اضطراب آدمهای بیجسد: نگاهی به مجموعه داستان "برف و سمفونی ابری" نوشته پیمان اسماعیلی
سلام خانم الیاتی عزیز
همانطور كه واقفید با یادداشت كوتاهی كه بر نقد آقای حسن زاده در مورد این مجموعه داستان، نوشتم، تعدادی از خوانندگان نظرات مثبت و منفی شان را در این سایت مطرح كردند.
ممنون می شوم كه این نقد را برای تكمیل نظراتم در مورد این مجموعه داستان منتشر كنید.
موفق باشید
شكوفه آذر
شما وقتی میترسید، چه میکنید؟ فرار میکنید؟ ناخنهایتان را میجوید و منتظر یک ناجی میمانید؟ در را قفل میکنید، به کنج رختخواب میروید و آنقدر سرتان را زیر پتو نگه میدارید، تا خوبتان ببرد؟ یا از آن دسته آدمها هستید که به سمت موضوع ترسآور، یورش میبرید؟
شخصیتهای داستانهای پیمان اسماعیلی، در برابر وضعیت ترسآور، از نوع آخر هستند. همان کاری را میکنند که روانکاوان همواره به عنوان روشی برای مقابله با ترس توصیه میکنند اما شاید آنها این کار را فقط برای گوش دادن به توصیه روانکاوان انجام نمیدهند! شاید آنها از بیکسی، از بس که منجیای در کار نیست، _ نیچه را فراموش نکنیم که فریاد زد: و خدا مرده است!_ این کار را میکنند؟! روانکاوان معتقدند که اولین گام برای مبارزه با ترس، پذیرفتن ترس و سپس حرکت کردن به سمت موضوع ترسآور است. در بسیاری از کتابهای روانشناسی به ده روش برای مقابله با ترس اشاره شده است. من در اینجا تنها به برخی از آنها که به درک بهتر ما از داستانهای این نویسنده کمک میکند، اشاره میکنم: 1. به هنگام ترس، در عالم واقعیت باقی بمانید، به صورت درونی مراقب جهان واقعی اطراف خود باشید و واقعیات را برای خود تشریح کنید. 2. در موقعیت ترسآور باقی بمانید تا ترس شما زایل شود. 3. از موقعیتهایی که شما را دچار ترس میکنند، فرار نکنید. 4. تمام موقعیتهایی که باعث ترس شما میشوند را برای خود تشریح کنید.
شخصیتهای این مجموعه داستان، حتی اگر بهطور علنی اعلام نکنند، _تقریبا بدون استثنا_ از این قوانین پیروی میکنند. شخصیت اصلی داستان "مرض حیوان" _ من مرد مهندسی را که سرانجام به دست مرد_کفتار کشته یا خورده میشود، شخصیت اصلی داستان قلمداد میکنم و نه مرد_ کفتاری که ما داستان را از زاویه او میبینیم!_ به بیابانی پا میگذارد که در آن مردی به موجودی بین انسان _ کفتار تبدیل شده است. او راه فرار ندارد چون شب است و بیابان ناشناس. از جملههای انسان_ کفتار اینطور به نظر میرسد که مهندس تازه وارد قصد دارد خود را مجاب کند تا نترسد و در نتیجه در همان وضعیت باقی میماند تا بالاخره به وسیله انسان _ کفتار کشته میشود. یا بهتر است اینطور بگوییم که مهندس خیلی دیر، میترسد! آنقدر دیر که دیگر کار از کار گذشته است. اما روایهای میان حفرههای خالی، گرای پنجاه و پنج، لحظات یازدهگانه سلیمان و مردگان، اصلا خود به موضوع ترسآور، یورش میبرند.
