صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




علی زوار کعبه

خودکار ده رنگ



مادرم نام بیماری مرا گذاشته: عقب‌ماندگی. پدرم: معضل اجتماعی و
برادرم: عشق. بیماری من بی‌شمار اسم دارد. هرکسی که می‌بیندم، پشت سرم چیزی سرهم می‌کند و می‌گوید: «حاضرم قسم بخورم اردلان فلان بیماری را دارد». ولی واقعا بیماری من چندان پیچیده هم نیست. خودکار ده رنگ سوگل این بیماری را به من انتقال داد و من بستر مناسبی بودم که ویروس خودکار ده رنگ آرام آرام در وجودم آشیانه و کشورگشایی کند. کشوری که وسعتش به اندازه‌ی روح و روان من بود.

مادرم میگوید: وقتی فامیل‌ها می‌آیند، توی صدتا سوراخ سنبه و پستو، خودتو  قایم نکن. می‌ترسم فکر کنن یه عیب و ایرادی داری. پدرم روزنامه‌ای را که در دست دارد، تا می‌کند و می‌اندازد روی میز: خانوم بیا بخون بیا ببین اینجا چی نوشته؟ پسر جوانی شبانه مادر و پدرش را با چاقوی آشپزخانه به قتل رساند. میدونی چرا؟ پسره اعتراف کرده که دو ساله خودش رو توی خونه حبس کرده بوده.

مادرم می‌پرسد: چرا؟

پدرم که حالا نگاهش رفته روی شمعدانی‌های توی بالکن، می‌گوید: معضل اجتماعی. کار نبوده، استقلال نداشته، چه می‌دونم خانوم!؟ من فقط یه چیز می‌دونم اونم اینه که آدمایی که درگیر معضلات اجتماعی‌اند، اگر زود نجنبن می‌شن قاتل پدر و مادرشون.

برادرم که تازه از سرکار برگشته و دارد خودش را برای ضیافت شام با نامزدش آماده می‌کند، از مقابل آینه‌ی دستشویی رد می‌شود و وسط سالن می‌ایستد. بلند، جوری که صدایش هم به اتاق من بیاید و هم به گوش پدر و مادرمان برسد می‌گوید: نچ! اینا نیس. حکما یه لگوری‌ای چیزی این دااآشِمون رو گذاشته سرکار، به قول سیمین غانم: و درد من همه از عشق است.

کسی نیست که به برادرم  بگوید: و درد من همه از عشق است را سیمین غانم نگفته است احمق!

مرحله‌ی نام‌گذاری روی بیماری دیر یا زود مدتش طی می‌شود. همیشه بایستی اقدامی پس از اتفاق صورت بگیرد. حالا دیگر مهم نیست اسم این بیماری چیست: عاشقی، عقب‌ماندگی و یا معضل اجتماعی؟ چیزی که مهم است خود بیماری است. بیماری ویروسی است که در بدن موجود زنده ای-که من باشم-، زندگی انگلی خود را ادامه می‌دهد و همه در معرض تهدید‌اند. بیماری پدر و مادر نمی‌شناسد. اهل معامله و نصحیت هم نیست. بیماری یک تهدید بزرگ علیه جامعه‌ی بشری است

برای همین است که پدرم در اتاق را می‌زند و مثل اجل معلق، داخل می‌شود: تا کی می‌خوای به این وضعیت ادامه بدی؟
خیره نگاهم می‌کند. چیزی نمی‌گویم

- پسرم عاقل باش. همه‌ی عالم و آدم ازت جلو زده‌اند. یه نگاه به این برادر نره خرت بنداز. گوش‌ات با منه؟

 در سکوت به فرش زیر پایم نگاه می‌کنم.

- من با کارهای ارسلان موافق نیستم، اما خوب نگاه کن .ببین تو این چند سال چه پیشرفتی کرده! مگه همین چهار سال پیش توی بازار پادو نبود، حالا نگاه کن برای خودش گــُهی شده. گوش می‌دهی یا کر شدی؟
جوابش را نمی‌دهم.

از اتاق بیرون می‌رود و در را محکم می‌بندد. بعد دوباره در را باز می‌کند. سرش را از لای در توی اتاق می‌کند و می‌گوید: خیله خوب. حالا که این حوری شد، نه از هفتگی خبریه و نه از پول تو جیبی. می‌خواهی حمال بمونی، خوب بمون.


