هشتاد سالگی و عشق
هشتاد سالگی و عشق؟
تصدیق كن كه عجیب است:
حوّای پیر دگر بار
گرمِ تعارفِ سیب است!
لبْ سرخ و زلفْ طلایی؛
زیبا، ولی نه خدایی
بر چهره رنگم اگر هست،
آرایش است و فریب است.
در سینهام دل شیدا
پَرپَر زنان ز تمنا
هفتاد ضربهی او را
گویی دوبار صریب است.
عشق است و دغدغهی شرم
تن از دمای هوس گرم
میسوزم از تب و این تب
فارغ ز لطفِ طبیب است.
شادا كنار من آن یار
آن مهربانِ وفادار:
گویی میانِ بهشتم
تا این كنار نصیب است.
با بوسه بسته دهانم
گفتن سخن نتوانم
آتش فكنده به جانم
این بوسه نیست، لهیب است.
ای تشنه ماندهی عاشق!
یار است و بختِ موافق
با این شراب گوارا
دیگر چه جای شكیب است؟
£
آدم! بیا به تماشا
بس كن ز چالش و حاشا:
هشتاد سالهی حوّا
با بیست ساله رقیب است...
آذر 85
مراد
مُرادِ من! خوش آمدید، لطف كردید
خوشم كه میشود شما را
ازین به بعد بیشتر دید
هزار شكر! تندرستید:
درست همچنان كه رفتید
به چشمِتان از آن محبت
هنوز میتوان اثر دید.
مرا چه خوب میشناسید:
همان نهالِ ریشه در خاك
كه دوست را به وقتِ رفتن
نسیمِ پای در سفر دید
همان كه وداعِ استاد
ــ به دستِ او چو بوسه میداد ــ
لبان خشكِ ملتهب را
به یمنِ اشكِ خویش تر دید
همان كه روی گونههایش
دو جوی اشك بود جاری
همان كه التماس میكرد
كه زودِ زود باز گردید...
چه زودها كه دیرها شد
چه دیرها كه دور ماندید
خوشا كه عاقبت مُریدی
مُرادِ خویش را به بر دید.
اگر من از نگاهِ حافظ
دگر نه شاهد شبابم
و گر شما به قولِ نیما
كنایت از اجاقِ سردید،
هنوز هم همان مُریدم
كه سر بر آستانِتان داشت
هنوز هم مرا مُرادید
نمانده هیچ جای تردید ...
به صبح چشم میگشایم:
مُرید ماند و كو مُرادش
حریرِ خوابِ دلكشم را
نسیم صبح درنوردید!
شهریور 87
زیر قدمهای خشکتان
زیر قدمهای خشکتان
دریا نمكزار میشود
هر یاس، دندان اهرمن
هر یاسمن خار میشود.
در خانهی روشن از امید
بام و در و روزنش سپید
روشن به تاریك میرسد
روزن چو دیوار میشود.
هرجا سپیدارِ سبز بود
شد زرد و پژمردگی فزود
زین غم كه روزی به رهگذار
بر پا ازو دار میشود.
دیدی كه امواج زنده رود
آورد سر بر زمین فرود
جویای آبش اگر شوی
خاكش پدیدار میشود.
ای صبح، یك دم نفس بكش
ای تیره شب، پای پس بكش
ای مرغ افسرده، این قفس
فردا چمنزار میشود.
£
ای پاسداران محكمات
عقلم درین كار مانده مات
چون شد كه پاسخ به «اَی ذَنب»
ایجاب كشتار میشود؟
بد تا ابد پایدار نیست
كاخ ستم استوار نیست
این كارِ پیرار و پار نیست ــ
تاریخ تكرار میشود.
7 مرداد 87
«والشمس ...»
قسم به خورشید و روشناش
قسم به ناهید و چنگِ او
قسم به آن ماهِ نقرهپاش
و بوم فیروزه رنگ او
قسم به قلبی كه میتپد
به سینهام تند و بیامان
قسم به خونی كه میدود
به چار دالان تنگ او
قسم كه ممكن نمیشود
مرا كه باشم اسیرِ مرد
و گُردهی نازكم شود
پذیرهی پالهنگ او
طلایهداران عقلِ كُل
به حیله تقریر كردهاند
كه از ترازوی عقلِ زن
دریغ شد پارسنگ او
قسم به یلدای دیرپا
كه صدهزاران هزار سال
دمیده خورشیدِ لالهرنگ
ز آبنوسی ـ درنگ او
قسم، قسم ... باز هم قسم
كه مرد شاهین جَلد نیست
و زن نه گنجشكِ بینوا
كه ساده افتد به چنگ او
بلند همّت زنی كه خواست
نه برتری، بل برابری
كه برتری خواه را همین
دلیل آمد به ننگ او
قسم كه خورشید اگر به زن
نظر گشاید به برتری
سزد كه «خورشید خانمی»
كمر ببندد به جنگ او.
