشرد. فریاد می‌زدم و از درد به خود می‌پیچیدم. خون از گردنم به بیرون فواره می‌زد که از خواب پریدم. از فرق سرم تا پشتم خیس عرق بود و لباس به تنم چسبیده بود. گیج و منگ بودم و احساس می‌کردم گردنم می‌سوزد. توی رختخواب نشستم. عقربه‌های ساعت را دیدم که در هاله‌ای از تاریکی برق می‌زدند. ساعت سه صبح بود. سکوت مرگباری بر همه جا سایه انداخته بود و صدایی جز تیک تیک مدام ساعت شنیده نمی‌شد.

سالها بود که در این ساعت بیدار نشده بودم. آخرین باری که بیدار شدم، پنج سال پیش بود. یک صبح پاییزی.

قرارمان سه و نیم توی یک کوچه فرعی بود. من بودم و جمال و محمود.

تند و سریع از کوچه‌ها گذشتم تا به محل قرار رسیدم، محمود آمده بود و کنج کوچه در تاریکی به دیواری تکیه داده بود. هوا کمی سرد بود و سوز ملایمی می‌وزید. جمال هم آمد با ماشینش آمد. چراغ‌خاموش و بی‌صدا. همه جا سکوت بود و فقط صدای گاه‌به‌گاه جیرجیرکی به گوش می‌رسید. گویی خاک مرگ بر سر شهر باریده بود. آمده بودیم تا از فکری که هفته‌ها مغزمان را خورده بود و خواب و خوراکمان را گرفته بود، خلاص شویم. کوله‌پشتی‌هایمان از وسایلی که قبلا هماهنگ کرده بودیم، پر بود. دستکش و کلاه و چاقو و طناب هم داشتیم. فرصت زیادی نبود. روزها و ساعتها حرف زده بودیم، بحث کرده بودیم، داد زده بودیم و گاهی خندیده بودیم و چه شبهایی که در رختخواب غلتیده بودیم و از بی‌خوابی  پهلو به پهلو شده بودیم. همان گوشه تاریک کوچه، حرفهای آخر را زدیم و با قدمهایی تند راه افتادیم.

باید دو تا چهارراه را رد می‌کردیم. خیابان سوت و کور بود. البته گاه گاهی ماشینی زوزه‌کشان می‌گذشت و ما در تاریکی گوشه پیاده رو شانه به شانه می‌رفتیم. وقتی رسیدیم. کنج چهارراه وارد تو رفتگی شدیم. کرکرهها پایین بودند و در شیشه‌ای بعد از آن، با قفلهایی عجیب بسته بود. هیچ وقت ویترین را اینقدر خالی ندیده بودیم. چند چراغ قرمز کوچک توی مغازه که مربوط به سیستم ایمنی بود، چشمک می‌زد. جمال تخصص قفل و ایمنی داشت. بد قلق‌ترین قفلها را باز و پیچیده‌ترین سیستم‌های ایمنی را خنثی می‌کرد. کوله‌اش را باز کرد و وسایلش را بیرون آورد. ساعتی با اضطراب و ترس  گذشت، بالاخره کرکره و در شیشه‌ای و گاوصندوق‌ها گشوده شدند. برق سحر‌انگیز جواهرات چشم‌هایمان را کور کرد. حتی در آن تاریکی هم درخشش عجیبی داشتند. کوله‌ها را از انواع جواهرات پر کردیم و چنان سنگین شدند که با زحمت با خود بردیم. از چهار راهها که گذشتیم، دوباره به همان کوچه فرعی رسیدیم. سوار ماشین شدیم و چراغ‌خاموش از کوچه گذشتیم. از  این سر شهر به آن سرش رفتیم. دوباره توی کوچه باریکی پیچیدم و جلوی در بزرگ زنگ‌زده‌ای ایستادیم. پیاده شدم و در را باز کردم. وارد حیاط خانه شدیم، هیچ‌کس نبود. مثل همیشه سوت و کور.

