صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




میک جکسون / گلاره اسدی آملی

ده داستان تاسف‌بار / تارک دنیا مورد نیاز است


ویراستار: سام فرزانه

تهران: نشر چشمه. چاپ سوم: تابستان 1387. 160 صفحه. 1500 نسخه. 2600 تومان. مصور.

 

فهرست:

 

خواهران ‌پی‌یرس

پسری که خواب رفت

قایقی در سرداب

جراح پروانه‌ها

تارک دنیا مورد نیاز است

ربودن موجودات فضایی

دختری که استخوان جمع می‌کرد

بی هیچ رد پایی

گذر از رودخانه

دزد دکمه

 

پشت جلد کتاب: میک جکسون در سال 1960 در انگلستان متولد شد. او که از سال 1995 تمام وقت به کار نویسندگی مشغول است، بیشتر با رمان «مرد زیر زمینی» (1997) شناخته شده. «مرد زیر زمینی» در همان سال نامزد دو جایزه ادبی بوکر و ویت‌برد شد.

از این نویسنده به جز «مرد زیر زمینی» و مجوعه داستان حاظر، رمان دیگری به نام «پنج پسر بچه» نیز منتشر شده است.

جایلز بر خلاف همسرش هیچ وقت به درس تاریخ توجه نمی‌کرد و در نتیجه خیلی دنبال تارک ِ‌ دنیاها نبود و اساسا نمی‌دانست که آن‌ها به چه دردی می‌خورند. اما همان‌طور که جینی تمام بعدازظهر را تا موقع شام توضیح داد، تارک دنیا به هیچ  درد ِ خاصی نمی‌خورد، مگر به درد داشتن ظاهری به هم ریخته؛ خلوت گزیدگی؛ و کلا اشغال فضایی که بدون او فقط غاری خالی از سکنه است.

– از متن کتاب –

متن معرفی کتاب: ادبیات فانتزی دل‌نشین است. ترکیبی است از تمام آرزوهای کودکی و آرزوهایی که این بار دست یافتنی هستند و دنیایی که پر از چیزهای خوشگل و عجیب غریب است. فانتزی را بیشتر در رمان خوانده‌ایم. از «هری پاتر»، «ارباب حلقه‌ها»، و «ماجراهای نارنینا» گرفته تا ده‌ها اثر دیگر که الان خواندن‌شان مد است. آدم را از دنیای شهری بیرون می‌کشند و می‌برند جایی میان ابرها. میک جکسون یک کتاب نوشته که ده داستان کوتاه دارد. در این فرم جدی‌تر قلم زده و داستان‌هایی آفریده که جذابیت‌شان آن‌قدر هست که طی کمتر از نه ماه، نسخه‌ی فارسی‌شان سه بار تجدید چاپ شده است.

بچه‌های یک کلاس درس کسل، شایعه‌پراکنی می‌کنند: فضایی‌ها توی پارک نشسته‌اند. ماجرا تا زنگ تفریح جدی‌تر می‌شود و توی زنگ تفریح توی کل مدرسه پخش می‌شود. همه‌ی مدرسه راهی پارک می‌شوند. خبری از موجودات فضایی نیست. یکی جیغ می‌کشد که موجودات فضایی را دزدیده‌اند، هرج و مرج می‌شود. بعد تصمیم می‌گیرند برودن جلوی شهرداری تحصن کنند. ماجرا وقتی جدی‌تر می‌شود که خبر گم شدن معلم پیانو بین بچه‌ها می‌پیچد. بچه‌های مدرسه‌های دیگر هم به آن‌ها می‌پیوندند. همه از شهردار، آدم‌فضایی‌ها و معلم‌شان را می‌خوانند. ماجرا کاملا جدی شده است ... همین داستان «ربودن موجودات فضایی» نشان می‌دهد میک جکسون نابغه است. نه داستان دیگر کتاب هم لبریز از خیال‌پردازی هستند:‌ اسبی که دگمه می‌دزدد ... تابوتی که توی رودخانه آدم‌ها را نجات می‌دهد ... پیرمرد بازنشسته‌یی که دنیا را بهم می‌ریزد و به جایی می‌رود که دنیای خود اوست ... پسری که خیلی خواب‌ش می‌آمد، ولی هیچ‌کسی نمی‌گذاشت یک دل سیر بخوابد،‌بعد ده سال خوابید ... پسری به میان جنگل می‌گریزد و با یک سگ سخن‌گو دوست می‌شود ... و دو خواهر که مرد‌ها را صید می‌کنند، مثل ماهی دودی‌شان می‌کنند و توی خانه می‌گذارند و صاحب یک خانواده‌ی خوشبخت می‌شوند ...

خشونت. معصومیت. زیبایی. زندگی. امید. و ... داستان‌های «ده داستان تاسف بار»‌ (نام اصلی کتاب به زبان انگلیسی،) به همراه نبوغ نویسنده، دل‌نشینی خاص خود را دارند که خوب زیر پوست جمع می‌شوند و باعث می‌شوند از خواندن‌شان لذت ببرید.

بریده‌یی از اثر: ... خیابان‌های شهر بین ساعت سه و چهار صبح به طرز عجیبی خلوت است. تنها دفعه‌ای که آقای موریس دچار مشکل شد، شبی بود که داشت فرقون پر از خاک را داخل آب خالی می‌کرد و ناگهان یک ماشین گشت ِ پلیس کنار او ترمز کرد.

یکی از پلیس‌ها شیشه را پایین داد و چراغ قوه‌اش را مستقیم در صورت آقای موریس انداخت و از او خواست توضیح دهد مشغول چه کاری است.

آقای موریس به فرقون خالی‌اش نگاهی انداخت و جواب داد: «من بازنشسته‌ام.»

لحظه‌ای طول کشید تا مامور پلیس پاسخ او را هضم کند. پدر خودش دو سال پیش بازنشسته شده بود و در تمام این مدت هر روز پنج و نیم صبح بیدار می‌شد تا خانه را جاروبرقی بکشد. مامور پلیس به آقای موریس گفت که حواسش باشد وقتی کارش را انجام می‌دهد، کسی را بیدار نکند. سپس شیشه را بالا داد و در دل شب ناپدید شد.

(صفحه‌ی 36 کتاب، از داستان «قایقی در سرداب».)