واکنش مقدم بر نقد «یک خوانندۀ معمولی»
«یادداشتی بر «آویشن قشنگ نیست» نوشتۀ «حامد اسماعیلیون»
علی چنگیزی
«آویــشـن قـشـنـگ نیست» عنوان اولین مجموعه داستان –یا بهتر بگوییم داستان بلند- «حامد اسماعیلیون» است. داستان از زبان شش راوی روایت میشود و هر کدام به نوبت خود بخشی از داستان را روایت میکنند. داستانهای کتاب قصۀ آدمهای معمولی است آدمهای آشنا، با دغدغههای آشنا، امیدها، آرزوها و زندگییی آشنا. شخصیتهای کتاب بیش و کم حاصل شناختی است که احتمالا نویسنده و خواننده از این دست آدمها دارد. آدمهایی که شاید بشود گفت بخشی از زندگی ما شدهاند، یا بخشی از زندگیشان با گذشتۀ ما گره خورده است. نویسنده تلاش کرده است خودش را به دنیای آشنای شخصیتهای داسـتـانش نزدیک کند و بیش و کم در این کار موفق هم بوده است. زمینه ( (Setting روایتها در غرب میگذرد در کوچهیی آشنا، با خانههایی آشنا، خانههایی با حوض بزرگی وسط حیاطی پُر از عطر سبزی و گُل. طرح (Plot) داستان دور مسائل معمولی زندگی آدمی میگردد، مسائلی گاه ساده، اما همواره اساسی. حسادت «رضا» به «نیما» و عشق هر دوشان به دختر همسایه. قالتاقی و تیغزنی «اهورا» و دزدیدن قاپ دخترک همسایه، زندگی از هم گسیختۀ «مهدی» پسر شهیدی که جایی در مرز کشوری در اروپای شرقی زخمی و نیمه جان افتاده است؛ از هم پاشیده شدن زندگی «نیلوفر» که «اهورا» را دوست میداشته و حالا با مرد دهاتییی مسلکی ازدواج کرده و...
شخصیتهای داستان کتاب بومی و آشنا هستند و کمابیش، روزگاری نه چندان گذشته، در هر کوچهیی میشد چندتایشان را دید. ساختار (Structure) داستان از کامل شدن کمکم شخصیتها در طول توصیفات شخصیتهای مختلف از زندگیشان تشکیل شده است. تعلیقی که نویسنده در هر روایت -راوی اول شخص همواره بخشی از حقیقت را میداند- ایجاد کرده است موجب شده است خواننده را تا به انتها همراه و همگام کند با روایتهای مختلف از دو سه جریانی که کلیت داستان را شکل میدهد. جریاناتی که یکی دوتایش -نمونۀ بارزش عشق رضا و نیما به نیلوفر و رابطۀ نیلوفر با اهورا- همچون نخ نامرئییی در کل روایتها دیده میشوند و انگار داستان حول آن میگردد و پیش میرود. روایتهایی که میخوانیم به تمامی نوستالوژیکاند، حسرت جوانی گذشته و عمر به هدر رفته در آن موج میزند و تلاش برای گفتنف برای گفتن آنچه پس پشت جا مانده است. شاید به همین دلیل بیش و کم کتاب اتمسفری خاکستری دارد. سقف روایتها کوتاه است و از قضا تنها راویییی که روایتی شاداب و سرخوش نقل میکند؛ «رضا» است که در گور خفته است و از آنجا دنیا را دید میزند. معقولانهترین روایت از زبان او نقل میشود که به گمان من بهترین اپیزود کتاب هم هست و شیوۀ داستانگویی طنازی دارد و کتاب هم با روایت او آغاز میشود: «از مرگ من هشت سال میگذرد، هشت سال و سه ماه. بارها به این مرگ، لحظۀ احتضار و انعکاس وحشت در چشمهایم اندیشیدهام. میدانم که به آن سختیها هم که میگفتند نبوده. اجل معلق که این حرفها را ندارد.» راوی مُرده، رضا، شوخ و شنگ است، طنزی در روایتش دارد، طنزی همراه با حسرت؛ حسرت هدر دادن زندگی برای هیچ؛ سگ دو زدن برای هیچ و اکنون که در گور خفته است دغدغهاش گند زدن کاجی است بر سنگ قبر گورش، شکایتش شکایت از زنجمورۀ مادری است که پسرش را از دست داده است و روز و شبش را در گورستان میگذراند و آرزویش آمدن از سر اتفاق «نیلوفر» است به قبرستان: «آها! یک چکۀ دیگر. مبادا باران بزند. این کاج پیر سنگ قبرم را میکند لگن اخ و تف. صمغ و میوهاش را با هم حواله میکند. این پیرزن هم که پنج سال آزگار است سرش را از سنگ قبر جوان بغل دستی برنمیدارد. اگر بگذارند ولیمۀ ناف بران نبیره و ختنه سوران ندیدهاش را همینجا خیرات میکند...»
