هنوز در فکر آن کوچهام
که چگونه
مرا به دستهای تو میرسانَد
عصرهای سکوتهای بارانخورده
تو میآمدی وَ
از وطن ِ آفتاب
چراغی برابرت
یعنی نترسیدی
سهشنبههای تابستانی
هنوز مثل خنده های تو بودند
چقدر راههای نیامده را
به چشمهای تو میسپردهام
شعری به روایت اکنون
بازی
هرگز برندهای نداشت
ابلهانه نبود؟
تابستان 88