مانندِ یک شبح
و شبی که میایستد در دهانِ تو
آنقدر کودکم
که رویِ گریه خوابم میبرد
و آنقدر سادهام
که چشمانم از باران
میریزد و
میشِکَند هر روز
من
بی آنکه نمیدانم رود باشم و
گُذرم
تویِ ذوقِ کسی بزند
تویِ گوشِ کسی مثلِ آسمان بزند
تنها
مانند کسی که از وقتش گذشته
است
رویِ سنگی
که از وقتش گذشته است
نیمی چهار و
نیمی هفت
نیمی از پنچ نیمی از
خودم هستم
من
آنقدر لُختم
که لَبانم
در هر نگاه
مثلِ ستارهای
تمایل به خودکشی دارد.