دوشیزه خانم، قدبلند و لاغر بود. حتی من هم میتوانستم ببینم که لباسها بهخوبی به تنش نمیآیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایهای داشت که گویی در آفتاب برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست مینامیدند. ناراحت میشدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست میداشتم. وقتی زنگ تفریح تمام میشد و دیگران فریاد میزدند: «توجه، سرخپوست میآید.» وحشت میکردم. وارد کلاس میشد و من سعی میکردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمیدید و درس آغاز میشد.
مینشستم، به چشمهای درشت و تیرهاش نگاه میکردم و میاندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین میکردند، کتک میزدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانهام حس میکردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت. ولی او متوجه نشد که چه مأیوسانه دوستش میدارم. چند کلمۀ دیگر صحبت کرد که نشان از بیتفاوتی بود و باز هم به جلوی کلاس رفت. در زنگ تفریح، بغلدستی من گفت: «او شانهات را فشار داد. درد گرفت؟»
هراسان فریاد زدم: «راحتم بگذار!» با مکر به من نگریست و گفت: «او یک بزغالۀ کج پا است و من اجازه نمیدهم به من دست بزند.»
میخواستم در جوابش چیزی بگویم، اما نتوانستم. او گفت: «خودم دیدم که وقتی به تو دست زد، سرخ شدی!»
بهسختی توانستم بپرسم: «چرا از او خوشتان نمیآید؟»
گفت: «خوب، او خیلی بدقیافه است. بهعلاوه هرگز حتی یک شوخی هم نمیکند.»
در یکی از همین روزها در یک روزنامۀ مصور، داستان عجیبی خواندم. داستان یک نقاش بود که دختر جوانی نزد او رفت و از او خواست، اجازه دهد که مدل نقاشیاش بشود. نقاش به او نگریست، خندید و گفت: «من جادوگر نمیکشم. اگر به زشتی هم جایزه میدادند، شما حتماً برنده میشدید، اما من فقط مدلهای زیبا را میکشم!» دختر بدون اینکه کلمهای جواب دهد، لباسهایش را درآورد و لخت مقابل او ایستاد. نقاش شگفتزده شد. هرگز اندامی به آن زیبایی ندیده بود. بلافاصله شروع به نقاشی کرد. هیچ چیز جز اندام او را نمیکشید که خطوطش او را به حالت خلسهای وحشیانه میانداختند. در نهایت هم دیوانه شد.
هنگام خواندن این داستان عجیب، دچار تشویشی غیرعادی شدم. وقتی داستان تمام شد، فوراً متوجه شدم که چه باید بکنم. او هم باید این داستان را میخواند! باید میدانست که فردی آن را به او داده است که دوستش میدارد و از آنهایی که او را دوست ندارند، متنفر است! داستان را بریدم و با یک قلم قرمز، خطی کلفت دور آن کشیدم. سپس آن را در کیف مدرسۀ خود گذاشتم.
آن شب خیلی بد خوابیدم. فکر میکردم، باید حس کند که چه کسی این داستان را به او داده است و باید بالاخره مرا درک کند. باید بداند، یک نفر در این کلاس وجود دارد که برایش مهم نیست، لباسها به تنش نمیآیند و قیافهاش شبیه خارجیها و عجیب است. باید بداند، یک نفر هست که چشمها و صدای بم و زیبای او را میشناسد و وقتی دست روی شانهاش میگذارد، احساس خوشبختی میکند!
روز بعد، از یک ساعت مانده به آغاز کلاس، در خیابانها قدم زدهم و بعد اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و ورق روزنامه را داخل کشوی میز او گذاشتم. هیچکس مرا ندیده بود. کلاس را ترک کردم و تا آمدن دیگران، در راهروها ماندم. بعد با آنها وارد کلاس شدم و سر جای خود نشستم.
وارد شد و مثل همیشه درس خود را آغاز کرد. آن روز در تمام مدت، هنگام بیدار شدن از خواب، صبحانه و قدم زدن در خیابانها تصور کرده بودم که چگونه ورق روزنامه را پیدا و شروع به خواندن میکند. فکر میکردم، آن را میخواند و فوراً حدس میزند که چه کسی آن را روی میز او گذاشته است. نگاهی از سر حقشناسی به من میاندازد. باید حس کند که کار من بوده است! چه کس دیگری میتوانسته این کار را کرده باشد؟
اما ساعت اول گذشت و او کشوی میز را باز نکرد. در زنگ تفریح بغلدستیام از من پرسید: «حالت خوب نیست؟ قیافهات خیلی عجیب است.»
جواب دادم: «حالم خوب است.»
گفت: «برو خانه. با این رنگ پریدهات، اگر از او بخواهی به تو اجازه میدهد که به خانه بروی.»
زنگ تفریح مثل همیشه سپری شد. چند نفر بین ردیف نیمکتها با یک توپ کاغذی، پر سر و صدا فوتبال بازی میکردند. ناگهان یکی فریاد زد: «توجه! سرخپوست میآید!» و همه به سرعت سر جای خود رفتند.
وارد شد، سری برای ما تکان داد و نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید، در کشو را باز کرد و چند دفتر را در آن گذاشت. نگاهش به ورق روزنامهای افتاد که با قلم سرخ علامتگذاری شده بود. آن را برداشت و پرسید: «این را چه کسی اینجا گذاشته است؟» هیچکس جوابی نداد.
فقط من میتوانستم جواب دهم، اما مثل دیگران سر جای خود نشستم و چیزی نگفتم. قلبم به شدت میتپید و دستهایم که زیر نیمکت قرار داشتند، میلرزیدند، چون دیدم که شروع به خواندن کرد. فکر کردم، همین حال میفهمد، همین حالا!
وقتی آن را خواند، پرسید: «این چه مزخرفاتی است؟ کسی میداند که این را چه کسی اینجا گذاشته است؟»
یک پسر جواب داد: «نه.»
ورق روزنامه را بهآرامی مچاله کرد و آن را دوباره داخل کشو انداخت. با حواسپرتی گفت: «عجیب است.» بعد از بالای سر ما به دوردستها نگریست و پرسید: «حالا کدام یک از شما میتواند منظور شیلر را وقتی در داستان ویلهلم تل میگوید، "داشتن تبر در خانه باعث میشود که نیاز به نجار نیابیم"، بهطور خلاصه برایم توضیح دهد ؟»
اما اواسط ساعت درس، یک بار به من نگاه کرد و من میدانستم به چه فکر میکند. یا گمان میکردم که میدانم به چه فکر میکند. از آن روز به بعد دیگر هرگز دست روی شانۀ من نگذاشت.