در مجموع نویسنده تلاش کرده است برای هر کدام از شخصیتها زبان روایی جداگانهیی بیابد، مناسب با موقعیتِ فکری، خانوادگیاش. به گمان من شیوۀ داستانگویی و روایت هر کدام، نسبتا، مناسب شخصیتشان است. از «نیما» گرفته که از راه دور و ینگه دنیا نامهیی مینویسد، برای دوستش که سالهاست مُرده، او نمیداند و به چهبسا روزها به امید پاسخ مینشیند؛ تا «نیلوفر» که به سبک و سیاق زنان خانهنشین زندگیاش را برای دم دستترین دوستش –آویشن، خواهرش- نقل میکند: «آن روزها پسرها شلوار جیب پاکتی و گاباردینهای سبز و خردلی میپوشیدند. الان اگر ببینی عق میزنی. به جان خودت راست میگویم. پیراهنهای پیچاسکن بادمجانی که پاساژ کویتیها میآورد دیگر نوبرش بود. انگار همه کهنه پوش بودند...» تا «مهدی»، که بعد از کشته شدن پدرش در جنگ، و پایان یافتن جنگ، کوچۀ دولتشاهی را به نام پدرش نام گذاری کردهاند و انگار «مهدی» از هیچ کدام از اینها راضی نیست. از مُردن پدرش از زندگی زیر سایۀ مرگ او: «خودم میدانم که از همان روز دیدن فانسقۀ خیس پدرم دانستم که باید بروم. بمانم که چه بشود؟ [اگر دانشگاه] قبول نشوم میگویند خنگ بود. بشوم میگویند نان خون پدرش را خورد... ما به کجای زندگی [پدرم] آویزان بودیم؟ آدم نبود.»
وقایع جداگانهیی که نقل میشود به رغم تغییر راوی، زمینه و ناقل نمایشی مشترکی دارند که کمکم کامل میشود و این از خصوصیات تعدد راوی است. به رغم اینکه جریان داستان شش راوی دارد اما همین روایتها نمایی از زندگی است که دارد از دست میرود و زندگی که گذشتهاش میچربد بر آنچه قرار است اتفاق بیافتد. عنصر جنگ در داستان عنصری محوری و در عین حال در سایه است. عنصری که مستقیم و غیرمستقیم بر زندگی تمام شخصیتها تاثیر گذاشته است. تاثیری تخریبی. سرهنگ، پدر نیلوفر، اهل جنگ نیست. چپیده است در خانه و سبزی پاک میکند. پدر «مهدی» اما جانش را در جنگ لا میدهد، «نیلوفر» در یکی از تکهای دشمن با «اهورا» آشنا میشود و زندگیاش دچار چالش میشود و... کل شخصیتهای کتاب قربانی چیزی هستند که نمیدانند چیست! و انگار سایۀ سقف کوتاه روی زندگیشان افتاده است.
اما -همیشه یک اما وجود دارد- در این میان این داستان بلند کم و کاستیهایی هم دارد. اولین کاستیاش ماهیت یکی دو تا از راویها هستند. شخصیت اهورا، و بهادر خوب پردازش نشدهاند و هرکدام از آنها، که روایتی را به خودشان اختصاص دادهاند، چندان در پیشبرد کلیت داستان و همچنین شناخت خواننده از خودشان، کمک حال نیستند و جا داشت خواننده بیشتر از زندگی آنها و روابطشان بداند و بخواند. چند شخصیت به ظاهر فرعی هم هستند که میشد روایتی از آنها خواند و نوشت و احساس میشود جایشان در کتاب خالی است از سرهنگ پدر «نیلوفر» گرفته تا پدر «مهدی» که به گمانم میتوانست شخصیت غریبی داشته باشد و کمی از کلیشۀ «رزمنده»یی که اسمش را روی کوچهیی میگذارند دورش کرد. به گمانم میشد کند و کاو بیشتری در زندگی و احوالات شخصیتهای داستان کرد و به گمانم داستان به نحوی است که مایهاش را هم دارد.
