این کتاب کوچک و کم حجم تاکنون به تیژاژ ده هزار نسخه بهفروش
رفته و اکنون نایاب است. قابل ذکر اینکه برای اولین بار در اینترنت و در سایت
«جن و پری » منتشر شده است.
رمان کوچولوی « بنفشه کوچولو» مرا یاد شازده کوچولو
میاندازد.
میترا الیاتی
بنفشه کوچولو روزهای آخر زمستان بود. در سکوت و تاریکی زیر خاک، گلها با خیال راحت کنار هم خوابیده بودند.
بنفشه کوچولو از خواب بیدار شد. هر چه سعی کرد دست و پایش را تکان بدهد، نتوانست. به اطراف نگاه کرد. درست نمیتوانست چیزی را ببیند. سرش را بلند کرد. کمی آن طرفتر، لاله با ریشههای پخش شده در خاک خوابیده بود. بنفشه کوچولو آهسته او را صدا کرد:
- لاله، لاله، بیا کمی با هم حرف بزنیم! من از خوابیدن خسته شدهام.
لاله با صدایی خوابآلود گفت:
- ممکن است گلها را از خواب بیدار کنیم.
- خوابشان خیلی سنگین است. مطمئن باش بیدار نمیشوند!
- چرا تو نمیخوابی؟ من فکر میکنم در این تاریکی هیچ کاری بهتر از خوابیدن نیست.
- شاید حرف تو درست باشد، ولی من نمیتوانم بخوابم. حتی نمیدانم چرا باید بخوابم.
- اگر نخوابیم، چهکار میتوانیم بکنیم؟
- درست نمیدانم، ولی باید فکری بکنیم.
- چه فکری؟ بهترین کار این است که بخوابیم و تا بهار منتظر بمانیم که ساقههایمان در بیاید، زمین را بشکافد و بالا برود.
- بالا؟ بالا کجا است؟
- تو نمیدانی بالا کجا است؟ بالای سرمان، روی خاک!
بنفشه کوچولو گیج شده بود. حرفهای لاله برایش عجیب بود. کمی فکر کرد و بعد پرسید:
- چرا همین الان بالا نمیرویم؟
- برای این که هنوز آن جا هوا سرد است، زمین زیر برف است و خورشید زیر ابر. مهمتر از همه این که ساقه نداریم.
بنفشه کوچولو به گلها نگاه کرد. همه مثل هم بودند. چیزی در آنها ندید که بتواند نامش را ساقه بگذارد. به طرف لاله برگشت. لاله خوابش برده بود.
بنفشه کوچولو زیر لب گفت: «او هم دوباره خوابید. مثل این که خوابیدن دست خودشان نیست.»
چشمهایش را بست و سعی کرد بخوابد، ولی حرفهای لاله در گوشش صدا کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. با خود گفت: «چهطور است سعی کنم خودم را به طرف بالا بکشانم؟»
از این فکر خیلی خوشحال شد. همهی نیرویش را جمع کرد و ریشههایش را محکم به طرف بالا کشید، ولی همین که کمی جابهجا شد، صدایی شنید.
- چه کار میکنی بنفشه کوچولو؟ چرا نمیخوابی؟
بنفشه کوچولو گوشهایش را تیز کرد. صدای خاک بود. جواب داد:
- میخواهم بروم بالا و بهار را ببینم. حوصلهام سر رفته است.
- چه حرفها میزنی! خوب به دور و برت نگاه کن، همهی گلها خوابیدهاند.
- من هم اگر میتوانستم، میخوابیدم، ولی نمیتوانم. خواهش میکنم بگو چهطور میتوانم بالا بروم؟
خاک که از حرفهای بنفشه کوچولو تعجب کرده بود، گفت:
- من که تا حالا چنین گیاهی ندیدهام. گفتی کجا؟ بالا؟ چه حرفها! مگر الان وقت بالا رفتن است؟
- چرا نیست؟ بالا رفتن که وقت ندارد. وقت یعنی چه؟
بنفشه کوچولو ریشههایش را جمع کرد و تا میتوانست خود را به طرف بالا کشید و سرش را به سقف کوبید، دامب دامب دامب، کوبید و کوبید! بالای سر بنفشه کوچولو، روی زمین، شکاف کوچکی بود که کمی باز شد. نور از شکاف به داخل آمد. بنفشه کوچولو خودش را به سمت نور بالا کشید، تا به لبهی شکاف رسید. همهجا به قدری روشن بود که بنفشه کوچولو نتوانست جایی را ببیند. بعد از مدتی که چشمهایش به روشنایی عادت کرد، دشت بزرگی را دید که تا چشم کار میکرد، ادامه داشت. خیلی خوشحال شد. فریاد زد:
- بهار، من آمدم. کجایی؟
ناگهان، جانوری به سرعت از کنار او رد شد. نزدیک بود دوباره به داخل سوراخ پرت شود. جانور، کمی جلوتر ایستاد و گفت:
- چه خبر است؟ چه کسی است که فریاد میزند؟
- من هستم. اگر کمی جلوتر بیایی، مرا میبینی.
