صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




گارگاه داستان

سلول 12/ مظاهر شهامت


مظاهرشهامت – متولد 1345 درروستاي رضي از توابع مشگين شهر
زمينه فعاليت : شعر،داستان و نقد ادبي در دو زبان تركي وفارسي
كتابهاي چاپ شده :مجموعه شعر « و از مه وماهستان». مجموعه داستان «و فقط خواب‌هاي من » همچنین مجموعه داستانی تحت عنوان «13» که تاکنون نتوانسته مجوز چاپ بگیرد.کتاب های آماده چاپ او:یک رمان و یک مجموعه داستان و یک مجموعه شعراست. آثار و مطالب او در اردبيل : آواي اردبيل ـ پيام اردبيل – فضل – شور – اردبيل فردا – آواي مردم ـ سايان ـ در تبريز : عصر آزادي – آدينه – مهدآزادي – صداي عدالت – بهارآذربايجان
در اروميه : نويد آذربايجان .درتهران : تكاپو – كلك – آزما – همشهري ويژه تهران – گوهران - نافه وكارنامه – روزنامه های شرق،اعتماد،ایراندر شيراز : عصرپنجشنبه. درجنوب : نداي جنوب و در سايت هاي اينترنتي مانيها – كلاغ – كتاب سياوش – ماندگار-ادبیات و فرهنگ – قابیل- مجله هنر نویسش – ادبستان و سایت لیلاصادقی و سایت شخصی مظاهرشهامت.اجراي چند برنامه راديويي داستان‌خواني و نقد و مصاحبه ادبي در راديواردبيل و شركت در مراسم مختلف اردبيل و تبريز و تهران اجراي چند مصاحبه با مديا كاشيگر،سخنرانی در کانون ادبیات فارسی برای بررسی اشعار بهزادخواجات واجراي برنامه وسخنراني درباره آثار مدياكاشيگر وعمران صلاحي.

