روی جای خالی پاها
در پالتوام نفس كشیدم
نشستم روی پل ِكارل گوستاو
بدون اینكه تو باشی
وقتی كه برف میآمد.
ماهیچهام بوی خون یخزده میداد
نردهها آب میشد
در بخاری كه از قطار زیر پل بلند شده بود
به نرده تكیه میدادم
هر روز گم شده بودم
در نقطهی ریلها و جایی دور
بدون اینكه تو باشی
وقتی كه برف می آمد
وقتی كه برف میآمد،
یخ زد بوی موهایم
بالا رفت از گلویم برف
در پالتوام مردم
بدون اینكه تو باشی
وقتی كه برف میآمد.