جانور با احتیاط جلو آمد. چشمش به جوانه و ریشههای کوچولوی یک گیاه افتاد. با تعجب گفت:
- خدای من، یک گیاه! تو این جا چه میکنی؟ مگر نباید الان زیر خاک باشی؟
- من از ماندن زیر خاک خسته شدهام. آمدهام بهار را ببینم. اسم تو چیست؟
- اسم من خرگوش سفید است.
- تو میدانی بهار کجاست؟
- درست نمیدانم، ولی فکر میکنم پشت کوههای بنفش باشد.
- کوههای بنفش؟ کوههای بنفش کجا هستند؟
خرگوش سفید دستش را دراز کرد و گفت:
- آن جا. اگر خوب نگاه کنی، میبینی.
بنفشه کوچولو به روبهرو نگاه کرد و گفت:
- خدای من، کوههای بنفش چهقدر قشنگاند. تو میدانی من چهطور میتوان به آنجا بروم؟
خرگوش سفید فکری کرد و گفت:
- اگر بخواهی، شاید بتوانی همراه باد به آنجا بروی.
- باد؟ باد کجا است؟
- کمی صبر کن. خودش به سراغت میاید. من باید بروم. خداحافظ!
بنفشه کوچولو خداحافظی کرد و منتظر ماند. همینطور که اطراف را تماشا میکرد، ناگهان دستی او را قلقلک داد. بنفشه کوچولو خندهاش گرفت. صدایی گفت:
- بنفشه کوچولو، اینجا چه میکنی؟ نمیترسی سرما بخوری؟
- نه نمیترسم! تو که هستی؟
- اسم من باد است.
بنفشه کوچولو خیلی خوشحال شد. همینطور که قلقلکش میآمد و خندهاش گرفته بود، گفت:
- خیلی خوشحالم که آمدی. منتظر تو بودم. میتوانی مرا همراه خودت پشت کوههای بنفش
ببری؟
باد، دور او چرخی زد و گفت:
- رفتن به آنجا برای من آسان است، ولی تو چرا میخواهی به آنجا بروی؟
- خرگوش سفید میگفت که ممکن است بهار آنجا باشد. من میخواهم بهار را ببینم.
- ولی تو هر جا باشی، بهار به زودی به سراغت خواهد آمد.
- من خیلی عجله دارم. نمیتوانم منتظر بمانم.
باد که نمیخواست بنفشه کوچولو را برنجاند، چرخی زد، او را در آغوش گرفت و حرکت کرد. بعد از مدتی، بنفشه کوچولو را بر زمین گذاشت و خودش در گوشهای نشست. بنفشه کوچولو با تعجب گفت:
- چرا مرا اینجا گذاشتی؟ چرا نمیرویم؟
باد گفت:
- کجا برویم، بنفشه کوچولو؟ پشت کوههای بنفش همینجا است.
- همین جا؟ پس چرا بهار را نمیبینم؟
- برای اینکه برفها هنوز روی زمین هستند. بهار وقتی میاید که برفها آب و زمین گرم شده باشد.
بنفشه کوچولو کمی فکر کرد و با خود گفت: «اگر همینجا منتظر بمانم، بهتر از خوابیدن زیر خاک است. اگر چه هوای اینجا سرد است. ولی در عوض، وقتی که بهار بیاید، من اولین بنفشهای هستم که او را میبینم.»
سرش را بلند کرد و به باد که دور بوتهی خشکی پیچیده بود و با آن بازی میکرد، گفت:
- باد، من اینجا میمانم. تو هم پیش من میمانی؟
- متاسفم بنفشه کوچولو، من نمیتوانم یکجا بمانم، ولی میتوانم باز هم به تو سر بزنم. فعلا تو را کنار این بوته میگذارم تا تنها نباشی.
بعد، خداحافظی کرد و رفت. بنفشه کوچولو ریشههایش را روی زمین پخش کرد و چشمهایش را بست.
تازه داشت خوابش میبرد که ناگهان صدایی شنید:
- بنفشه کوچولو، زود باش، خودت را پنهان کن! سیلاب نزدیک میشود. ممکن است تو را ببرد.
بنفشه کوچولو به اطراف نگاه کرد. صدا، صدای بوتهی خشک بود. با تعجب پرسید:
- سیلاب چیست؟ چه باید بکنم؟
- برفهای زمستانی که کم کم آب میشوند، هر روز در دشت راه میافتند و هر چیز سبکی را که به دستشان برسد، با خود میبرند. اگر ریشههای تو در خاک بود، مشکلی نداشتی. حالا که اینطور نیست، باید فکری بکنیم.
- تو چه میکنی؟
- زمین ریشههای مرا محکم نگه داشته است، لازم نیست که کاری بکنم. زود باش، مرا محکم نگه دار.
- تو چهقدر مهربانی. دلم میخواهد اسم تو را بدانم؟
- اسم من گَوَن است و درختچهی کوهستانم. زود باش بنفشه کوچولو، وقت را تلف نکن!