سلول 12 در انتهای بند موقت قرار داشت . این را می دانستی . بند موقت هم که چه عرض کنم ، اسمش بند موقت بود اما تویش از ابدی بگیر تا اعدامی . این را هم می دانستی . کمتر اتفاق می افتاد کسی از آنجا بیرون آمده باشد. اما اعدامی تا دلت بخواهد . این را هم می دانستی. برخلاف سلول های دیگر، سلول 12 همیشه شلوغ بود و آدم هایش ، شاد و سرحال . این را هم می دانستی ، ولی بعدهایش را ، چون اول هایش را ندیده بودی. حالا که اول هایش را ندیده بودی ، بگذار از آنجا برایت بگویم .
بعدها کمی می دانستی بازی کردن و سرگرم شدن برای یک زندانی ، چقدر مهم است . زندانی ای که زندانی می شود بعد از مدتی هوای بیرون را فراموش می کند . یعنی دیگر زیاد به فکر آن نیست . یعنی زیاد دلتنگ نمی شود . اوایل از دیگران جداست . پس ، عجیب احساس تنهایی می کند . ولی رفته رفته خود را با آنها قاطی می کند . هر سلول ، مثل حریم یک قبیله است . افراد آن ، به شدت به همدیگر وابسته  هستند و تعصب شدیدی را به افراد خود در مقابل  ساکنان سلول های دیگر دارند .
قبیله ایی که بازی نداشته باشد افرادش مایوس ، خسته و ملول هستند . برای آنها ، زمان به سختی می گذرد. اما قبایلی که توانسته اند بازی اختراع کنند ، نیازی برای فکر کردن به زمان ندارند . بازی ، زمان را تندتر از آنی می گذراند که احتیاج به یادآوری اش باشد . این را من خیلی زود یاد گرفتم .
خیلی پیشتر از زمانی آمده بودم که تو آمدی . یک شب آوردندم توی بند و انداختند توی 12 . هنوز دو سه روز نگذشت بود جواد گفت فهمیده است من عقل درست حسابی ندارم . جواد که این را بفهمد همه قبول می کنند . او بزرگ تر و قویترین در 12 است . این را هم کمی می دانستی . خوب ، من عقل درست حسابی نداشتم اما به دردنخور هم نبودم . این را جواد و دیگران با هم فهمیده بودند . از آن موقع به بعد همه کارهای سلول را من انجام می دادم . پهن کردن و جمع کردن سفره ، شستن ظرف ها ، درست کردن چای ، جارو کردن 12 و و و . راستش کار هم شده بود بازی من .
ساکنان 12 حتی پیشتر از من فهمیده بودند باید بازی کنند ، اگر نه دوره ی زندان تمام نمی شود . آنها به هر ترتیب که می شد لوازم بازی را تهیه می کردند . ساده ترین بازی ، بازی با چوب کبریت بود . مقداری چوب کبریت را روی چیزی صاف روی هم می ریختند . هر کدام ، یک چوب کبریت دست می گرفتند و با آن، از چوب های روی هم ، طوری برمی داشتند که بقیه تکان نخورد . هر کس بیشتر برمی داشت برنده بود و مقدار پول معین شده دیگران را تصاحب می کرد .
مامورهای قزلباش ریخته بودند افراد 12 را کتک زده بودند .
بعد از مدتی ، زندانی ها شروع کرده بودند به بازی با کبریت . یعنی بازی شاه و دزد . شاه بود و دزد و وزیر و جلاد و موقعیت هر کس را ور کبریتی تعیین می کرد. در هوا چرخ می خورد و روی هر ور مخصوص خود به زمین می افتاد .
مامورهای قزلباش ریخته بودند افراد 12 را کتک زده و کبریت ها را جمع کرده بودند .
فردای شبی که من به 12 آمدم ساکنان آنجا شروع کردند به درست کردن مهره شطرنج از خمیر نان بربری صبحانه . بعد از مدتی آنها دورهم نشسته ، دو به دو شطرنج بازی می کردند .
یک شب مامورهای قزلباش ریختند زندانی ها را کتک زده مهره ها را شکستند . مرا هم زدند . از فردای آن شب مواظب بودند کسی با خمیر چیزی درست نکند .
چند روز بعد ، 12  یک سری کامل ورق بازی داشت که از مقوا درست شده بود . دور هم نشسته بازی می کردند .
این بار خود قزلباش با مامورهایش آمد . همه را کتک زدند و ورق ها را پاره کردند . از آن وقت به بعد هیچ مقوایی را به سلول ما راه ندادند .
چند روز ساکنان 12 ، افسرده و غمگین بودند . هر چیزی را بهانه می کردند مرا مشت و لگد می زدند . من که می دانستم دردشان چیست چیزی نمی گفتم . هیچکس با هیچکس حرف نمی زد . من که می خواستم حرف بزنم جواد با مشت می زد توی کله ام . عجیب ، احساس تنهایی می کردم . یک دفعه فکری به نظرم رسید که می توانستم با آن ، از غصه بیرون بیایم . پیراهنم را درآوردم و جلوی چشم همه ، چند شپش از آن پیدا کردم . می توانستم آنها را از هم تمیز دهم ، رنگ هاوهیکل متفاوتی داشتند . در گوشه سلول ، روی زمین گودی کوچکی کندم . شپش ها را در گودی می ریختم . هر کدام زودتر از بقیه  بیرون می آمد برنده می شد و مرا کلی می خنداند . شپش سفید کوچکم زرنگتر از همه بود .
جواد پرید مرا بغل کرد و بوسید و با صدای بلند گفت :
- نه بابا ، خیلی هم عقل درست حسابی دارد ، یعنی خیلی بیشتر از ما .
همه خندیدند . من هم خندیدم .
زندانی ها هر کدام شپش خود را داشتند . شپش های مرا هم گرفته بودند . مقدار پول را معین می کردند و شپش ها را در گودی کوچک وسط  سلول می ریختند.
مدتی بعد ، قزلباش دستور داده بود پتو و لباس 12 را هر روز بشویند . وقتی فهمیدند 12 از سلول های دیگر شپش می گیرد دستور داد پتو و لباس همه زندانیان را هر روز بشویند.
دیگر در زندان شپش پیدا نمی شد .
باز هم چند روز همه دمغ بودند . این بار خیلی طول کشید . قزلباش مرتب سر می زد و وقتی می دید همه با حالتی نشسته زانوهای خود را بغل کرده اند بلندبلند می خندید و می رفت . چند روز بعد که مطمئن شد از شپش خبری نیست، دیگر نیامد .
جواد یک کشیده محکم زد توی گوشم گفت باید کاری بکنم . وقتی دید گریه می کنم رویم را بوسید و گفت :
- پسر ذله شدیم آخر، یک فکری بکن .
من که داشتم اشک هایم را پاک می کردم و دلم به برای سلول 12 می سوخت ناگهان دیدم تو آمدی توی 12 . فورا فکری به نظرم رسید . جواد را کناری کشیدم و فکرم را به او گفتم . باز هم خوشحال شد. صورتم را بوسید . از همان لحظه بازی راشروع کردند . این را می دانستی.
 بازی تازه چند ماه طول کشید . این را هم می دانستی و می دانستی  چقدرتو را دوست داریم .
یکی از افراد قبیله ی دیگر رفته به قزلباش گفته بود ، 12 باز هم بازی می کند . قزلباش خودش چند روز دزدکی آمده و پاییده بود بلکه بتواند وسیله بازی را کشف کند، نتوانسته بود .فقط دیده بود همه دور هم نشسته مقداری پول در جلوی خود می گذارند و منتظرچیزی هستند اتفاق بیفتد که معلوم نیست. بعد از مدتی، ناگهان یکی پول بقیه را جمع می کند جلوی خودش و بعد ، باز هم  از اول شروع می کنند.
یک روز با مامورهایش آمد تو،از ما خواست بگوییم ماجرای بازی مان را برایش بگوییم.     هیچکس جواب نداد . منوچهر هم شاد بود هم غمگین . فردا آزاد می شد و خبر داده بودند مادرش خیلی مریض است . قزلباش گفت اگر راستش را بگوییم قول می دهد تا مدتی که در زندان هستیم هر ماه یک دست ورق نو به ما بدهد و مزاحم هم نشود . نمی دانم شاید باید قبول می کردیم اما قبول نکردیم . رو کرد به منوچهر که آن زمان غمگین بود و کز کرده بود در یک گوشه و گفت :
- پسر تو کی آزاد می شوی ؟
- فردا قربان . فردا .
قزلباش به منوچهر گفت با آنها برود و منوچهر رفت و دیگر نیامد . دو روز بعد آمد وسایلش را ببرد . با همه خداحافظی کرد . وقت رفتن ، جلوی در ایستاد و زد زیر گریه و رفت .
 یک ساعتی از رفتن منوچهر گذشته بود که مامورها با قزلباش آمدند، باز هم در سلول را باز کردند. این ها را تو می دانستی .
یکی از مامورها همه جای سلول را حشره کش زد . قزلباش به او دستور داد هر روز باید همه سلول ها را سمپاشی کند و در و پنجره راهم توری بگیرند .
آنها که رفتند جسد تو را در گوشه سلول پیدا کردم .
تو که کشته شدی دیگر نمی دانی قبیله بند12 ، چند روز است غمگین ترین قبیله روی زمین است .

 

        

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است