راوی میان حفرههای خالی، آگاهانه به دل دو حفرهای میرود که آن همه شایعه ترسآور، پیرامونش بود؛ شخصیت گرای پنجاه و پنج درست در قلب موقعیت ترسآور _ در طبقه هشتمی که تا زیر آن برف است و تنها راه گرم شدنش سوزاندن اجساد آدمهاست_ باقی میماند _ من اگر جای او بودم حتما خودکشی میکردم_؛ همه شخصیتهای لحظات یازدهگانه سلیمان، خود به استقبال موقعیت ترسآور میروند و از آن حتی لذت میبرند؛ راوی داستان یک هفته خواب کامل نیز، با اینکه میداند کاری که میکند، خطرناک است اما تا آخر ماجرا پیش میرود و بالاخره رییس، در داستان مردگان، در دل شب و برف، میرود تا ببیند موجود خزنده ترسناک بالای سیم چیست؟
به این ترتیب، این آدمها تلاش میکنند تا از ترس عبور کنند. اما افسوس که همه آنها در این تلاش ناکام میمانند: خوف شب، خوف طبیعت سرد استخوانسوز، خوف اوهام و خرافات، خوف اعمالشان، دامنشان را میگیرد و ...
شخصیتهای این داستانها به طور کلی، در مواجهه با موضوع ترسآور، چند مرحله را به طور یکسان، طی میکنند:
1. درگیر شدن با موقعیتهای طبیعی كه در ابتدا معمولی به نظر میرسد. (موقعیتهایی کاملا واقعگرا)
2. دریافتن اینكه این موقعیت طبیعی، معمولی نیست و آغاز ایجاد ترس (موقعیتهایی که عموما با موضوعات خرافی، غیرقابل باور، شایعه و اوهام شکل میگیرد)
3. مواجه با موقعیت ترسآور و درك عمیق ترس (این موقعیتها عموما به واسطه به واقعیت تبدیل شدن همان اوهام و شایعات شکل میگیرد)
4. برخورد با ترس به صورت پیشروی در موقعیت ترسآور (آدمها میخواهند به خود و دیگران ثابت کنند که چیز ترسناکی در کار نیست و یا چارهای جز رودرو شدن با موقعیت ترسآور ندارند)
5. و بالاخره مرگ. فرو رفتن در كام مرگ. كه مرحله پس از ترس است. (طبیعت، شایعات و خرافات به آنها ثابت میکنند که به غایت واقعی و ترسناکاند)
هراس، آغاز زیستن در عصر معاصر
چرا این آدمها در جهان پیرامون و درون خود به شدت تنها هستند. نه زنی، عشقی، بچهای، برادری... نه رفیقی...؟
کیرکه گارد در کتاب معروفش "مفهوم ترس" نشان میدهد که ترس در واقع یک احساس اساسی و اگزیستانسیال بشری است که با فردیت و آزادی بشری پیوند تنگاتنگ دارد. او نشان میدهد که: "ما ترس نداریم؛ بلکه ما، خود ترس هستیم". تنهایی در فلسفه اگزیستانسیالیسم از یک مقوله هنجاری (normative) به مقولهای توصیفی (descriptive) بدل شده است؛ یعنی پیش از اینکه میان "مشارکت" و "تنهایی" انتخابی کنیم، در مییابیم که تنهاییم!
اما از آنجا که از ابتدای درک علم زیستشناسی، انسان "موجودی اجتماعی" تعریف شده است، این انسان معاصر که اصرار دارد خود را بینیاز از دیگر همنوعان خود بداند _ یادمان باشد که سارتر، این فیلسوف اگزیستانس، بارها بر این جمله هولانگیزش تاکید کرده است که: دیگری، دوزخ است!_ ناچار به زندگی در " احساس تنهایی" است. زندگیای که در آن هر دیگری، اعم از همسایه و معشوق، "دوزخ" است. اما این انسان معاصر آزادیخواه، برای بقا، چارهای جز زیستن در میان همنوعان خود ندارد. بخصوص که او خود را مدرن میداند و کدام انسان مدرنی را میشناسید که در انزوای یک غار _ كلبی مسلكانه_زندگی کند و همچنان خود را مدرن بنامد؟ او، این انسان مدرن معاصر، در دام پارادوکس و تناقض خودخواستهاش افتاده است زیرا برای اثبات مدرن بودن خود، ناچار به ابطال آراء نیاکان خود و ناچار به زندگی در میان جمعیت شهری است. او برای اینکه سنت را محکوم کند، ابتدا ناچار است که در میان سنتیها، حضور پیدا کند و اندیشههای عالمانه خود را اثبات کند! او برای اثبات آزادیاش نیاز دارد که به همه جا سرک بکشد...و کجاست که در این عصر ارتباطات، آدمهای دیگر، دوزخهای دیگر نباشند... او نیاز دارد که _ لااقل برای اطفای غرایضش_ آزادانه و البته بدون تعهد، با دیگری ارتباط داشته باشد. حتی در منزویترین شکل زندگیاش، ناچار است که مانند روکانتین _ تهوع، سارتر_ کرم کتاب را در کتابخانه ببیند و با او وارد گفت و گو بشود.
