اگر نوشتهی پیشین در بارهی نثر را خوانده
باشید باید بدانید که خوب نوشتن بسیار مهم است. بسیاری تصور میکنند که داستان
یعنی نثر و یا داستان در نثر است که رخ مینماید اما چنین نیست (ناگفته نماند که
بسیاری از نویسندگان نامدار خودمان هم چنین تصور نادرستی داشتهاند و هنوز هم
دارند که من در برخی از نقدهایم به آنها اشاره کردهام. در گذشتهای نه چندان دور
اگر از بسیاری از نویسندگان و حتا منتقدین ایرانی در بارهی یک نویسنده میپرسیدید
بیدرنگ میگفتند که فلانی نویسندهی خوبی است، او دارای نثر محشری است. یعنی
داستان را با نثر یکی میدانستند و به این روش سبب شدند تا بسیاری از استعدادهای
ایران همهی وقتشان را روی نثر بگذارند و برای خود داستان هیچ ارزشی نشناسند و سبب
آسیبهای جدی به ادبیات داستانی ایران شدند. اینان حتا نقد داستان را تنها در ایرادهای
دستور زبان میدانستند و بس!). البته تصور اینها به این دلیل است که جسته و گریخته
در اینجا و آنجا خواندهاند که فلان نویسندهی غربی دارای نثری خوب است اما
برداشتشان از ماجرا اشتباه بوده. برای نمونه «مارسل پروست» در زبان فرانسه از
جایگاه ویژهای برخوردار است آنهم به دلیل نوشتن کتاب هفت جلدی «در جستجوی زمان از
دست رفته». فرانسویها به این کتاب بسیار اهمیت میدهند چون به نثر این کشور بسیار
کمک کرده است اما شما در هیچ جایی نمیخوانید که او را نویسندهای (= داستاننویسی)
بزرگ هم خوانده باشند زیرا که او نویسنده نیست بلکه تنها دارای نثر خوبی است که به
زبان فرانسه کمک کرده است. گاهی پیش میآید که نویسندهای تا آنجا در زبان مادریاش
مهارت مییابد که گذشته از اینکه یک نویسندهی خوب است در زبان هم نوآوریهایی میکند
مانند «جیمز جویس». اما در هیچ جایی نمیخوانید که او را به دلیل این نوآوریها در
زبان نویسنده خوانده باشند بلکه ایندو را از هم جدا میکنند و گذشته از اینکه او
را یک داستاننویس نوآور میشناسند، نثرش را نیز میپسندند. طبیعی است که اگر شما
و یا هر نویسندهی دیگری هم روزی به چنین مهارتها و آگاهییهایی در زبان مادریتان
دست بیابید، مورد ستایش خواهید بود اما همیشه هم منتقدین اصیل آن را از داستانتان
جدا خواهند دانست و جدا نقد خواهند کرد. من باز هم تکرار میکنم که یک نثر خوب به
داستان هیچ کمکی نمیکند اما یک نثر بد به آن آسیب میرساند. بنابراین برای اینکه
به داستانتان آسیبی وارد نیاید بهتر است که دارای نثر خوبی باشید.
