دوشنبه/آخر مهر/غروب/خارجی
باران که بالا میپرد از خیابانهای سیاه
باران که لج کرده تا ردّ پای تو را گُم کند از تمامِ کوچهها
تا من پیدا نشوم...
من که برای برگزیده شدن
طولانیترین آیههای شکّ را از بر میکنم
و هِی همه چیز را فراموش میکنم
تا فردا
طبیعیترین ریشخندم
خودم را هم غافلگیر کند ...
دوشنبه/اول مهر/روز/داخلی
باران که رِنگ گرفته روی شیشههای اداره...
من که هِی مینویسم: هرگز بد نبودهام...
فقط سالیانِ دورِ شقیقههای سپیدم را فراموش کردهام
علّتِ پریدنِ پلکِ چشم چپم را...
هِی پرشسنامه...
هِی سؤال...
این ماهی که توی عکس میبینید با من نسبتی ندارد
من اسلحه نداشتم که اینجا لمیدهام روی سؤالهای شما
و تاسِ ترس میاندازم...
تنها سفرِ خارجی پدرم
سفر به آخرت بود
مادرم چادری است
و آخرین باری که کوچ کرد
روز عروسیاش بود
خواهرانم فقط عضو گروهک سرود مدرسهشان بودهاند...
من حال را فراموش کردهام
و گرَدها روی پذیرایی خانهام غبار قِی میکنند...
باور کنید! من هرگز بد نبودهام!
تنها گناهم این است
که ردّ پای یک نفر را
از تمام کوچهپسکوچهها پاک کردم
وقتی کروکی خانهام را میکشیدم.