در را پشت سرش محکم به هم می‌کوبد و توی هال ولو می‌شود روی راحتی و فکر می‌کند: این ارسلان لندهور به زودی ازدواج می‌کنه و از این خونه می‌ره. من می‌مونم و این پسره‌ی دیوانه و مادرش. هیچ بعید نیست یک شبی که ما خوابیم این دیوونه بیاید سر وقت ما و هر دومونو رو بکشه. عجب ساده‌لوح بودم من، فکر می‌کردم اینا بزرگ می‌شن، می‌رون پی کارشون و  منم دست زنم رو می‌گیرم، میرم یه گوشه‌ی دنیا استراحت. نخیر این جوری نمی‌شه. باید یه فکر درست و حسابی کرد، باید این معضل اجتماعی رو فرستاد تو اتاق‌های ایزوله.

مادرم وقت شستن ظرفها در آشپزخانه به حرف‌های دوستش- شهین خانوم- فکر می‌کند:«پسرم چند وقتی بود که گوشه‌گیر شده بود. لام تا کام، حرف نمی‌زد. شب‌ها تا بوق‌سگ پیداش نبود، وقتی هم می‌اومد خونه فورا میچپید  توی اتاقش». مادرم به شهین خانوم جواب داده بود:«ولی اردلان من اصلا پاشو از خونه نمی‌ذاره بیرون.» شهین خانوم هم جواب داده بود:«پس حتما کسی رو داره که براش مواد رو می‌اره». مادرم گفته بود:" اصلا کسی سر و سراغی ازش نمی‌گیره، چند باری هم که دوست های سابقش اومده بودند در اتاقش به روی اونا  باز نکرد. منم داشتم جلوشون از خجالت آب می‌شدم.» شهین خانوم کمی فکر می‌کند، جوری انگار که مادام مارپل بخواهد معمای قتلی را کشف کند:«شک نکن که کسی هست که اون زهرماری رو براش می‌اره». و مادرم حالا وقت شستن ظرف‌ها فکر می‌کند و خاطرش می‌آید که گاهی نامه‌هایی برای من می‌آید: مجلاتی که آبون‌مانش هستم، دوستانی که نگران احوال من شده‌اند و البته توبیخ‌ها و... یکهو به جواب می‌رسد و بشقاب چینی‌ای  که مشغول شستن‌ش است، می‌سُرد و می‌شکند. مادرم از آشپزخانه فریاد می‌زند: خدا لعنت‌ات کنه اردلان.
پسر شهین خانوم، خواهر کوچکش را به خاطر دو هزارتومن پول کشته بود

برادرم می‌گوید:«پدرِ من، مادرِ من! راهش این نیس. یه کمربند به من بدین تا آدمش کنم. به زور می‌برمش بازار. دو روز که باربری کرد، عشق و عاشقی از سرش می‌افته. و بعد با مشت می‌کوبد به در اتاقم: «وا کن نسناس، وا کن می‌گم. ببین عوضی اگه مجبور شم این در رو می‌شکونم و اگه در رو بشکونم، مجبور می‌شم که استخونای تو رو هم بشکونم. هان، نظرت چیه؟».

در اتاق را باز میکنم و خیره می‌شوم در چشمان ارسلان. آنقدر زل می‌زنم به سیاهی چشمان وقیحش که از رو برود.
شاید یا خودش فکر میکند: من دیگه الان زن دارم. این بابا هم که پاک قارطیده. ممکنه برای زنم مشکل دُرُس کنه. اصلا من رو سَ نَ نَ؟

و اما مرحله ی آخر. نام این مرحله درمان است. شاید حق با شماست که می‌گویید: بلافاصله بعد از تشخیص، مرحله‌ی درمان بایستی آغاز شود؛ ولی این فقط منطق است. من دکترهایی را دیده‌ام که اول درمان می‌کنند بعد تشخیص می‌دهند. بیماری من چیز نادری بود، برای همین اول خانواده، ایزوله‌ام کردند، بعد به فکر درمان افتادند. تا به حال کسی لوله‌ی تفنگ را به سمت‌تان گرفته است؟ اگر گرفته باشد می‌دانید که اولین کار فرار است. البته افرادی هستند که هر روز مگسک تفنگ‌ پیشانی‌شان را نشانه رفته است، آنها فرار نمی‌کنند ولی من منظورم همین خودمان است که بی‌تجربه‌ایم. بیماری من از بس که ناشناخته بود، شده بود جذام و جذامی را ایزوله می‌کنند، اما هر چه باشد انها پدر و مادر و برادر من هستند. نگرانم شده بودند و در من گوشت ریزی‌ای نمی‌دیدند. دستم را گرفتند و بردندم دکتر. دکتر خیلی زود خودمانی شد و مرا با اسم کوچک صدا کرد

-اردلان، خانواده‌ت از من خواسته‌اند یه مدتی بستریت کنم توی یه مرکز درمانی خوب.

