دهكده
كو كو میخواند
قبر میخواند
پرستو میخواند
تبر میخواند
صخره میخواند
رود میخواند
تنها پرچم نيمدار
دبستان میرقصد
50
پدرم عاشق مادر ماکسیم
گورگی بود
و هر سال با خودنویس
پارکرش
بر حاشیهی شاهنامه
فرزندان تازهاش را میکاشت.
پدربزرگ سرطان گرفت
چوب سیگارش بیاشنو
ماند
دندان عاریه و فندکاش
را بخشیدند به رشید دلاک
و من ِ احمق بعد از
چاهار سال فهمیدم
که او از رشت بر
نخواهد گشت!
پارتی
ـ به داوود ملكزاده
ستارهگان این سو
آن سو ...
عصر با زوزهی شغال
پارس میکند
جیک جیک بلدرچین در مایکروفر
تخم میگذارد،
ابروها آنچنان باریک
باریکاند
که رغبتی به بهشت
نیست.
آستارا