برخی از نویسندگان ما میکوشند تا با
تغییراتی در نثر برای خودشان یک شخصیت ادبی متفاوت بسازند و از راه این تغییرات
نثری، داستانشان را پیش ببرند، مانند گلشیری. از آنجایی که در ایران هیچ آیینی
برای گفتگوهای مطبوعاتی وجود ندارد، کسی نمیداند که اینگونه تغییرات و یا بازیهای
زبانی به چه دلیل است. اما به نظر میرسد که این نویسندگان بر اساس نظریات
«اشکلوفسکی» منتقد روسی، قصد «آشناییزدایی» در آثارشان را داشتهاند. یعنی با
اینگونه تغییرات غیرعادی در نثرشان میکوشیدهاند تا توجه خوانندگانشان را مدام به
نثر جلب کنند. اما نخست اینکه «آشناییزدایی» بیشتر مربوط به شعر است که بسیار بیش
از داستان به زبان متکی است. و هنگامی هم که به داستان کشیده میشود، تنها به
تغییرات در نثر و بازی با واژهها پایان نمیگیرد. و دوم اینکه خویشکاری «آشنایی
زدایی» در نثر به معنای «آشنایی زدایی» در داستان نیست. درک نادرست از نظریههای
غربی در ایران سبب شده تا نویسندگان ما دست به کارهایی بزنند که برای ادبیات ما
ویران کننده بوده و هست. و یا نویسندهی دیگری بر اساس نظریهی «سوسور» زبانشناس
سوییسی نثری را به وجود آورده که میشود گفت نثر یک نوجوان دبیرستانی بهتر از آن
است. اما به این نکته هم باید توجه بکنید که برخی از این نویسندگان ناتواناییهای
خود را به حساب پیروی از نظریههای گوناگون میگذارند که این به عهدهی منتقدان
تیز هوش است تا این کلکها و فریبها را کشف و افشا نمایند و از افتادن ادبیات
کشورشان در دام اینگونه نویسنده نماها- که بسیار شبیه به کلاهبرداران اقتصادی
هستند-جلوگیری کنند. به هر روی باید گفت که نوآوری بسیار خوب است اما اگر متکی به
یک نظریه و بر اساس اصول باشد. اینکه چون من نمیتوانم غزل بسرایم از شعر نو دفاع
کنم از بنده شاعر نمیسازد.
و این را هرگز از یاد نبرید که پیش از آنکه
داستانتان را برای چاپ به نشریهای بفرستید، آن را چندین بار بخوانید و
نادرستیهایش را ویرایش نمایید. هنگامیکه یک نویسنده داستانی مینویسد بطور طبیعی
دارای ایرادهای واژهای یا دستوری است و چون خودش این داستان را نوشته و واژهها و
جملهها را در ذهنش دارد بنابراین به سادگی نمیتواند ایرادهایش را ببیند. در یک
چنین موردهایی یا باید آن را به یک یا چند تن از دوستانتان بدهید تا ایرادهایش را
بیابند و یا اینکه بگذارید تا چند روزی از نوشتن آن بگذرد و دوباره به سراغش بروید
و خودتان ویرایشش کنید.
داستانهای رسیده برای این شماره:
«زنی در ایستگاه» از آزاده دواچی، «میراث»
از حمیدرضا ایروانیان، «تپههای داغ» از آرش عظیمی، «وسط یک ماجرا» از نسیم شریعت
پناهی، «قصاص منصفانه» از روزان، «شنبههای ناتمام» از علی مسعودی، «جدید مثل
آدامس موزی»، «به کجا میرسم؟» و «مردن قاصدکها» از مژگان احمدیپور!
داستانهای این شماره بطور کل از نظر نثر بد
نیستند و تنها یکی دو داستان دارای ایرادات جدی هستند. برای نمونه؛ نثر داستانهای
«زنی در ایستگاه» و « تپههای داغ» مدام میان نثر گفتاری و نوشتاری نوسان دارند.
نخست اینکه زیاد به آنچه که امروز در بیشتر نشریات و وبلاگها و سایتها در مورد
نوشتار فارسی میبینید و میخوانید توجه نکنید. در بیشتر این موردها نظراتی داده
میشوند که کارشناسی نیستند. بنابراین بهتر است بجای «دستاش»، «جیباش»، «نفسم (
در داستان «تپههای داغ») و «خستم» (در »زنی در ایستگاه») بنویسیم: «دستش»،
«جیبش»، «نفسم» و «خستهم». اگر در پایان واژه «ه» باشد «م» را تنها مینویسیم،
وگرنه میتوانیم و بهتر نیز هست که سرهم نوشته شود. همچنین باید دقت شود که چند
«داد» یا «کرد» و یا «رفتم» و مانند اینها پشت سر هم نیاید تا سبب زشتی نثر نشود.
نکتهی مهمی را که در بارهی نثر باید
بدانید و به آن توجه داشته باشید این است که نثر را با شعر اشتباه نگیرید و نکوشید
تا آن را با ویژگیهای شعر زیبایش نمایید. شاعرانه نوشتن سبب میشود که نوشتهتان
از نثر داستانی دور و به انشا نزدیک شود. داستان «شنبههای ناتمام» یک چنین ویژگیای
دارد.
