- قیچی را چه کسی و کی اختراع کرد؟ کودکیِ مردی
که روبروی من در اتوبوس نشسته بود، چطور بود؟ عاقبت ملحفهی بالش من چه خواهد شد؟
آن درختِ گردویِ پیرِ خانهی بابابزرگ را کی و چه کسی کاشته بود؟
- بس است
کاذکوک! کلافهام کردهای با سئوالهایت.
- اگر چشمام را ببندم، دنیای بیرون
هجوم میآورد به درونم و اگر چشمام را باز بگذارم، راه را برایش باز گذاشتهام.
پلک میزند
کاذکوک، آرام. چشم را باز میکند و میبندد، آرام، خیلی آرام، مثل کسی که دارد کم
کم بیهوش میشود.
- کاذکوک!
رویا میبینی یا بیداری؟ هی کاذکوک با توام!
- بیدارم یعنی دارم رویا میبینم. اسماش
همین است؟ یا این بیداری نیست و خواب است؟ خواب، بیداری، رویا، آگاهی، آگاهی به
رویا، رویا بینیِ آگاهانه.
- بازی با کلمات است اینها کاذکوک! اگر
بیداری، برو توی رویا و اگر توی رویایی برگردد. برگرد!
کاذکوک کف
دستاش را میمالد به ملحفه؛ نرم.
- ولی من که دارم لمس میکنم.
- مگر توی رویا نمیشود لمس کرد؟ چند
بار خواب دیدی، گربه چنگال به پایت میکشد، بعد بیدار که شدی، یعنی دوباره توی
رویا که رفتی، دیدی چنگال یک گربه پایت را زخمی کرده؟
کاذکوک از
پنجره به بیرون نگاه میکند. نور ماه روی برفِ یخزده آبی است، برف سفید سفید است،
با چند تا جاپا.
- این
جاپای شموم است، سمت خانه، مال امروز بعد ازظهر وقتی از بیرون برگشته بود.
بیرون سرد
است. کاذکوک یک بار میلرزد، از سرما، از ترس و از تنهایی.
- کاذکوک
شوفاژ را زیاد کنم؟
شوفاژ داغ
است، بخارِ لیوانِ چای را میبیند. سیگارش دارد در زیرسیگاری دود میکند.
- من خوابم
یا بیدار؟ خواب میبینم؟
- کاذکوک چایت یخ کرد. بخورش!
- آن روز که پدرم مرد، هوا بارانی بود؟
مادرم بار اول که دید وسط پایش خون سرازیر شده، شصت هفتاد سال پیش، چکار کرد؟ روز
بود یا شب؟ گریخت به باغ؟ گریه کرد؟ این قندان از کجا آمده؟
- کاذکوک! کاذکوک! بیدار شو! داری خواب
میبینی!
- بروم جلوی آینه!
در حمام
است، جلوی آینه.
- این خودم
هستم، خودِ خودم. این پیشانی پهن من است، این ریش روی چانهام، این هم مسواکم.
کاذکوک
قیچی را برمیدارد. با دست راست نوک قیچی را میکند زیر پوست پشت دست چپاش. پوست
را میشکافد و نوک قیچی را میدهد بالا، مثل یک کوک خیاطی، نوک را دوباره میکشد
بیرون. نه درد دارد نه سوزش. خون میزند بیرون. قطره قطره. و میچکد روی زیرانداز،
زیر پاش.
- میبینی
کاذکوک؟ تو بیداری! این خون است.
کاذکوک
انگشت را میگذرد روی قطرهی خون، میبرد طرف دهان، میگذارد روی زبان. خون شور
است، نه مثل نمک، شوریِ خون.