همچنین سارتر همزمان، معتقد است که "تلقی ما از خودمان نتیجه نگاه دیگری به ماست". به عبارت دیگر نگاه به خود را از نگاهی که دیگری به ما میکند، اخذ میکنیم. از این رو اگزیستانسیالیسم سارتر در برزخ میان "خود" و "دیگری" شکل میگیرد. "دیگری"، جهنمی است که در عین حال ما را به "خود" نشان میدهد. و چطور انسان میتواند در این برزخی، احساس وحشت و هول نکند؟ و این چنین است که انسان معاصر تنهای آزاد بدون مسئولیت، ترس را در لحظه به لحظه زندگی خود میشناسد و حتی خود به آن معنا میبخشد.
لکان از کییرکگارد فراتر میرود و برای شناخت ما از مفهوم "ترس معاصر" به موضوع روانشناسی _ فلسفی دیگری نیز اشاره میکند. او میگوید که ترس همیشه در عین ترساندن، مانند آهنربا جذاب و قدرتمند است. زیرا در خویش آرزومندی و تمناهای فردی را در بر دارد. از این رو ما از تاریکی، از فیلم ترسناک و قصههای خیالی هراسناک، هم میترسیم و هم لذت میبریم زیرا ترس برای ما یک آشنا _ غریبه است و آرزوهای پنهان ما را در بر دارد.
پیمان اسماعیلی، قصد دارد که با داستانهایش این پیچیدگی و نیاز روح انسان معاصر در برابر ترس را بازگو کند.
عصری كه "امید" در آن از خیلی پیش مرده است
بجز اینها، آدمهای داستانهای پیمان اسماعیلی چه ویژگیهایی دارند؟ چرا هیچکدام در شهرها و خیابانهایی که میشناسیم، راه نمیروند؟ چرا آپارتماننشین نیستند؟ چرا مثل بسیاری از داستانهایی که این روزها منتشر میشود و طرفدارانی هم دارد، جهان ذهنی شخصیتهای داستانش، به مادر و پدر و معشوق و همسایه و همسر بیفکر ختم نمیشود؟ چرا از غم غربت نمینالند؟ چرا از اینکه هیچکسی درکشان نمیکند، ککشان نمیگزد؟ اصلا چرا حتی به روی خودشان نمیآورند که آنقدر تنها و بیکس هستند که حتی حوصله خودکشی کردن هم ندارند؟ نویسنده میخواهد خواننده را به چه چیزی فراتر از دغدغههای روزمره و روابط مسخ شده انسانهای شهری ارجاع دهد؟ چیزی فراتر از آش نذری و عشقهای مدرسهای یا افکار فوقالعاده پیچیده فلسفی؟
داستانهایی مثل "میان حفرههای خالی" و "مرض حیوان" و یا "لحظات یازدهگانه سلیمان" در کمال فروتنی، ادعای دیگری دارند. آدمهای این داستانها، نماینده انسانهای دیگری هستند. اینها جستوگر شادی، امید، بهبود یا توازن نیستند. از چیزی گله ندارند چون از ابتدا به چیزی امید نداشتند. در برابر موقعیتهای غمانگیز (مثل گرای پنجاه و پنج و یک هفته خواب کامل) حتی غمگین نمیشوند، زیرا شادی از خیلی پیش در آنها از میان رفته است.
در آنها فقط یک احساس، یک غریزه باقی مانده است: ترس... ترس آنها مثل ترس کودکی در تاریکی اعماق جنگل است. ترسی اجتناب ناپذیر، غریزی و التیام ناپذیر.