گفتگوها نیز در همهی داستانها میشود گفت
که بد نبودند اما پختگی مناسب را نیز نداشتند. میدانید که درست نویسی همیشه بخشی
از ماجراست اما آن چیزی که در هنر بسیار بیشتر مورد توجه است- گذشته از استعداد-
پختگی و تجربه است که اینهم با خواندن و نوشتن مداوم به دست میآید. در ضمن باید
توجه داشته باشید که گفتگوها را از درون متن به بیرون منتقل نمایید و آنها را درون
دو ابرو یا گیومه بگذارید مانند این نمونه:
هوشنگ گفت:
«چرا نمیآیی؟»
و با شتاب سرگرم بستن بند کفشهایش شد. مریم
که با خونسردی روسری را روی سرش میانداخت پاسخ داد:
«هنوز وقت هست!»
در مورد اصل «گفتگو» در شمارههای آینده اگر
فرصتی شد بیشتر خواهیم گفت. این شماره را به شخصیتپردازی اختصاص خواهیم داد.
لابد میدانید که پردازش آدمها در رمان و
داستان کوتاه با هم تفاوتهای اساسی دارند. در رمان به یک زندگینامه برای هر آدم
نیاز داریم تا بتوانیم او را بشناسیم و جایگاهش را در داستان مشخص کنیم، چراکه
رمان به زنجیرهای از رویدادها مربوط میشود که گاه زندگی آدم داستان را از آغاز
زایش تا مرگ پی میگیرد. بنابراین ما این فرصت زمانی را داریم تا به ریزترین
جزویات زندگی او بپردازیم. اما در داستان کوتاه چنین نیست؛ ما نه از نگاه زمانی
فرصت زیادی داریم و نه اینکه درازای داستان (چون کوتاه است) این امکان را در
اختیار ما میگذارد. از این رو اگر ما در رمان آدمی داریم به نام «نیلوفر» که از
آغاز زایش با او هستیم و از همهی ریز زندگی او آگاهیم، در داستان کوتاه آدمی
داریم که تنها میدانیم در چنین یا چنان موقعیتی قرار دارد. این آدم میتواند نامی
هم داشته باشد یا نه، مهم نیست بلکه آنچه که مهم است این است که آدم است. اینطور
میتوان گفت که ما در رمان یک آدم جزوی و اجتماعی داریم اما در داستان کوتاه یک
آدم کلی و فلسفی. برای نمونه؛ آدمهای داستان «زنی در ایستگاه» از نگاه موقعیت
بیشتر به درد رمان میخورند، چراکه از نظر موضوعی نیازمند زندگینامه هستند. زنی
هست که پدرش او را به یک مرد بسیار بزرگتر از خودش شوهر داده زیرا که از نظر مادی
زیر فشار آن مرد قرار داشته. مرد زن را هر روز و هر شب کتک میزند و اکنون که
سالها گذشته و زن از مرد چند بچه دارد، شکیباییاش را از دست داده و از خانه
گریخته. این زن به تصادف به راوی داستان بر میخورد که او نیز برای اینکه به خواست
پدرش شوهر نکند، و بر خلاف خواهش پدر و مادرش به تهران آمده تا زنی مستقل باشد و
خودش برای خودش تصمیم بگیرد. میبینید که این هردو آدم داستان دارای زندگینامه
هستند. اگر پای زندگینامه به میان آید باید کامل باشد و به پرسشهای ما پاسخ گوید.
اما این داستان از عهدهی اینکار بر نمیآید چون کوتاه است و فرصتش را ندارد.
بنابراین ناقص خواهد ماند. داستانهای «میراث» و «قصاص منصفانه» نیز چنین هستند.
اما یکی دوتا از داستانها مانند «تپههای داغ» و «میان یک ماجرا» آدمهایی دارند که
بسیار مناسب داستان کوتاه هستند. یعنی کلی و فلسفی. در واقع آنچه که ما از داستان
کوتاه انتظار داریم یک جهش است؛ جهشی که مانند یک ضربهی کاری در پایان داستان کار
را تمام کند. مانند یک مشت که بیهوا بسوی چهرهی ما پرتاب میشود و ما را گیج میکند.
ما هنگامیکه چشمانمان را باز میکنیم و از گیجی بیرون میآییم تازه درد را احساس
میکنیم. برای یک چنین ضربهای همه چیز باید مناسب باشد حتا آدم یا آدمهای داستان.