نکتۀ دیگری که بعضاً در نحوۀ روایت داستان دیده میشود و گاهی کمیت روایت را لنگ میگذارد دیالوگهای غیر مستقیم است؛ نویسنده از این تکنیک روایی استفاده کرده است که خودش یکی از ابزار روایت است. اما در بعضی موارد نحوۀ بیان این دیالوگهای غیر مستقیم دقیق نیست. به عنوان مثال در روایت «نیلوفر» میخوانیم: «بعد از غذا [خواهرم] رفت آلبومها را آورد و شروع کرد به ورق زدن. گفت از دیدن عکسهایی که با ناصر گرفتهیی حالت بد نمیشود؟ گفتم چرا بد؟... گفتم تو چکار میکنی؟ از کنکور چه خبر؟ گفت خودت میدانی که چه مصیبتی است. حرف را هم عوض میکنی و...»(صفحۀ 34 کتاب) که با کمی وسواس میشد این روایت را به نحوۀ صحیحتری بیان کرد یعنی به این صورت: «...بعد از غذا خواهرم رفت آلبومها را آورد. شروع کرد به ورق زدن. گفت از دیدن عکسهایی که با ناصر گرفتهام حالم بد نمیشود؟ گفتم چرا بد؟... گفتم چکار میکند؟ از کنکور چه خبر؟ گفت خودم بهتر میدانم که چه مصیبتی است. گفت حرف را عوض میکنم و...»" یا چه بهتر که دیالوگها را به شیوۀ غیر مستقیم – در این مورد خاص- نقل نکنیم.
در صورتی میشود دیالوگ غیر مستقیم را به این شیوه نوشت که به مانند کتاب «رگتایم» نوشتۀ «دکتروف» کل گفتوگوها از گیومه بیرون افتاده باشند و بدون بستهبندی به صورت فله در متن داستان ریخته شده باشند. بهترین نمونه از استفاده از این تکنیک –دیالوگ غیرمستقیم- که در بیشتر موارد بسیار کارآمدتر از تکنیک «رمانس»یی است که «دکتروف» در «رگتایم»ش استفاده کرده -هر چند در «رگتایم» محشر از آب درآمده- در کتاب «هکلبریفین» نوشتۀ «مارک تواین» است که در جای جایش به چشم میخورد برای مثال: «من فقط دلم میخواست یک جائی بروم، میخواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زدهام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضر نیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستد...»(هکلبری فین صفحۀ 37 ) هرچند در همین کتاب هاکلبریفین هم یک جاهایی از این موضوع تخطی شده است؛ یا مثلا در کتاب «بازماندۀ روز» نوشتۀ «ایشی گورو» و در همان برگهای آغازین کتاب: «[آقای فارادی] وارد شدند و همین که چشمشان به بنده افتاد با اغتنام فرصت خطاب به بنده فرمودند که عزم مراجعت به ایالت متحده برای مدت پنج هفته از ماه اوت الی سپتامبر همین الان نهایتا جزم کردهاند»(بازماندۀ روز صفحۀ 26) و نه عزم مراجعت به ایالات متحده و... را کردهام. این موضوع از آن رو مهم است که ممکن است موجب کج فهمی و سردرگمی خواننده شود و برداشت خواننده را از یک جمله به کلی دچار مشکل کند. مثلا این جمله: گفت میدانم همسایهها نوار میگذارند. اگر این جمله داخل گیومه قرار بگیرد با دو نقطه و تشکیلات یعنی به این صورت: گفت: «میدانم همسایهها نوار میگذارند.» به این معنی است که شخصی که دارد صحبت میکند میگوید خودش خبردارد که همسایهها نوار میگذارند. اما اگر آن را خارج از گیومه نویسند -دیالوگ غیر مستقیم- و راوی هم اول شخص باشد؛ به این مفهوم است که یارو میداند که منِ راوی خبر دارم که همسایهها نوار میگذارند که این جملۀ خاص به همین معنی اخیر است.
هر چند در بعضی جاها ممکن است چندان موثر نباشد مثل این جمله از داستان «نیروانای من» نوشتۀ «هوشنگ گلشیری»
"به زنم گفتم. گفت میروم خانۀ مادرم. دخترها را هم میبرد." (نیمۀ تاریک ماه صفحۀ 365)
در این جا آن حالت دوگانه کمتر احساس میشود. هر چند اگر نقطه را از وسط جمله برداریم این جمله چیز هشتالهفتی از آب در میآید.
به زنم گفتم. گفت میروم خانۀ مادرم دخترها را هم میبرد.
در صورتی که به شیوۀ دیالوگ غیر مستقیم به این صورت در میآید:
به زنم گفتم. گفت میرود خانۀ مادرش، دخترها را هم میبرد. یا در گیومه: به زنم گفتم. گفت: «میروم خانۀ مادرم. دخترها را هم میبرم.»