-شما بهشون چی گفتی؟


- گفتم اول بایستی نظر تو رو بپرسم.

 - نظر شما چیه؟

-جای بدی نیست. آرومه، هر روز ما بهت سر می‌زنیم و...

- و اگر نخواهم؟

-در اون صورت بایستی نظر پدر و مادرت رو جلب کنی.

از مطب که برمی‌گشتیم به برادرم گفتم: من رو دم آرایشگاه پیاده کن.

برادرم پرسید: اصغر رشتی یا حسن فوفول؟

پدرم گفت: حسن پول قرتی بازی‌هاش رو هم می‌ذاره رو دستمزدش. اما کار اصغر بهتره. ارزون‌ترم حساب می‌کنه.  
مادرم گفت: ای قربونش برم. پسرم عاقل شده، می‌خواد بره موهاش کوتاه کنه.

گفتم: می‌روم سلمانی اصغر آقا.

وارد که شدم سلمانی خلوت بود. فقط   پیرمرد طاسی روی صندلیِ -به قول بچه‌های محل- صندلی الکتریکی نشسته بود. اصغر بی‌پنبه‌کاری و گند‌زدن به موهای سر، مدل دیگری بلد نیست، اما من می‌خواستم خودم را به خانواده نشان بدهم. می‌خواستم بگویم خوب و سر به راه، شده‌ام و همه‌ی اینها را از ترس جایی مثل تیمارستان می‌کردم. نمی‌دانم چرا یکهو ویرم گرفت که حرف بزنم. چیزی بگویم. گپ و گفتگویی راه بیندازم. دلم می‌خواست بزنم توی گوش مریضی‌ام.  اصل بیشتر مریضی‌ام احتمالا  همین لال و پتی شدن بود. پس بایستی حرف میزدم.
پرسیدم: اصغر آقا شما دوره‌ی آرایشگری‌ام دیدید؟

نگاه غصبناکی به من انداخت و قیچی را گذاشت روی سر کچل پیرمرد.

جواب داد: ده نفر کارشناس دور و برم بودند. هی مدل می‌گذاشتند زیر دستم، می‌گفتند اصغر کوتاه کن. اصغر آلاگارسونی بزن. اصغر برآآد پیتی کن. همه‌اش رو کردم. این دیپلم رو ببین بچه جان، الکی نیست. گوش‌ات با منه؟

سرم را انداختم پایین و گفتم: بله.

صدایش در آمد: اصلا می‌دونی چیه؟ بهتره بری پیش اون حسن قرتی. من دست به موهات نمی‌زنم. شنفتی یا نه. د یالله پاشو بزن به چاک.  به درکی گفتم و از آرایشگاه زدم بیرون.

به خانه برگشتم و پیش از آنکه مادرم فرصت گفتن "پس موهات" را پیدا کند، گفتم:"داشت می‌رفت ناهار. گفت بعدا بیا.» آن وقت، در حالی که«کیس» کامپیوترم را از سیم‌های متصل بهش جدا می‌کردم به برادرم گفتم:« می‌برمش پیش یونس، هم یه ویندوز جدید روش بریزه، بلکه هم  باهاش یه دست فوتبال‌دستی زدم.» برادرم اوهوکی گفت و بعد سرش را خاراند: «ما امشب خونه‌ی یاسمن ایناییم، خونه‌ی بابا ننه‌ش، ولی یه کاریش می‌کنم... ببین اردلان بگو ۲۰۰۸ رو بریزه.   «کیس» را زدم زیر بغلم و از خانه خارج شدم. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودم که سعید را دیدم.  همکلاس دبیرستانیم بود، دیپلم را که گرفت، مستقیم رفت تاکسی تلفنی پدرش و راننده شد. تاکسی‌اش را نو کرده بود: پژو ۴۰۵ نقره‌ای. زد روی ترمز:«پسر تو کجایی؟ یه ساله که اصلا به چشم نمی‌آی». گفتم:   کم سعادتیم سعید خان.