اما در رمان چنین نیست و همه چیز بسیار کند پیش میرود. ما همچون نویسنده این فرصت
را داریم تا با شکیبایی به همه چیز بپردازیم و خوانندهی خود را برای هر ماجرا و
رویدادی آماده کنیم.
در پایان یادآور شوم که دو نوشته هم از آقای
یاشا م.ر به دستمان رسیده به نامهای «داستان یک درخت» و «تاریخ سری فوتبال» که
هیچکدام داستان نیستند. نخستین نوشته یک قطعهی ادبی است و دومین یک قطعهی طنز.
به نظر میرسد که آقای یاشا استعداد خوبی در طنز داشته باشند و من پیشنهاد میکنم
که این زمینه را جدی بگیرند. من امیدوارم که در آینده داستانهایی در این زمینه از
ایشان دریافت کنم.
اگر
در مورد آنچه که گفته شد پرسشی داشتید به نشانی «جن و پری» بفرستید. داستان
برگزیدهی این شماره نیز «شنبههای ناتمام» از علی مسعودی است.
«شنبههای ناتمام»
«علی مسعودی»
خیابان انگار شعله میکشید در سراب معلقی که
تب کرده بود از گامهای خسته و عاصی عابران. شهر در رخوت همیشگی شنبهها فرورفته
بود و سمفونی ناموزون و پوچش را برای صدهزارمین بار اجرا میکرد. کمی آنطرفتر
درست میان کوتاه بلندی چند بنای بیقواره دورنمایی از کاجهای خشک کوهپایه به
حسرتِ انسانی که هرگز نمیآمد نشسته بود؛ خدا میداند در آن روز چه وحشتی بود زیستن.
در چنین شرایط تیره و تاری بهترین کار این است که بِچَپی در کنج خانهات و بگذاری
همه چیز در آرامش به سایهی فراموشی بلغزد، اما آدمی عجیب به خودآزاری خو گرفته
است، علتش را هم کسی نمیداند. شاید دارد انتقام میگیرد از خودش یا حتا از کسی دیگر.
مثل تو که آنقدر منتظر ماندی و ماندی تا اینکه
در فرصت مقتضی دشنهات از کلیشهی آستین به جایی میان شنبههای خشک و عبوس تغییر مکان
داد و به راحتی بر اندام نحیف من نشست. یا مثل من که بالاخره طاقتم طاق شد و تصمیم
گرفتم بینصیب نمانم از عذاب برداشتن اولین قدم در تاریکی؛ و با این اولین قدم چه
وحشتی شد زیستن. اما این عادلانه نیست، آخر چرا من؟ آنهم تنها با یک اشتباه؟ از کجا
باید میدانستم با همین یک قدم تمام زندگیام به دام شنبههای ناتمام میافتد. مگر
نه اینکه هر کسی آزاد آفریده شد تا زندگیاش را بسازد؟ پس دیگر این همه تحقیر چرا؟
پس چرا ساکتی؟ با تو مگر شروع نشد این بازی، با تو مگر تمام نخواهد شد؟ نمیدانم
اصلا این سکوت کشنده از چه روزی رخنه کرد به چشمان گرم تو و از آنجا سایه گسترد بر
همه جای این خانه. هر چه بود با آن پیشنهاد شوم شروع شد. و گرنه قبل از آن شب برفی
که تو تصمیم گرفتی اعتراف کنی به گذشته و هر چیزی که گره خورده بود بر آستانهی
قلبت را بیرون بریزی، زندگی سر بهزیر و از روی غریزه راه خودش را میان روزهای
هفته پیدا میکرد؛ و کجا شده بود که اینگونه درماندهی اولین قدم باشم؟ کجا؟ هنوز
که ساکتی!؟
چهار صبح زنگ زدی، و من مات و حیران مانده
بودم که حالا چه وقت پیادهروی است؟ پیچِ کوچه را که شکستیم بهحرف آمدی که باید
تمامش کنیم. هرچه بیشتر راه میرفتیم استخوانهایم بیشتر تیر میکشید، انگار که در
حال شکستن بودم. با این حال از زیر آوار کلماتِ عریان تو دیگر صدایم به جایی نمیرسید،
حس میکردم که چیزی گره میخورد در درونم. همان شب بود که خواب دیدم تو به پیرزنی کریه
تبدیل شدهای که مدام دنبالم میدود و با دستانی گشاده که مرا میخوانند چیز
نامفهومی را طلب میکند؛ ناگهان گرفتار ماندم در گوشهای از خانه و تو در حالی که
نزدیک میآمدی شروع کردی به حرف زدن اما من هیچچیز نمیشنیدم، هیچ چیز. همهی
وجودم شده بود حسرتِ بیرون، کاش این درِ لعنتی باز میشد. ناگهان همان درِ لعنتی
باز شد به حیاط، دویدم و تمام وحشتم را روانه کردم به فریادی که نمیتوانستم نعرهاش
کنم، انگار که ماسیده باشد بر حنجرهام، یکسره شروع کردم به ادای کلماتی که هرگز
به نوایی بدل نمیگشت. ترسم به سکوت تبدیل شد و منتظر ماندم که بالاخره در کجای
زندگی دستانِ چروکیدهی تو بر شانهام میخورد. همان جا بود که فهمیدم تسلیم شدن یعنی
چه، که دیگر تمام شده است همه چیز و تا ابد زندانی این شب لعنتی میمانم.