- هیچ چیزی
شوریِ خون را ندارد. شوریِ خون فرق دارد. این گلیم از کجا آمده؟ من خریدهام؟
- از خانهی مشترک تو و شموم آورده
بودی. پنج شش ماه پیش. وقتی قول داده بودی دیگر سراغِ شموم نروی، دیگر توی رویاهات
بیدار نشوی. یادت نمیآید؟
- پس یعنی شموم هم رویش راه رفته؟
یادگاری شموم است؟ شموم کو؟
- شموم مُرده کاذکوک، تو تنهایی. توی
خانهات. زمستان است، دیشب برف باریده. نور ماه روی برف یادت هست؟ جای پای خودت
روی برف؟ چایات دیگر از دهن افتاده کاذکوک. نسکافه میخواهی برایت درست کنم؟
حوصله ندارم قهوه درست کنم. دنگ و فنگاش زیاد است. تازه نمیتوانم زیاد تنهایت
بگذارم. تو معلوم نیست، خوابی یا بیدار. نسکافه آسان است: آب جوش، لیوان، قاشق،
برای تو شیر کم، شکر زیاد.
- کم. زیاد. چی کی زیاد است؟ کی کم است؟
این منم توی آینه. من بیدارم. من خوابم. من خوابگردم؟
کاذکوک به
صورتاش دست میکشد:
- این
چشمم، این دهنم. من هنوز زندهام. فقط کاش میدانستم خوابم یا بیدار.
- بیا کاذکوک، بیا این چسب زخم را
بگذارم روی زخم تا خون بند بیاید. چرا از این کارها میکنی کاذکوک؟ تو فردا باید
بروی سر کار. به بقیه چه خواهی گفت؟
- بقیه؟
کاذکوک میرود
روی بالکن. یک نخ سیگار روشن میکند. سردش میشود. برمیگردد پالتوش را برمیدارد،
میگذارد روی دوشاش. برمیگردد روی بالکن. یقهی پالتو را میزند بالا. دگمههای
پالتو را میبنند، به آسمان نگاه میکند، آسمانی زمستانی، پرستاره و شبی یخی. به
پنجرههای خاموش و روشن خانهها توی دل تاریکیِ شب نگاه میکند. بعد به خیابان.
- دگمه
اختراع کیست؟ شموم چرا نمیآیی پس؟ چرا برنمیگردی؟ چقدر دیر کردی امشب؟ گفته بودی
این بار زیاد نمیمانی. یادت هست با ترس و لرز رفته بودی؟ نکند امشب مُرده باشی
شموم، از ترس؟ اگر مرده باشی من هم خودم را میکُشم شموم. من هم خودم را میکُشم،
به جان تو. و اگر مرده باشی، به روح تو قسم من هم خودم را میکُشم، همین الان، همین
امشب. بلافاصله.
از شیشهی
درِ بالکن به دیوار اتاق نگاه میکند. شموم از توی قاب عکس به کاذکوک لبخند میزند.
بعد چشمک میزند. ایستاده زیر درخت، تکیه داده به دوچرخهی کورسیاش، شلوار سفیدش
پایش است. کوهی از مو روی سرش است. موهای شموم فری هستند، شانه نمیخورند.
- شموم
همیشه وقتی ایستاده عکس میگیرد، کج میایستد. شاهدش این عکس، مال وقتی ده دوازده
سال داشت، با گوتک، برادرش. از گوتک چه خبر؟
- چاقو خورده، مُرده کاذکوک، خیلی وقت
است. یادت رفته؟
- شموم وقتی بیاید، میگویم باز هم
داستانِ اولین ماهیگیریاش با گوتک را برایم تعریف کند. اولین بار کی تو آن
رودخانه شنا کرده بود؟ چه وقت بود؟
- آخ، کاذکوک! کاذکوک! به تو گفته بودند
کار خطرناکی است، نباید وقتی تنهایی یا بدون بلد این کار را بکنی کاذکوک. روی آینهی
حمام، دمِ دستگیرهی در، روی سقف ِ بالای تخت، همه جا یادداشت چسباندهای: «خوابم
یا بیدار؟» هر روز طبق دستورالعمل تمرین کردی. روزی هزاربار از خودت پرسیدی:
«خوابم یا بیدار؟» و روزی هزار بار به خودت گفتی: «خوابم. دارم رویا میبینم.» اما
میدانستی که بیدار بودی. حالا گیر کردی، کاذکوک. نمیدانی خوابی یا بیدار. کار
خطرناکی کردی از مرز رد شدی، تنهایی، این هم عاقبتاش. حالا چطور برت گردانم؟
- پس این شموم کجاست؟ بیاید بیدارم کند،
اگر خوابم. اگر بیدارم پس چرا شموم دیر کرده؟ یخ کردم.