اغلب شخصیتهای این مجموعه داستان، شهریهایی هستند که از شهر گریختهاند، از سر اجبار شغلی به طبیعت تبعید شدهاند یا شهریها آنها را ترد کردهاند و آنها هم ناچارا به دل طبیعت پناه بردهاند. شاید نویسنده به این ترتیب قصد داشت ما را به این جمله از لئونارد داوینچی ارجاع دهد که گفته بود:" طبیعت پناهگاه کسانی است که یا تنها هستند یا میخواهند تنها باشند".
"تنها دلخوشیام همین صخرهها هستند. باید قبل از این که کارم درست شود و برگردم، از این یکی بکشم بالا. عکس میگیرم، برایت میفرستم".ص 12. جایی میان حفره های خالی
"...دیگر بومی این بیابان شدهام... شرکت هم حالا فقط آنهایی را میفرستد اینجا که مشکلی توی مرکز داشته باشند. هر کسی که موی دماغشان بشود، میافتد توی این بیابان کنار دست من. عین خودت. تو هم مشکلی چیزی برای بالاییها درست کردهای، نه؟ حتما چیزی بوده که تو را انتخاب کردهاند فرستادهاند اینجا. "ص22. مرض حیوان
"سلیمان... پدرش انتقالی بود. بیشتر فامیلهایشان توی بمباران مرده بودند. موقع جنگ بود. کوهنوردی ما شبها بود. آن هم وقتی که خیلی تاریک بود. یعنی مهتاب نبود. سلیمان وادارمان میکرد آن اوایل. بعد خودمان هم پایه شدیم. خیلی ترس داشت. برای سه تا بچه تو آن سن میگویم. جغله بودیم. خوشمان میآمد بترسیم و کم نیاوریم. تو آن تاریکی میزدیم به کوه. فقط صخره سیاه بود. سیاه کوه". ص37. لحظات یازده گانه سلیمان
اما عجیب است که آنها در مواجهه با طبیعت، آنچه را که انتظار میرود، به دست نمیآورند. این طبیعتی که با آن مواجهند، برخلاف عصر رمانتیکها، دیگر زیبا و آرامشبخش و امنیتزا نیست، طبیعتی که مهد هنر و خلاقیت است، نیست. این طبیعت، منفعل نیست تا انسان معاصر مانند انسان قرن هجدهم به آن معنا بدهد؛ پویاست، انتقامجو است، کشنده است، خشن است و شاید حتی دشمن آدمی است! شاید دارد انتقام دو قرن خیانت آدمی به خودش را از آنها پس میکشد!
این طبیعت، همدست مادرزاد خرافات و افسانههای هولانگیز است.
هراسهای نسل سرما زده
داستان "میان حفرههای خالی" داستان پزشک کوهنوردی است که برای گذراندن دوره طرحش به ناچار باید چند ماهی را در مرز کردستان ایران و عراق، در روستایی سرد و کوهستانی بگذراند. داستان مثل بیشتر داستانهای این مجموعه (مرض حیوان، لحظات یازدهگانه سلیمان، مردگان و گرای پنجاه و پنج) با موقعیتهایی کاملا واقعگرا آغاز میشوند. موقعیتهای جغرافیایی، روابط آدمها و بخصوص وضعیت آب و هوا (با تاکید زیاد بر سرمای استخوانسوز) به نظر کاملا واقعگرایانه و طبیعی هستند اما نویسنده از همان ابتدا با زیرکی یک روانشناس، چیزی، گرهی، تعلیقی، ترسی در دل خواننده میاندازد که خواننده بفهمد باید حواسش به اشارهها و نکته پرانیهای بعدی باشد چون قرار است به زودی از بستری زمینی و واقعگرا به میان آسمان و زمین پرتاب شود. آسمانی که اینبار و در این مجموعه داستان، نماد هیچ نوع لطافت و معنویت تطهیر کنندهای نیست. نماد امنیت، پاکی و عظمت الوهیت نیست. نماد اضطراب هولآور مرگ مشکوک است؛ مرگهای بیجسد. نماد اضطراب و دلشوره است. نماد انتقام است. نماد سزای ندانمکاریهای آدمی است. نمونه کامل این نوع مرگ، جسدی است که در داستان "مردگان" شب هنگام، بین زمین و آسمان، روی سیمهای برق، میخزد تا انتقام مرگ بد خودش را بگیرد: "این جوری نفرین شد. نباید آنطوری میمرد... باید توی خانهاش میمرد. نه آنجوری، توی هوا" ص 61. مردگان
به این ترتیب پزشک جوان کوهنوردی که در داستان میان حفرههای خالی، سرمای استخوانسوز آزارش میدهد و برای فرار از غربتی که در میان این مردم گریبانش را گرفته، _ مردمی که یا زبان او را نمیدانند یا اگر میدانند، خود را به ندانستن میزنند_ میخواهد به کوه بزند، اندک اندک پاهایش از زمین "واقعگرایی" کنده میشود و میان زمین و آسمان در "بهت واقعیت خرافات و افسانههای شوم" رها میماند. جایی که نه خواننده و نه شخص راوی باور نمیکنند که میشود در هوای آنجا نفس کشید. جایی که هیچکسی از آن زنده بیرون نیامده است. جایی که به قول "صلاح" _تنها محلیای که با راوی حرف میزند_: "باید از آن چیزها ترسید"!