-اختیار داری. حالاکجا می‌ری؟

-دارم میرم این کامپیوتر رو درست کنم.

-منم میرم بنزین بزنم، حالا سوار شو بر‌سونمت.  

-آخه من این وری می‌رم.

-بیا برادر! بیا ناز نکن، تا یه جا می‌رسونمت.


سوار شدم. شهر به نظرم عوض شده بود، حتی آدم‌ها. مسخره‌ام خواهید کرد، اما آسمان هم عوض شده بود: خورشید داغ‌تر از همیشه بود، ابرها کوپول شده بودند. آدم‌ها و طرز لباس پوشیدن‌شان، چه می‌دانم حتی افاده‌های صورت‌شان.   سعید در صف نوبت بنزین ایستاد و من به اطراف نگاه کردم. بعد پیاده شد و به من گفت:«کیلومترشمار رو بخون». برایش خواندم. بنزین زد و سوار شد. بعد از ایستگاه نگه داشت و گفت: اردی جون من دارم میرم ناهار، قابلت رو نداره، از همه ۲۵۰۰ می‌گیریم، شما ۲۰۰۰ تومن بده». ماتم برده بود، مسیر دو برابر دورتر شده بود. این همه وقت علافی کشیده بودم و سرآخر بایستی پول هم می‌دادم. چند باری نگاهش کردم، بلکه خنده‌ای چیزی ببینم و فکر کنم دارد شوخی می‌کند. نه! خبری نبود. من حتی توقع داشتم به خاطر معطل کردنم در پمپ بنزین، معذرتی چیزی بخواهد. اصلا نمی‌فهمیدم. پول را گذاشتم روی سینی جلو پژو و به راه افتادم.

کاریش نمی‌شد کرد. تصادفا به آرایشگاه حسن نزدیک شده بودم. آرایشگاه هنوز همان دکور قدیمی را داشت. فقط کسی حسن را، حسن یا آقا حسن صدا نمی‌کرد. حِس یا حِسی بهش می‌گفتند. سابقا هر چه قدر که به حسن پول می‌دادی، می‌گرفت و می‌گفت خدا بده برکت،اما حالا وقتی یک پنج‌هزاری گذاشتم کف دستش،گفت: اردی جون قابلت رو نداره، شده هشت تومن، نداری هم باشه». سه هزار تومن دیگر هم روی پول گذاشتم و دادم دستش  و به طرف خانه‌ی یونس رفتم. خوشبختانه در را رویم باز کردند فقط مادر یونس جوری نگاهم  کرد که کفرم در آمد. نمی‌دانم چه جوری ولی اگر یونس پنج دقیقه دیرتر از توالت درمی‌آمد، صحنه‌ی دیگری را می‌دید. با یونس به اتاقش رفتیم. "کیس" را گذاشتم روی زمین و گفتم:« مهندس دست‌ات رو می‌بوسه». نگاهی به بالا و پایین "کیس" انداخت و گفت:«من نمی‌تونم»

-چرا؟  

- در واقع می‌تونم ولی نمی‌کنم.

- مشکلی پیش اومده؟ از دست من ناراحتی؟

یونس گفت:«نه بابا! فقط یه چیز بهت بگم. شانس آوردی این کیس رو دو روز جلوتر نیاوردی  وگرنه دماغت خورد شده بود.» آماده‌ی هر دیوانه بازی‌ای بودم جز این. کم کم داشت دنیای واقعی برایم زنده می‌شد. نه اینکه نشناخته باشم‌اش، سعی کرده بودم در این یک سال فراموش‌اش کنم. برای همین شاید چیزهایی که من را شوکه کرد برای شما خیلی عادی و علی‌السویه باشد.

دست گذاشتم روی شانه‌ی یونس و گفتم:«بوکسوری؟ خب فهمیدم. حالا درستش کن. پولش رو می‌دهم.»
جواب داد:«اردلان مساله پول نیست. سه سال پیش یه دوستی "کیس"‌اش رو آورد پیش من. بعد خودش کابل‌های کیس من رو جدا کرد زد به مال خودش.»

گفتم: «من کابل‌ها هم همراهمه.»

جواب داد:«مساله این نیست. وقتی که داشت دوباره کابل‌ها رو وصل می‌کرد، هم به کیس‌ام لطمه زد، هم موس و کیبوردم رو داغون کرد. بعد هم گذاشت و رفت. من مجبور شدم چند ماه کم بخورم، کم بگردم تا بتونم دوباره کیس و موس و کیبورد بخرم.»