دقیقا سی و هفت دقیقهای هست که خورشید به
قلهی آسمان رسیده اما هنوز خبری از تو نیست؛ کاغذ روغنی مجله را ورقی میزنم. پر
است از تصویر تو، چه حرفهای پر آب و تابی هم که در بارهات نگفتهاند، یکی از
همه جالبتر است: عکسی سیاه و سفید تو را نشان میدهد در حالی که دست بر سینه
گذاشتهای و به جمعیت ادای احترام میکنی زیرش هم نوشتهاند «الف.کیمیا شاعر
دوران گذار». چه توصیفی...!
مزدای مشکی خوشرنگی چند متری آنطرفتر پارک
میکند، زن جوان راننده با شتاب پیاده میشود و به ساختمان آجرنمای آن سوی خیابان که
با نستعلیق بر سردرش نوشتهاند «کانون ریاضی دختران» میدود، برای یک لحظه حس میکنم
هُرمِ گرما در همین فاصلهی کوتاه به درون ماشین کشیده میشود، کودک توی ماشین که
مثل یک زندانی به صندلی مخصوصش بسته شده شروع میکند به گریه کردن. من اما صدایی
نمیشنوم. زن جوان که حالا عرقِ ماسیده بر صورتش کمکم آرایشش را ضایع میکند کشانکشان
دختربچهاش را میآورد و با ریتم یکنواختی غُر میزند که آخر چه مرگت است؟ نکند
مثل پدربزرگِ مجنونت الزایمر گرفتهای؟ اگر فکر کردهای که این همه راه را برمیگردیم
خونه تا دخترِ صدرِاعظم لباس شنایش رو برداره کور خوندی؛ دخترک اما با بیتفاوتی
خاصی شانه میاندازد بالا. زن انگار که خنجری خورده باشد سرریز میشود و بچه را
به سِپَر گرُ گرفتهی مزدا میچسباند و چند بار با کف دست به زیر چانهی او میزند،
چه وحشتی میشود زیستن.
فایده ندارد، انگار قرار نیست بیایی. راه میافتم
آنطرف خیابان بلکه تاکسی گرفتن آسانتر باشد.
همان شب هم قانع نشدم. اما تو برای اینکه
راحت شوی از خاطراتی که منگنهات میکرد به زندگی من، ترجیح دادی سر تکان دادنهای
نمایشیام را باور کنی. در واقع منصف هم که باشیم در همین هفتسالی که بریدی از
من، زندگیات جان گرفته است. زمزمهی خشک شعرهای بیمعنایت در گوش سنگین من کجا و
تیترهای درشت ژورنالهای روز کجا؟ مدعی شدی که به هم نمیخوریم و من نپرسیدم چرا
بعد از چهار سال؟ خواستی بیحرف و سریع تمامش کنیم و من نپرسیدم چرا؟ اما وقتی برای
صدمین بار، لابد برای حُسن ختامِ سیل تحقیرهایت، درآمدی که تو شعر پستمدرن را نمیفهمی،
لجم گرفت و گفتم من نه الان، که هیچوقت نمیفهمیدمش. بعد از کلی سکوت سری تکان دادی
و با همان غرور همیشگیات گفتی: به هرحال.
