من از اینهمه خودم نفرت دارم
از اینهمه که یکی یکی از خودهای
دیگرم فرو میریزد
ساز را به دهان میچسباند
و جایی میان دست و پا گم میشود با پوکههای فشنگ
آخر هرگز تو را شما جا نزدم
که خوب بالهایت را برای باله باز میکنی
وقتی جفت خوبی میشوم میان یالهایم
حالا روی میز
یک سمفونی نیمه کارهام کنار این همه اوراق غبار گرفته
خندههای واگنر سمفونی را اپرا میکند
تا مگر تمام شوم
جایی میان تراژدی دو هشت با سیزده
منحوس کنارش
شیهه میکشم و نقشههایم را روی نقشهای
تو
شاید از بر شوی این بازی ابدی را
آنطرف خوابهایی که نمیبینم
ماهر نبودیم
فقط مرگ را آن قدر طبیعی بازی میکردیم
که همه برایمان میمردند
حالا که مجبورم امروز را سر پیچ
واریاسیونهای فردا دور بزنم
کمی از خودم برایت خواب میشوم
با تنالیته قهوهای روی زمینهی سیاه
هدیه میشوم به دخیلهای متبرکی که
از رگهایم آویزان است
آه باید زوزههای با شکوه تنهای دیگرم
را برای پرده آخر نگه دارم:
بگو این همه تن نت شده جلودار کدام
کلید باشد؟
روی کدام سونات هورا بکشد؟
و فراموش کند نمیشود تم کشتار را
خودکشی جا زد
چقدر شلیک شوم روی نتهای شیهه اسب
وقتی خون از پیاده رو به خیابان
از خیابان به اتوبان
از اتوبان به بزرگراههای هوایی سرریز میشود
ارکستر تمام شب خیابان شد
و با اندکی فوگ روی آپوسهای
گریه مرگ را دوشیزه کرد
بخند واگنر
این اپرا هرگز تراژیک نمیشود
حتی با آوازهای مادریم