صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




سیمین بهبهانی

هفت شعر منتشر نشده


هشتاد سالگی و عشق                                       

                                                                            

هشتاد سالگی و عشق؟

تصدیق كن كه عجیب است:

حوّای پیر دگر بار

گرمِ تعارفِ سیب است!

 

لبْ سرخ و زلفْ طلایی؛

زیبا، ولی نه خدایی

بر چهره رنگم اگر هست،

آرایش است و فریب است.

 

در سینه‏ام دل شیدا

پَرپَر زنان ز تمنا

هفتاد ضربه‏ی او را

گویی دوبار صریب است.

 

عشق است و دغدغه‏ی شرم

تن از دمای هوس گرم

می‏سوزم از تب و این تب

فارغ ز لطفِ طبیب است.

 

شادا كنار من آن یار

آن مهربانِ وفادار:

گویی میانِ بهشتم

تا این كنار نصیب است.

 

با بوسه بسته دهانم

گفتن سخن نتوانم

آتش فكنده به جانم

این بوسه نیست، لهیب است.

 

ای تشنه مانده‏ی عاشق!

یار است و بختِ موافق

با این شراب گوارا

دیگر چه جای شكیب است؟

 

£

 

آدم! بیا به تماشا

بس كن ز چالش و حاشا:

هشتاد ساله‏ی حوّا

با بیست ساله رقیب است...

آذر 85

 

 

 

مراد

مُرادِ من! خوش آمدید، لطف كردید

خوشم كه می‏شود شما را

ازین به بعد بیش‏تر دید

هزار شكر! تندرستید:

درست همچنان كه رفتید

به چشم‏ِتان از آن محبت

هنوز می‏توان اثر دید.

 

مرا چه خوب می‏شناسید:

همان نهالِ ریشه در خاك

كه دوست را به وقتِ رفتن

نسیمِ پای در سفر دید

 

همان كه وداعِ استاد

ــ به دستِ او چو بوسه می‏داد ــ

لبان خشكِ ملتهب را

به یمنِ اشكِ خویش‏ تر دید

 

همان كه روی گونه‏هایش

دو جوی اشك بود جاری

همان كه التماس می‏كرد

كه زودِ زود باز گردید...

 

چه زودها كه دیرها شد

چه دیرها كه دور ماندید

خوشا كه عاقبت مُریدی

مُرادِ خویش را به بر دید.

 

اگر من از نگاهِ حافظ

دگر نه شاهد شبابم

و گر شما به قولِ نیما

كنایت از اجاقِ سردید،

هنوز هم همان مُریدم

كه سر بر آستانِ‏تان داشت

هنوز هم مرا مُرادید

نمانده هیچ جای تردید ...

 

به صبح چشم می‏گشایم:

مُرید ماند و كو مُرادش

حریرِ خوابِ دلكشم را

نسیم صبح درنوردید!

شهریور 87

 

 

زیر قدم‏های خشک‏تان

زیر قدم‏های خشکتان

دریا نمك‏زار می‏شود

هر یاس، دندان اهرمن

هر یاسمن خار می‏شود.

 

در خانه‏ی روشن از امید

بام و در و روزنش سپید

روشن به تاریك می‏رسد

روزن چو دیوار می‏شود.

 

هرجا سپیدارِ سبز بود

شد زرد و پژمردگی فزود

زین غم كه روزی به رهگذار

بر پا ازو دار می‏شود.

 

دیدی كه امواج زنده رود

آورد سر بر زمین فرود

جویای آبش اگر شوی

خاكش پدیدار می‏شود.

 

ای صبح، یك دم نفس بكش

ای تیره شب، پای پس بكش

ای مرغ افسرده، این قفس

فردا چمن‏زار می‏شود.

 

£

 

ای پاسداران محكمات

عقلم درین كار مانده مات

چون شد كه پاسخ به «اَی ذَنب»

ایجاب كشتار می‏شود؟

 

بد تا ابد پایدار نیست

كاخ ستم استوار نیست

این كارِ پیرار و پار نیست ــ

تاریخ تكرار می‏شود.

7 مرداد 87

 

 

 

«والشمس ...»

قسم به خورشید و روشناش

قسم به ناهید و چنگِ او

قسم به آن ماهِ نقره‏پاش

و بوم فیروزه رنگ او

 

قسم به قلبی كه می‏تپد

به سینه‏ام تند و بی‏امان

قسم به خونی كه می‏دود

به چار دالان تنگ او

 

قسم كه ممكن نمی‏شود

مرا كه باشم اسیرِ مرد

و گُرده‏ی نازكم شود

پذیره‏ی پالهنگ او

 

طلایه‏داران عقلِ كُل

به حیله تقریر كرده‏اند

كه از ترازوی عقلِ زن

دریغ شد پارسنگ او

 

قسم به یلدای دیرپا

كه صدهزاران هزار سال

دمیده خورشیدِ لاله‏رنگ

ز آبنوسی­ ـ درنگ او

 

قسم، قسم ... باز هم قسم

كه مرد شاهین جَلد نیست

و زن نه گنجشكِ بی‏نوا

كه ساده افتد به چنگ او

 

بلند همّت زنی كه خواست

نه برتری، بل برابری

كه برتری خواه را همین

دلیل آمد به ننگ او

 

قسم كه خورشید اگر به زن

نظر گشاید به برتری

سزد كه «خورشید خانمی»

كمر ببندد به جنگ او.