گفتم:«خسارت اونا هم در صورت بروز با من.»

- اردلان متوجه نیستی. من تا سه سال عصبی بودم. کم کم خود جریان از یادم رفته بود، فقط هرکی کیس‌اش رو می‌آورد برای تعمیر حرصی‌ام می‌کرد و باهاش گلاویز می‌شدم. تا حالا شنیدی که یه آدم به یه اسم خاص حساس باشه؟ بابای من خدا بیامرز به خرمالو حساس بود. کسی اگه می‌گفت خرمالو می‌زد پک و پوزه‌اش رو خورد می‌کرد، خودش هم نمی‌دونست چرا؟

کامپیوتر تعمیر نشد ولی یونس منتهای تلاشش را کرد که میزبان شایست ای باشد.دست باندپیچی شده‌اش را نشان داد و گفت:«پریروز برای کاری مجبور شدم کابل ها رو از کیس جدا کنم. وقت جدا کردن ناخودآگاه قاطی کردم و با مشت کوبیدم به میز شیشه‌ای. وقتی خون داشت شر و شر از دستم می‌رفت، یادم افتاد که درست سه سال پیش یکی چه بلایی سرم آورده بود. می‌دونی چیه؟ از اینکه به جواب رسیده بودم احساس خوشی میکردم.»

یونس را با دلایلش تنها گذاشتم. وقت خروج از در دوباره نگاهم به مادرش افتاد. هنوز آن نگاه کفر درآر ناشناخته را داشت. سرم را انداختم پایین و از نگاه مادر یونس گذشتم.

نزدیک‌های خانه بودم که جودی و سگ پیرش را دیدم. واقعا نمی‌دانم اسم این دختر چیست! بچه‌های محله بهش می‌گفتند:جودی ابوت. فقط جودیِ گذشته حالا هرچه قدر که نزدیک‌تر می‌شد، از جودی بودنش فاصله می‌گرفت و شرون استونی، اسکارلت یوهانسونی چیزی می‌شد. وقتی بهم رسیدیم،خیلی ناخودآگاه گفتم:سلام.

جودی،سگ پشمالوی پیرش را ایست داد و گفت: اِ، سلام من فکر کردم تو رفتی آمریکا

گفتم: آمریکا؟ آمریکا چرا؟

جواب داد: چه می‌دونم. به تیپ‌ات می‌اد که بری امریکا.

پس از تیپ من خوشش آمده بود.

گفتم: نه این‌جام.(بعد در حالی که با انگشت دست آزادم به خودم و خودش اشاره می‌کردم ادامه دادم) ما می‌تونیم...

جودی پنجه‌ی کفشش را کشید روی زمین و به من نگاه کرد: اشکالی نداره.  فقط بگم از همین حالا من بچه‌ها رو نگه نمی‌دارم.

گیج و ویج گفتم: بچه‌ها؟ بچه‌ها! نگه نمی‌داری؟

جواب داد: معلومه. من چه جوری میتونم 5-6 تا بچه رو توی فسقلی آپارتمان نگه دارم.

گفتم: 6-5 تا؟ و یکهو چشم‌ام به سگ پیرش افتاد.

خم شدم و "کیس" را گذاشتم روی زمین. بعد با سرعت هرچه تمام شروع کردم به دویدن در خلاف جهت حرکت جودی. دویدم چون متوجه شده بودم که منظور جودی، سگش و سگ فرضی من بوده است و من مثل احمقی خودم و خودش را دیدم. بعد ناخودآگاه خودکار ده رنگ سوگل جلوی چشم‌ام ظاهر شد. ده مغزی خودکار با یک استوانه و تنها یک سوراخ. کارکرد هر خودکاری مستلزم کنار رفتن خودکار دیگر بود. هیچوقت دو تا خودکار نمی‌توانستند روی یک صفحه کار کنند. خارج شدن هر کدامشان از دور با صدای تقی اعلام می‌شد، انگار که آن مغزی می‌ترکید و مغزی جدیدی جایش را می‌گرفت. بعد کم کم آرام شدم. نفس‌نفس‌های تند می‌زدم و انگار کسی آب یخ روی آتش درونم می‌ریخت. به انتهای کوچه که رسیدم دلیل انزوا طلبی‌ام را فهمیده بودم. ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم: جودی و کیس در سکوت ایستاده بودند و سگ پیر با تعجب پارس می‌کرد.

 



نظر خوانندگان: 7 نظر