دستکش‌ها و کلاه‌ها را کندیم و وارد اتاق شدیم و فریادی را که در گلویمان خفه کرده بودیم بیرون دادیم و با هم رقصیدیم و کشتی گرفتیم. کوله‌ها را روی موکت اتاق خالی کردیم. مدتی توی جواهرات غلت زدیم و از ته دل خندیدیم. همه را تک تک نگاه کردیم و برق چشم‌هایمان را در تلالوی نورشان دیدیم. وقتی همه را به سه قسمت تقسیم کردیم، کوله‌ها دوباره پرشدند. و خوابیدیم. کوله‌ها را زیر سر گذاشتیم و خوابیدیم. یک عمر خستگی توی تنم بود ولی خواب به چشمم نمی‌آمد. به چشم جمال هم نمی‌آمد. ساعتی که گذشت، من و جمال نگاهی به هم کردیم و هر دو به محمود. برای هم، سری تکان دادیم و بلند شدیم. جمال چاقویی از جیب کنار کوله‌اش بیرون آورد و بالای سر محمود رفت.  محمود در خواب بود و لبخندی گوشه لبش نشسته بود. به نظر می‌آمد در خوابی شیرین است. گاهی گوشه چشمش می‌پرید و لبخندش پر رنگتر می‌شد. چاقوی جمال بالا رفت، وقتی که پایین می‌آمد چشم‌های محمود باز شد و بین زمین و هوا مچ دست جمال را چسبید. با چرخشی بلند شد، گلاویز شدند و لحظه‌ای بعد جمال به پشت روی زمین افتاد و این بار محمود روی سینه‌اش نشست و  چاقو را بالا برد.

وقتی چشم‌هایم را بستم و با دستهای لرزان چاقو را پایین آوردم، گرمی خون روی صورتم شتک زد. چاقویم تا دسته، میان دو کتف محمود جا گرفت و سرخی غلیظی پیراهن سفیدش را قرمز کرد.

ملافه‌ای دورش پیچیدیم و در صندوق عقب ماشین گذاشتیم. بیل و کلنگی از گوشه حیاط برداشتیم و به بیابان خشکی بیرون شهر رفتیم. گودالی کندیم و وقتی رویش خاک ریختیم، کوله‌ها را برداشتیم و رفتیم.

از همان شب بود که این کابوس لعنتی، آن بیابان خشکِ پر از چاقوهای فرو رفته در آن، و چشمه‌های خون، مهمان هر شبم شد.

اما کابوس آنشب پاییزی عجیب بود. چیزهای بیشتری دیدم. گربه سیاهی که بیخ گلویم را چسبیده بود و خون گرمی که بر سر و رویم می‌پاشید و من فریاد می‌زدم و در خود می‌پیچیدم و مچاله می‌شدم.

توی رختخواب نشستم. تمام تنم داغ و تبدار بود. مادر بزرگم همیشه می‌گفت هر وقت خواب بد دیدی شیر آب را مدتی باز بگذار تا کابوس را با خود بشورد و ببرد.

گیج و منگ بودم و تا به روشویی برسم چیزهایی را لگد کردم و گذشتم. وقتی شیر را باز کردم، یک قطره هم نچکید. خشکِ خشک بود. بارها بستم و باز کردم ولی قطره‌ای آب نیامد.

وقتی دوباره توی رختخواب خوابیدم، انگار خاری در چشمهایم فرو رفته بود. تا وقتی که هوا کمی روشن‌تر شد از این پهلو به آن پهلو چرخیدم.

این بار که به روشویی رفتم و شیر آب را باز کردم، آب می‌آمد. شک داشتم که دفعه قبل واقعا آن را باز کرده‌ام یا خواب دیده بودم. نفس کشیدن برایم سخت بود و نمی‌توانستم در خانه بمانم. لباس پوشیدم تا به بیرون بروم و هوایی بخورم.

توی حیاط که آمدم، چشمم به گربه سیاهی افتاد که روی دیوار کز کرده بود. وقتی مرا دید بلند شد و نگاهم کرد. چشمهایش براق بود و چنان عمیق نگاهم کرد که انگار مرا سالها می‌شناخت. مادر بزرگم این را هم گفته بود که نگاه کردن به گربه‌سیاه شگون ندارد. کاش نگاهش نمی‌کردم و چشمهایم را می‌دزدیم و می‌گذشتم. کاش به خانه برگشته بودم و در همان رختخواب لعنتی کز کرده  بودم و پتو را به سرم کشیده بودم. اما نگاهش کردم و پخی کردم و قدمی به سمتش برداشتم. از جایش تکان نخورد، پشتش را بالا گرفت و خرناسه کشید و همچنان در چشمهایم خیره ماند.

اطراف را نگاه کردم تا سنگی، چیزی پیدا کنم و به سمتش پرت کنم که پیدا نکردم. از حیاط بیرون زدم و از کوچه گذشتم. گربه را دیدم که از دیوار پایین پرید و زودتر از من از کوچه گذشت و دور شد و دیگر ندیدمش.

به خیابان که رسیدم. همه جا، سوت و کور بود. سوز سردی می‌آمد و پوست صورتم را به نیش می‌کشید. سرم را توی یقه کاپشنم فرو برده بودم و دست در جیب، با قدمهای تند می رفتم.

