مثل سروی شدهام
که از ترس تاریکی،
حاشیهاش را به باغبانی پیر میبخشد
یا مثل دهکدهای کم نور
که سکوت گلههایش،
خواب گرگها را بر هم زده
خوب که نگاه کنی،
من را میبینی،
که استخوانهای خواب را بغل کردهام
و گوشه
این عمارت سفالی،
از بوی
نم صندلیها،
به گوشهای
تنها پناه بردهام
خوب است
که ببینی
یادگار
آشپزخانه،
در دستهای
گِلی مادربزرگ خاموش شد
و تویی
که امانش را باد برده بود
خودم را
سپردهام به شطی نگران،
که هر
از چند گاهی از اتاق متمدنم میگذرد
و برایم
خواب مترسکها را تعبیر میکند
خوب است
که ببینی اطفال بی گناه
آزادی
نم پس میدهند
و دهانی
بیمار،
در ذهنی
سرد متهوع میشود
خوب است
که بدانی،
من گم
شدهام
زیر همین صدایی که هرگز نشناختیش.