بنفشه کوچولو گَوَن را با ریشههایش محکم گرفت و گَوَن هم او را زیر شاخههای خود پنهان کرد. سیلاب به آنها رسید. به بوتهی گَوَن پیچید، ولی هر چه سعی کرد، نتوانست آن را از جا بکند. به سراغ بوتههای دیگر رفت، ولی فایدهای نداشت. همهی آنها محکم به زمین چسبیده بودند. سیلاب ناامید شد. راهش را ادامه داد و در دوردست دشت ناپدید شد.
بنفشه کوچولو از گَوَن تشکر کرد و با وحشت مشغول تماشای دشت شد. ناگهان صدای باد را شنید:
- سلام بنفشه کوچولو، حالت چهطور است؟
- سلام، حالم خوب نیست. هم از سیلاب میترسم و هم سردم شده است. البته خوابم هم میآید.
باد بنفشه کوچولو را نوازش کرد و گفت:
- حالا میخواهی چه کنی؟ نمیخواهی منتظر بهار بمانی؟
- چرا، هنوز هم دلم میخواهد هر چه زودتر بهار را ببینم، ولی اگر مدتی دیگر اینجا بمانم، از سرما خشک میشوم.
باد لبخندی زد و گفت:
- اگر بخواهی به خانهات برگردی، من میتوانم تو را به آنجا ببرم.
بنفشه کوچولو خوشحال شد. ریشههایش را جمع کرد، به گَوَن خداحافظ گفت و خودش را در آغوش باد انداخت.
باد، بنفشه کوچولو را برداشت و از قلهی کوههای بنفش عبور کرد. وقتی که به خانه رسیدند، گلها همچنان کنار هم راحت و آرام خوابیده بودند. روزنهی کوچک خانهی بنفشه کوچولو باز بود. باد، بنفشه کوچولو را در آنجا گذاشت. بعد، کمی خاک و خاشاک از اطراف آورد و آن را پوشاند.
خانهی بنفشه کوچولو، راحت و گرم بود. ریشههایش را در خاک پخش کرد و به راحتی خوابید.
- بیدار شو، بیدار شو، بنفشه کوچولو، چهقدر میخوابی؟ ببین چه خبر است؟
بنفشه کوچولو بیدار شد و به سرعت گفت:
- چه شده، چه خبر است؟
- به خودت نگاه کن، ببین چهقدر قشنگ شدهای؟
بنفشه کوچولو به خودش نگاه کرد. ساقهی سبز قشنگی از وسط ریشههایش روییده بود. با خوشحالی گفت:
- خدای من، این کی درآمده؟
- وقتی که تو خوابیده بودی. حالا یواش یواش برو بالا و ببین آنجا چه خبر است. وقتی که به بالا برسی، باز هم قشنگتر میشوی.
- ریشههایم چه میشود؟ سیلاب نمیتواند مرا با خود ببرد؟
- معلوم است که نمیتواند. ریشههای تو در دست من است. مطمئن باش آنها را رها نمیکنم.
بنفشه کوچولو خوشحال شد. خاک نرم و مهربان به آرامی کنار رفت و او آنقدر قد کشید تا به روی زمین رسید. فریاد زد:
- بهار، من آمدم. کجایی؟
- این چه سوالی است، بنفشه کوچولو! به دور و برت نگاه کن، به جویبار، پونهها، آسمان و سبزهها؟
بنفشه کوچولو سرش را برگرداند. لاله با تاج قرمزش، سرافراز و قشنگ ایستاده بود.
- لاله جان، چه تاج زیبایی روی سرت گذاشتهای. چهقدر قشنگ شدهای.
- خودت هم قشنگ شدهای، بنفشه کوچولو، به تاج خودت نگاه کن!
- تاج خودم؟ مگر من هم تاج دارم؟
- بله، یک تاج کوچولو داری که هر لحظه بزرگتر و قشنگتر میشود.
- کجا است؟ چرا آن را نمیبینم؟
- اگر زیر پایت را نگاه کنی، میبینی.
بنفشه کوچولو کمی خم شد تا زیر پایش را ببیند.
آب جویبار مثل آینه میدرخشید. بنفشه کوچولو خودش را در آن تماشا کرد. تاج کوچولوی زیبایی بالای سرش در آمده بود، درست رنگ کوههای بنفش. بهقدری زیبا بود که بنفشه کوچولو نمیتوانست از آن چشم بردارد.
در همین لحظه، دستی نرم ساقهاش را گرفت و برگهایش را نوازش کرد.
- سلام بنفشه کوچولو، چهقدر خودت را تماشا میکنی؟
- آه، این صدا چهقدر آشنا است! قبلاا هم آن را جایی شنیدهام، ولی کجا؟
باد که تعجب او را دید، چیزی در گوش او گفت و گذشت. هر دو خندیدند. گلهای دیگر با تعجب به آنها نگاه میکردند. هیچکس ندانست باد در گوش بنفشه کوچولو چه گفته بود.