علیرغم هشدارهای مکرر "صلاح" مبنی براینکه بالا رفتن از این کوه و رفتن به این دو حفره خالی بدشگون، همان و "اسیر فرمانده بیسرباز شدن" همان، راوی بالاخره به درون دو اشکفته میرود. هرچه باشد، او درست مثل خود ما، خواستگاهی واقعگرایانه دارد. باورش نمیشود که خرافات و باورها، در جان و تن طبیعت و مردم آن نواحی نفس بکشد و انتقام بگیرد. باورش نمیشود که این مردم بیسواد روستایی، بیشتر از او از "دنیای نمیدانمها" سر در بیاروند. جایی که او در میان دو اشکفته میرود، جایی است که پیش از این یک فرمانده نظامی در آنجا گم شد و بعد از آن هر کسی که به این دو اشکفته رفت، بازنگشت و جسدش هم پیدا نشد...
روای با سماجت و پشتکار یک کوهنورد حرفهای، به آنجا میرود و در کمال تعجب خواننده _به ظاهر_ به سلامت بر میگردد. حتی برای دوستش که از ابتدای ورود به این ده نامه و عکس میفرستاد، نامه و عکس میفرستد اما چیزی نمیگذرد که خواننده میفهمد همه چیز در حال تغییر پیدا کردن است و این تغییر آنقدر ظریف اتفاق میافتد که همه را به شک میاندازد؛ خواننده را، خود راوی را.
اهالی ده که تا پیش از آن با راوی حرف نمیزدند، از آن پس برایش غذاهای لذیذ میآورند و با او رفتار احترام آمیزی میکنند؛ مانند رفتار نیاکان ما با ارواح نیاکانشان! "صلاح" کسی را میفرستد تا لباسهایش را بشوید و خودش ناگهان تا آخر داستان ناپدید میشود. "کریم" که میگفتند زبان فارسی نمیداند ناگهان با او حرف میزند و بالای قبر آنها که رفتهاند توی دو اشکفته و دیگر بر نگشتهاند، دعا میخواند و از آن پس او هم مثل صلاح تا آخر داستان، ناپدید میشود. پرچمی که راوی آن را بالای کوه، وسط دو اشکفته نصب کرده بود، بعد از چند روز ناپدید میشود و سپس در یک صبح زمستانی، اتفاقی میافتد... همه اهالی ده ناپدید میشوند! و همزمان اتفاق توجیهناپذیر دیگری رخ میدهد: رد پای یک پوتین کنار رد پای خودش، روی برفها میافتد. رد پایی که وقتی او میدود، میدود و وقتی میایستد، میایستد. صلاح راست میگفت: "فرمانده سرباز خودش را پیدا میکند".
سوال این است که آیا روای مانند فیلم “The others” مرده است و خود نمیداند و چون مرده است و به جهان مردگان پیوسته، دیگر نمیتواند اهالی زنده ده را ببیند؟ یا اهالی ده از این تکرار بدشگون حوادث دو اشکفته، بیش از پیش وحشتزده شدهاند و ده را ترک کردهاند؟ نمیدانیم!