22 آذر 87
به لطف میآمد...
به لطف میآمد از دور،
حریرِ آبی به تن داشت،
به دست یك شاخه زیتون،
به دیده صدها سخن داشت.
سلام كردم، دویدم،
به دست دستش گرفتم:
هنوز جنبش به رگها،
هنوز گرمی به تن داشت...
«تو مردهای، آه» گفتم،
«به سالها پیش، مادر!»
نه بوی كافور میداد،
نه بسته بر تن كفن داشت.
به شاخ زیتون نگاهم
خزید،
با خندهیی گفت:
«نشان صلح است، بستان!»
نگه فراروی من داشت.
گرفتم و گفتم: «آری،
نشان...»
به ناگه سواری
رسید و دیدم كه تیغی
نهفته در پیرهن داشت!
به تیغ بركند برگش
كه «هان! بدك تركهیی نیست:
برای تعزیر نیكوست...»
كه دردِ طاقتشكن داشت.
گشود خورجین و... آنجا
كه تركه را كرد پنهان
كبوتری مرده دیدم
كه گِردِ گردن رسن داشت!
£
به قهر میرفت مادر؛
نگاه میكردم از پی:
به شیوهی سوگواران
حریرِ مشكی به تن داشت.
فردا
فردا هميشه ميتازد
يك روز پيشتر از من؛
من ميدوم به دنبالش،
او ميكند حذر از من.
فردا چهگونه معناييست؟
تا ميرسم به او، رفتهست:
يعني شدهست پس فردا
پنهان و بيخبر از من!
ديروز را و فردا را
امروز حدّ فاصل نيست ــ
يعني كه حال ميگيرد
اين حالِ در به در از من.
ابري كه زهر ميبارد
در خاطرم گذر دارد:
آرام و خواب ميدُزدد
هر شام و هر سحر از من.
دل شور ميزند دايم:
آينده، چون هيولايي،
تصوير چنگ و دندانش
خون ميكند جگر از من.
آفاق شرق ويران شد ــ
كو چاره تا به كار آرم؟
ديوانه شد، گريزان شد
اين عقل چارهگر از من!
اين نخلِ خشكِ خواريزاد
فوارهي طلايي نيست؛
مشرق زمين چه ميخواهد
جز اين دو چشمِ تر از من؟
فردا... هر آنچه بادا باد!
تا كِي برآورم فرياد؟
عمري پدر در آورده
فرداي بيپدر از من!
باشد... وليك، بيترديد،
فردا كه بَردَمَد خورشيد،
در كار چاره خواهي ديد
هنگامهيي دگر از من:
سنگي ز دل توانم ساخت؛
خواهم به پاي او انداخت ــ
فردا دگر نخواهد تاخت
يك گام پيشتر از من.
اسفند 86
تمام دلم دوست داردت 
تمام دلم دوست داردت
تمام تنم خواستار توست
بیا و به چشم قدم گذار
كه این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی، چه نازنین
تو خوبترینی، تو بهترین
چه بختِ بلندیست یارِ او
كسی كه شبی در كنارِ توست
نظر نه به سود و زیان كنم
هر آن چه بگویی همان كنم
بگو كه بمان، یا بگو بمیر!
ارادهی من اختیارِ توست
خموشیی شب پای سرد من
چرا نشود پُر از شور عشق
كه لغزشِ آن دستهای گرم
به سینهی من یادگار توست
به گوشهی چشمی نگاه كن
ببین چه به پایت فكندهام
مگر به نظر كیمیا شود
دلی كه چنین خاكسار توست
ز میوهی ممنوع، حیف و حیفت!
كه ماند و به غفلت تباه شد
و گرنه تو را میفریفتم
كه سایقهیی در تبار توست
چنین كه ملنگم، چنین كه مست
كه بُرده حواس مرا ز دست؟
بدین همه جَلدی و چابكی
غلط نكنم، كار كار توست.
£
به دار و ندارم نگاه كن
كه هیچ به جز عاشقی نماند
تمامِ وجودم همین دل است
تمام دلم بیقرار توست!
اسفند 81