چرا همیشه این وقتها آدمی میاندیشد که
طرف مقابل کلمات را پرتاب میکند به صورتش؟ شاید برای اینکه در عصبانیت معنای بیشتری
بر واژهها سوار میشود، انگار که ذهن گوینده پُر باشد از ناگفتهها و حالا ناگهان
روزنهای باز شده باشد؛ طوفان میشود در سرت و واژهها نالهکنان برای رها شدن بیقراری
میکنند، آن وقت است که سرسام میگیری و شروع میکنی به جویدن رابطه؛ غافل از اینکه
دیر یا زود این روزنه هم بسته میشود و تو میمانی و انبوهی از سوءتفاهمها که
حالا سّدِ راه شدهاند برای ادامه دادن. یک روز میفهمی که تنهایی آمده است سراغت
و آنوقت دیگر کلمات، اُسرای معترضی هستند که به جانِ هم میافتند و تو آرام آرام
تحلیل میروی. واقعیت غمانگیز این است که هر چه بیشتر تلاش کنی راحت شوی از هجمهی
این واژهها باید بیشتر دفعشان کنی، بهتر بگویم پرتابشان کنی بهسوی دیگری، در
نتیجه تنهاتر میشوی و بیشتر اسیر همان واژهها میمانی. اینطور وقتهاست که ترس
برت میدارد که مبادا تا آخرین لحظهی زندگی خیره بمانی به دری که بسته است، به
سلولی که ساختهای، به زندانی که زندانبانش خودِ تو هستی. حالا میفهمی که چطور کلیدواژهی
زندگیات میشود وحشت. وحشت از روز و شب، از شهر و آدمهایش، از عشق و رابطه و
شعرها. دستِ آخر هم وحشت میشود همذاتت. از تنهایی میترسی و به رابطهها میآویزی،
اما کسی توان ماندن ندارد و باز از نو تنهایی یکی از همین شبها در خانهات را میزند.
در تاکسی ذهنم ویرانِ این بود که زن چرا سیلی
نمیزد به دخترک، چرا پسِ گردنی نه؟ چرا به چانهاش میکوبید؟ برای راننده تعریف کردم
که چه شده، گفت: اصولا جلوی مردم بچه را نباید زد، خُرد میشود. خیره ماندم به
دستهای چرب و سیاهش. غوطه میخوردم در کودکیام که مرد گفت همینجاست؟ آدرس را به
هزار زحمت و با صد واسطه از ناشرت گیر آورده بودم، اما چه کنم اگر اینجا نباشی. پیاده
شدم. اما در خانه کسی نیست. تو که از گرما فراری بودی آخر این ساعت روز کجا میتوانستی
رفته باشی؟ حتما جایی مهمان بودی، یا مثلا گذارت به گالری یا اینجور جایی افتاده
بود!؟ بروم یا بمانم؟ معلق میان این دو بهیاد نگرانی تلفن چند روز پیشت افتادم که
با چه دستپاچگی مضحکی بیآنکه حتا آدرسی بدهی گفتی عکسها و نوشتههایت را میخواهی،
آن هم با چه بهانهای: نوشتنِ داستان زندگی. لابد فکر میکردی بعد از شهرت بهتر
است گذشتهات را جمع و جور کنی مبادا یکوقت...! غُصهام از این بود که چرا این
همه سقوط کرده بودم برای تو؟ چه فکر میکردی دربارهی من؟ انگار هرگز نمیشناختمت.
خم میشوم که پاکت را از زیر در بیندازم و
رها شوم در این مردادِ کور، ناگهان ماشین میپیچد روی پل، با خودم میگویم اگر
شوهرش باشد چه؟ خشکم زده است که مبادا مشکلی درست شود. ناگهان صدای گریهی کودک میپیچد
در سرم، با خود میگویم شاید بغض دختربچه بالاخره شکست، انگار که خوابم تعبیر شده
باشد، دستی به شانهام میخورد و تو با صدایی مضطرب میگویی چرا نگفتی میآیی؟
بلند میشوم و آفتاب منعکس شده در سیاهی مزدایت تیغ میشود به چشمانم، میگویم باید
بروم. خدایا هوا چقدر گرم است امروز.