هر چه هست، این واقعیت که بیآنکه چیزی از مرگ احساس کند، به دنیای مردگان فرو رفته است، خودش را _روای را _ هم به وحشت، به شک میاندازد زیرا در پایان عاجزانه از دوستش میخواهد تا: "از خودم عکس گرفتهام. ظاهرش کن".
جادههای بیبازگشت
آدمهای داستانها، دستشان از دنیای بیرون از موقعیت طبیعیای كه در آن قرار دارند، كوتاه است. در مرض حیوان، هیچ راه بازگشتی نیست چون شب است و بیابان است و بقیه رفتهاند و تنها امید شخص به همان بلد راه است كه خود كفتار بیابان است. در داستان گرای پنجاه و پنج، آنقدر برف ارتفاع گرفته است که حتی بیرون رفتن از طبقه هشتم هم غیر ممکن است. در داستان "مردگان" هم، ماشین در برف گیر کرده و خاموش شده و برف هم آنقدر همه جا را گرفته که ناچارند _ اگر قرار بود که تا آخر داستان زنده بمانند_ شب در ماشین بخوابند. پس آدمها همه به طرز اجتنابناپذیری "ناگزیر" از تحمل وضعیت موجود هستند. این "تحمل" این "ناگزیری" در داستان "یک تکه شازده در تاریکی" _داستانی که به دلیل انتزاعی بودنش، از همه کمتر با آن ارتباط برقرار کردم_ به اوج خود میرسد. شخصت اول داستان، از ابتدا تا انتها _ احتمالا تا وقتی که قرار است به وسیله آن موجود مبهم لعنتی که کاری جز خوردن استخوانهای انسان نداشت، خورده شود_ در حفرهای سیاه و کوچک باقی میماند: در تاریکی چشم باز میکند، در تاریکی حرف میزند، در تاریکی خواننده را از ترسکش میکند و بالاخره هم در همان تاریکی خورده میشود. خورده میشود به وسیله موجودی که گاهی حرف میزند، اغلب صدای ملچ و مولوچ و خرد شدن استخوان در دهانش شنیده میشود.
اگر این تقسیمبندی درست باشد که جنسیت شخصیتهای داستان، جنسیت داستان را نشان دهد، داستانهای پیمان اسماعیلی مردانه هستند. اما خوشبختانه من با این تعریف به شدت مخالف هستم. زیرا به این ترتیب داستانهای بسیاری از نویسندگان بزرگ دنیا _ مثل همینگوی، مارکز، نیکوس کازانتزاکیس یا هرمان هسه_ را باید داستانهایی مردانه دانست!
تا وقتی شخصیتهای نویسنده، بیانگر روح زمانه یا نسل خودشان هستند، یعنی از فردیت خود بیرون میآیند، فراتر میروند و تبدیل میشوند به نمایندگان نسل خود، قطعا جنسیت در آنها به حداقل معنای خود، تقلیل پیدا میکنند. به همین دلیل است که نمیشود تنهایی و بیچارگی مردان داستانهای سلین، هدایت، کافکا یا کاواباتا را به معنای تنهایی و عجز مردان این داستانها تعبیر کرد. زیرا این شخصیتها در تداوم داستان، از معنای فردی و هویت جنسی خود فراتر رفتهاند و به نمایندگان نسل خود تبدیل شدهاند. به این ترتیب به اعتقاد من _ بیآنکه قصد بزرگنمایی داشته باشم_ برخی از شخصیتهای داستانهای اسماعیلی توانستهاند، به چنین موقعیتی دست پیدا کنند: راوی مرض حیوان _ که تا آخر نمیفهمیم اسمش چیست و از بس تنها و عاجز و محکوم به فناست، حتی تا آخر صدایش را هم نمیشنویم_ و روای میان حفرههای خالی توانستهاند به این موقعیت برسند.
در پایان حیفم میآید که از نثر موجز، شسته و رفته و در عین حال صمیمی، پیشبرنده و پویای اغلب داستانهای این مجموعه داستان چیزی نگویم. امیدوارم که مجموعه داستانهای بعدی او همچنان تلاشی باشند برای نشان دادن زوایای پنهان روح و زندگی ما... ما که خود را چه بخواهیم و چه نخواهیم در دوران گذار از سنت به مدرنیته سرگردان مییابیم و چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، به شدت تنها هستیم... به شدت.