شموم برمیگردد
به اتاق. سیگارش را توی زیرسیگاری میز اتاق خاموش میکند. چسب زخم را میبیند.
- مگر من
زخمیام؟ من کی زخمی شدهام؟
- وقتی داشتی سعی میکردی برگردی،
کاذکوک.
کاذکوک
پالتو را درمیآورد، میاندازد روی پشتی صندلی. میایستد کنار تخت، روی پای چپ.
کنترل را از روی میز برمیدارد. تلویزیون را روشن میکند. کانال به کانال عوض میکند.
میرسد به کانالی که پیرمردی دارد راجع به تکنیکهای کنترل رویا حرف میزند، دارد
به زبانی بیگانه حرف میزند که کاذکوک بلد است. کاذکوک نمیفهمد پیرمرد چه میگوید.
صدایش نامفهوم است. تعجب میکند کاذکوک. میترسد. کانال عوض میکند. عکس شموم توی
قاب بالای تلویزیون است. دارد به زیر پایش، به صفحهی تلویزیون نگاه میکند. میخندد.
کج ایستاده، ایستاده روی یک پا، پای چپ، دستها آویزان. دارد رویای آخراش را برای
عکاس تعریف میکند، طرز ایستادناش در رویا را به او نشان میدهد. سیگارش کو پس؟
مینشیند روی تخت.
- من و
شموم دیگر توی این تخت جا نمیگیریم.
- آفرین کاذکوک! داری برمیگردی. بیروناش
کن تا بتوانی برگردی.
کاذکوک
تلویزیون را خاموش میکند. به بیرون نگاه میکند. تاریک است.
- شب است.
هوا تاریک است. سرد است. دلم یک رویای گرم میخواهد، گرم و آفتابی.
- دیگر خستهام کردهای. حوصلهام را سر
بردهای کاذکوک. یا همین الان برمیگردی به اینجا و حالا یا تلفن میزنم به پلیس
و بیمارستان.
- نه، اول میروم با قیچی رگ دستم را میبُرم.
اگر خون فوران زد، یعنی بیدارم. آن وقت کاذکوک میفهمد شموم مرده است.
میرود
حمام. قیچی را برمیدارد. شاهرگ دستاش را قیچی میکند و نرم نرم برمیگردد به
اتاق. مینشیند روی تخت. سر شاهرگ را میگذارد بین دو لب، روی دهانِ باز. حالا خون
چکه کرده روی شلوارش. شلوار سفیداش.
- شوری خون
یا شوری نمک فرق میکند. خیلی اساسی.
به انتظار
مرگ یا بیداری دراز میکشد روی تخت. به سقف نگاه میکند. یادداشت را میبیند:
«خوابم یا بیدار؟»
- من
خوابم. نه، بیدارم. اگر خوابم، میخواهم بیدار شوم و اگر بیدارم میخواهم به پلیس
و بیمارستان زنگ بزنم بیایند مرا ببرند بلکه این زخم را بخیه بزنند. من فردا چطور
کار کنم؟ باید مرخصی بگیرم. بقیه نباید بفهمند. هیچ کس نباید بفهمد مگر شموم.
شموم. البته اگر هنوز زنده باشد و اگر دیگر نیاید توی خوابم. باز هم قیچی ندهد
دستم. شم وو مممم. شش ممم. شش. ش.
به خواب میرود.
خواب میبیند، توی خواب، خواب میبیند.
میمیرد.
همین الان. در خون خودش غرق نمیشود. خون فقط لباس و ملحفهها را رنگی میکند، به
رنگِ قرمزِ خونی. یکی دارد به کاذکوک یا به شموم یا به گوتک یا به شما یا به او یا
به من میگوید: تا خشک نشده مزهاش را امتحان کنید! شوری خون فرق میکند.
هایدلبرگ
2009/01/12