صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




حسن فرهنگی

از آسمون بارون می‌ياد لی‌لیا


مجموعه داستان کوتاه

تهران: انتشارات کاروان. چاپ اول: 1387.  2000 نسخه. 176 صفحه. 1800 تومان. جیبی.

 

فهرست داستان‌ها:

از آسمون بارون می‌یاد لی‌لیا

طبقه‌ی دوم

این خانه سیاه و سفید است

شترهای عزیز

یکی از مردها خیلی باید فکر بکند

گره‌گشایی

شرم گل‌بهی

تخت خالی

چاره‌ای غیر از این ندارم احمد، گیرم روز تولدت باشد

بوی گندت فراموشم نمی‌شه زن

عزیزم

زنی که از دماغش متولد شد

مرد خم می‌شد و پای خود را می‌بوسید

صفحه‌ی بیست

پنجاه و هشت

نام خانواده‌گی مستعار

 

پشت جلد کتاب: حکایت مادرم این گونه است که روزی مردی را می‌بیند که سوار شتر از محله‌مان می‌گذرد و مادرم از مرد قیمت شتر را می‌پرسد. خبر به گوش پدرم می‌رسد و پدرم او را طلاق می‌دهد و این درست زمانی اتفاق می‌افتد که من یک ماهه بودم. مادرم من را به پدرم می‌دهد و خودش پی سرنوشتش را می‌گیرد و پدرم چون نمی‌توانسته من را نگه بدارد می‌سپارد به خاله‌اش که بچه‌دار نمی‌شده و من می‌شوم بچه‌ی آن‌ها و بعد از آن هر وقت که شتر می‌بینم یاد مادرم می‌افتم. حسنش این است که این روزها کمتر توی کوچه خیابان‌ها شتر می‌آورند و برای همین من کمتر یاد مادرم می‌افتم.

متن معرفی کتاب: زمانی این نظریه رسم بود که داستان نوشته شود تا با خیال‌پردازی از دنیای واقعی دور شویم. هنوز هم این نظریه طرفداران پر و پا قرص خودش را دارد. داستان می‌نویسند و می‌خوانند تا فراموش کنند کجا هستند. نوشتن می‌شود ابزاری برای رها شدن از دردها و رنج‌ها. اما حسن فرهنگی تمام تلاش خودش را می‌کند که خواننده‌اش را بکشاند وسط زنده‌گی، درست همان‌قدر گند و مزخرف که واقعا هست. «از آسمون بارون می‌یاد لی‌لیا» مجموعه‌یی است کوچک، با یک طرح جلد عصبی کننده، شامل بر شانزده داستان که هر کدام روایتی از زنده‌گی شهری، به تیره‌ترین شکل ممکن را روایت می‌کند. آن‌چه کتاب را جذاب می‌کند، فرم روایت‌هاست که هر بار تازه می‌شود و چهارچوب مستحکمی برای خیال‌پردازی ناتورالیستی به دست نویسنده‌ی داستان‌ها می‌دهد.

داستان‌ها روی فرم بازی می‌کنند. اولین داستان کتاب، که نام خود را به کل مجموعه بخشیده است، ترکیبی‌ست از بازی با روایت‌های واقعی و خیالی از یک زنده‌گی، از عشق شروع می‌شود و دنبال می‌شود تا زمان مرگ مرد. راوی زن است. یک جا عاشق. یک جا مجنون. یک جا تحقیر شده. یک جا زنده‌گی کرده. یک جا زجر کشیده. این روند دنبال می‌شود تا کلیتی به ساختار کتاب به صورت کلی بدهد: زنده‌گی در شکل‌های گوناگون آن. حسن فرهنگی، علاقه‌ی خاصی دارد تا شکل سادیستی زنده‌گی را نقش بزند. درست است که داستان‌هایی که او نوشته، از لحاظ ارزش‌هایی حرفه‌یی در سطحی مناسب قرار دارند و ایراد داستان‌نویسی جدی‌یی به اثر او وارد نیست، اما طرح سیاهی که او در این داستان‌ها زده است، راحت می‌توانند اعصاب خواننده را خرد کنند. «گره‌گشایی» اوج چنین داستان‌هایی‌ست که کتاب را پر کرده‌اند: زن جوانی در خیابانی راه می‌رود. راننده‌ی یک ماشین مزاحم او می‌شود. درگیر می‌شوند. شیشه‌ی جلوی ماشین را با سنگ خرد می‌کند. تحقیر می‌شود. کتک می‌خورد. با ماشین دنبال‌اش می‌کنند. و سرانجام سوار ماشین می‌شود و می‌گوید:‌«هر کاری می‌خواهی باهام بکن.» آقای حسن فرهنگی سیاهی‌ها را جمع کرده‌اند و در کتاب‌شان عرضه‌مان ساخته‌اند.

کتاب کوچک جیبی نشر کاروان، خواننده‌ی ثابت نشر را دارد. می‌فروشد و دیده می‌شود. کتاب با تمام ارزش‌هایی که دارد، اثری‌ست که باید با احتیاط با آن برخورد کرد. از واقعیت‌های زنده‌گی مدرن امروزی می‌گوید: خیانت، فحشا، پول، فقرهای فرهنگی و اجتماعی، سیاهی‌ها، تاریکی‌ها. کتاب زیباست، و در عین حال به‌راستی زننده.

بریده‌یی از اثر: دستم را دراز کردم و نشانش دادم که هنوز سرش پایین بود و نشسته بود پای تخته نرد. من گفته بودم که تخته نرد را بیاورد. این هم آزمایش بود. خواسته بودم که اگر دیر کردم با خودش بازی کند تا بیایم. او هم داشت بازی می‌کرد. ندیده بودم که توی پارک دختری تخته نرد بازی کند. خیال کرده بودم که قبول نمی‌کند، اما قبول کرده بود. حتما شما هم با من هم عقیده‌اید؛ تخته نرد بازی کردن توی پارک امتحان سنگینی نبود. هر دختری می‌توانست از پسش بربیاید. پسره خندید. گفت: «موافقم.»

ازش خواهش کردم که برود کنارش بنشیند و شروع کند به حرف زدن. اول قبول نمی‌کرد. می‌ترسید که دختر بی‌آبرویی کند و سروصدا راه بیندازد. مطمئنش کردم که اهل سروصدا نیست. دست بالا شاید زیر لبی فحشش بدهد که مزاحمش نشود. ازش عذرخواهی هم کردم که اگر فحشت داد به دل نگیر. برگرد بیا. گفتم: «موافقی که باید امتحانشون کرد.»

گفت: «من هم جای تو بودم همین کار را می‌کردم.»

(صفحه‌ی 76 و 77 کتاب. داستان «شرم گل‌بهی».)



 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است