مثلِ گالیور
در سرزمینِ كوتولهها
توىِ زندگیام پَخش و پَلا شدى...
معرفى مىكنم از سمتِ راست؛
من؛
فِلِرتیشیاىِ مهربانِ تو
تو؛
غولِ عجیبِ شبهاى ِمن
بدونِ چراغِ جادو هم
حاكمیتِ تو را به رسمیت مىشناسم...
لى لى پوت؛
كَفِ دستهاى تو بود
كه جا مىشدم
و تو مرا به سرزمینِ آدم بزرگها
معرفى كردى...
من فقط بندرى آزاد مىخواستم
اما حالا دیگر نگرانِ چیزى نیستم...
به جهنم كه نیستى!