صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




آزاده دواچی

سکوت



مثل سروی شده‌ام

که از ترس تاریکی،

حاشیه‌اش را به باغبانی پیر می‌بخشد

یا مثل دهکدهای کم نور

که سکوت گله‌هایش،

خواب گرگها را بر هم زده

خوب که نگاه کنی،

من را می‌بینی،

که استخوان‌های خواب را بغل کردهام

و گوشه این عمارت سفالی،

از بوی نم صندلی‌ها،

به گوشه‌ای تنها پناه برده‌ام

خوب است که ببینی

یادگار آشپزخانه،

در دست‌های گِلی مادربزرگ خاموش شد

و تویی که امانش را باد برده بود

خودم را سپرده‌ام به شطی نگران،

که هر از چند گاهی از اتاق متمدنم می‌گذرد

و برایم خواب مترسک‌ها را تعبیر می‌کند

خوب است که ببینی اطفال بی گناه

آزادی نم پس می‌دهند

و دهانی بیمار،

در ذهنی سرد متهوع می‌شود

خوب است که بدانی،

من گم شده‌ام

زیر همین صدایی که هرگز نشناختیش.

 



نظر خوانندگان: 9 نظر