22 آذر 87

 

 

به لطف می‏آمد...

به لطف می‏آمد از دور،

حریرِ آبی به تن داشت،

به دست یك شاخه زیتون،

به دیده صدها سخن داشت.

 

سلام كردم، دویدم،

به دست دستش گرفتم:

هنوز جنبش به رگ‏ها،

هنوز گرمی به تن داشت...

 

«تو مرده‏ای، آه» گفتم،

«به سال‏ها پیش، مادر!»

نه بوی كافور می‏داد،

نه بسته بر تن كفن داشت.

 

به شاخ زیتون نگاهم

  خزید،

با خنده‏یی گفت:

«نشان صلح است، بستان!»

نگه فراروی من داشت.

 

گرفتم و گفتم: «آری،

  نشان...»

به ناگه سواری

رسید و دیدم كه تیغی

نهفته در پیرهن داشت!

 

به تیغ بركند برگش

كه «هان! بدك تركه‏یی نیست:

برای تعزیر نیكوست...»

كه دردِ طاقت‏شكن داشت.

 

گشود خورجین و... آن‏جا

كه تركه را كرد پنهان

كبوتری مرده دیدم

كه گِردِ گردن رسن داشت!

 

£

 

به قهر می‏رفت مادر؛

نگاه می‏كردم از پی:

به شیوه‏ی سوگواران

حریرِ مشكی به تن داشت.

 

 

 

فردا

فردا هميشه مي‏تازد

يك روز پيش‏تر از من؛

من مي‏دوم به دنبالش،

او مي‏كند حذر از من.

 

فردا چه‏گونه معنايي‏ست؟

تا مي‏رسم به او، رفته‏ست:

يعني شده‏ست پس فردا

پنهان و بي‏خبر از من!

 

ديروز را و فردا را

امروز حدّ فاصل نيست ــ

يعني كه حال مي‏گيرد

اين حالِ در به در از من.

 

ابري كه زهر مي‏بارد

در خاطرم گذر دارد:

آرام و خواب مي‏دُزدد

هر شام و هر سحر از من.

 

دل شور مي‏زند دايم:

آينده، چون هيولايي،

تصوير چنگ و دندانش

خون مي‏كند جگر از من.

 

آفاق شرق ويران شد ــ

كو چاره تا به كار آرم؟

ديوانه شد، گريزان شد

اين عقل چاره‏گر از من!

 

اين نخلِ خشكِ خواري‏زاد

فواره‏ي طلايي نيست؛

مشرق زمين چه مي‏خواهد

جز اين دو چشمِ تر از من؟

 

فردا... هر آن‏چه بادا باد!

تا كِي برآورم فرياد؟

عمري پدر در آورده

فرداي بي‏پدر از من!

 

باشد... وليك، بي‏ترديد،

فردا كه بَردَمَد خورشيد،

در كار چاره خواهي ديد

هنگامه‏يي دگر از من:

 

سنگي ز دل توانم ساخت؛

خواهم به پاي او انداخت ــ

فردا دگر نخواهد تاخت

يك گام پيش‏تر از من.

 

اسفند 86

 

 

                                                                        

تمام دلم دوست داردت                                 

تمام دلم دوست داردت

تمام تنم خواستار توست

بیا و به چشم قدم گذار

كه این همه در انتظار توست

 

چه خوب و چه خوبی، چه نازنین

تو خوب‏ترینی، تو بهترین

چه بختِ بلندی‏ست یارِ او

كسی كه شبی در كنارِ توست

 

نظر نه به سود و زیان كنم

هر آن چه بگویی همان كنم

بگو كه بمان، یا بگو بمیر!

اراده‏ی من اختیارِ توست

 

خموشی‏ی شب پای سرد من

چرا نشود پُر از شور عشق

كه لغزشِ آن دست‏های گرم

به سینه‏ی من یادگار توست

 

به گوشه‏ی چشمی نگاه كن

ببین چه به پایت فكنده‏ام

مگر به نظر كیمیا شود

دلی كه چنین خاكسار توست

 

ز میوه‏ی ممنوع، حیف و حیفت!

كه ماند و به غفلت تباه شد

و گرنه تو را می‏فریفتم

كه سایقه‏یی در تبار توست

 

چنین كه ملنگم، چنین كه مست

كه بُرده حواس مرا ز دست؟

بدین همه جَلدی و چابكی

غلط نكنم، كار كار توست.

 

£

 

به دار و ندارم نگاه كن

كه هیچ به جز عاشقی نماند

تمامِ وجودم همین دل است

تمام دلم بی‏قرار توست!

اسفند 81

 

 

 

 

 

 

 


 



نظر خوانندگان: 3 نظر