صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




مینا حسنی

ریش‌خندی برای برگزیده‌ترین کارمندِ اداره‌هایِ بارانی


دوشنبه/آخر مهر/غروب/خارجی

 باران که بالا می‌پرد از خیابان‌های سیاه

باران که لج کرده تا ردّ پای تو را گُم کند از تمامِ کوچه‌ها

تا من پیدا نشوم...

من که برای برگزیده شدن

طولانی‌ترین آیه‌های شکّ را از بر می‌کنم

و هِی همه چیز را فراموش می‌کنم

تا فردا

طبیعی‌ترین ریش‌خندم

خودم را هم غافلگیر کند ...

 

دوشنبه/اول مهر/روز/داخلی

باران که رِنگ گرفته روی شیشه‌های اداره...

من که هِی می‌نویسم: هرگز بد نبوده‌ام...

فقط سالیانِ دورِ شقیقه‌های سپیدم را فراموش کرده‌ام

علّتِ پریدنِ پلکِ چشم چپم را...

هِی پرشس‌نامه...

هِی سؤال...

این ماهی که توی عکس می‌بینید با من نسبتی ندارد

من اسلحه نداشتم که اینجا لمیده‌ام روی سؤال‌های شما

و تاسِ ترس می‌اندازم...

تنها سفرِ خارجی پدرم

سفر به آخرت بود

مادرم چادری است

و آخرین باری که کوچ کرد

روز عروسی‌اش بود

خواهرانم فقط عضو گروهک سرود مدرسه‌شان بوده‌اند...

من حال را فراموش کرده‌ام

و گرَدها روی پذیرایی خانه‌ام غبار قِی می‌کنند...

باور کنید! من هرگز بد نبوده‌ام!

تنها گناهم این است

که ردّ پای یک نفر را

از تمام کوچه‌پس‌کوچه‌ها پاک کردم

وقتی کروکی خانه‌ام را می‌کشیدم.

 

 

 



نظر خوانندگان: 4 نظر