به چهارراه که رسیدم از عرض خیابان گذشتم. به نیمه‌های خیابان رسیده بودم که صدای ممتد بوقی و بعد از آن ترمز کشداری درجا میخکوبم کرد. ناگهان بنز سفیدی ویراژکشان و زیگزاگ‌زنان به سمتم آمد. تا خواستم به خود بجنبم، دنیا به چشمم تیره  و تار شد. لحظاتی در تاریکی گذشت. جلوی چشمهایم به تدریج روشن شد و اولین چیزی که دیدم مرد جوانی بود که با چشمان نگران نگاهم می‌کرد و لبهایش را به دندان می‌گزید. لحظات به کندی می‌گذشت که مرد جوان برخاست و به سمتی دوید که من دیگر ندیدمش و بعد از آن صدای زوزه  ماشینی برخاست و چنان  دور شد که دیگر چیزی نشنیدم. دوباره همه جا آرام شد، آسمان نزدیکتر شده بود و من هیچ چیزی را حس نمی‌کردم.   لحظاتی بعد چند جفت چشم نگران را دیدم که بالای سرم هاج و واج نگاهم می‌کردند. و صداهای درهم برهمی در گوشم می‌پیچید. گوشه‌ای از آسمان از بین آدمهایی که بالای سرم ایستاده بود دیده می‌شد و من خیره به آن نگاه می‌کردم. بین چهره‌های حیران، صورت مردی را دیدم که آشنا بود. نگاهش با بقیه فرق داشت و مستقیم به چشمهایم زل زده بود. انگار قبلا دیده بودمش. خوب که دقت کردم، محمود بود. با همان چشمهای خاکستری. لبخند موذیانه‌ای گوشه لبش بود که چندشم شد.

مثل کسی که لباس تنگی را از تن بیرون آورده احساس سبکی می‌کردم. یک حس تعلیق و شناوری لذت‌بخش. از زمین کنده شدم و آرام آرام بالا رفتم. صدای درهم و مبهم مردم را می‌شنیدم که می‌گفتند: تموم کرده... نامرد زده و فرار کرده... کمک کنید بزاریمش توی ماشین.

بالا آمدم و از بین جعیت گذشتم. صدای همهمه هنوز توی گوشم بود و به تدریج کم می‌شد. نمی‌دانستم چه می‌گویند نمی‌خواستم هم بدانم که چه می‌گویند. من فقط در آن نشئه عجیب شناور بودم و بالا می رفتم.

مدتها از آن ماجرا گذشته. نمی‌دانم چقدر... اینجا حساب ماه و سال را ندارم. صبح زود بود که صدایم زدند. باز هم یک صبح پاییزی. برای اولین بار صدایم می‌کردند. حالا روی دیوار حیاط نشسته‌ام. سوز سردی می‌آید، اما من زیاد سردم نیست. پشت گوشم را می‌مالم و دور لبهایم را با زبان خیس می‌کنم. انتظار چقدر سخت است. یک ساعتی می‌شود که اینجا نشسته‌ام. روی دیوار سیمانی زبر است و دست و پایم درد گرفته. بالاخره یک چراغ دیگر هم روشن شد و مدتی بعد، در ورودی ساختمان باز شد و مرد میانسالی پا به حیاط گذاشت. روی دیوار بلند شدم و نگاهش کردم. آشنا می‌زد. خوب که دقت کردم یادم آمد همان مرد جوانی است که در آن صبح پاییزی بالای سرم ایستاد و به سرعت با ماشینش فرار کرد. پیرتر شده بود. موهای اطراف سرش به سفیدی می‌زد و گاهی سرفه می‌کرد. چشمهایش پف داشت و مضطرب بود. مثل کسی بود که خواب بدی دیده باشد. چشمش که به من افتاد، گردن کشیدم و توی چشمهایش خیره شدم. دلم می‌خواست از همان بالا بپرم و بیخ گلویش را به دندان بگیرم و خونش را بریزم.

لحظاتی نگاهمان در هم قفل شده بود که چند قدم جلو گذاشت و پخ پخ کرد. از جایم تکان نخوردم و همچنان نگاهش کردم. بقدر کافی عصبانی بودم که میدان را خالی نکنم. چند خرناسه کشیدم و کمرم را بالا دادم. نگاهش را از من گرفت و وارد کوچه شد. از روی دیوار جستی زدم و جلوتر از او دویدم. باید زودتر از او به سر چهارراه می‌رسیدم./

7/7/88



نظر خوانندگان: 6 نظر