صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




شکوفه آذر

اضطراب آدم­های بی­جسد: نگاهی به مجموعه داستان "برف و سمفونی ابری" نوشته پیمان اسماعیلی


سلام خانم الیاتی عزیز

همانطور كه واقفید با یادداشت كوتاهی كه بر نقد آقای حسن زاده در مورد این مجموعه داستان،‌ نوشتم، تعدادی از خوانندگان نظرات مثبت و منفی شان را در این  سایت مطرح كردند.

ممنون می شوم كه این نقد را برای تكمیل نظراتم در مورد این مجموعه داستان منتشر كنید.

موفق باشید

شكوفه آذر

 

 

شما وقتی می­ترسید، چه می­کنید؟ فرار می­کنید؟ ناخن­هایتان را می­جوید و منتظر یک ناجی می­مانید؟ در را قفل می­کنید، به کنج رختخواب می­روید و آنقدر سرتان را زیر پتو نگه می­دارید، تا خوبتان ببرد؟ یا از آن دسته آدم­ها هستید که به سمت موضوع ترس­آور، یورش می­برید؟

شخصیت­های داستان­های پیمان اسماعیلی، در برابر وضعیت ترس­آور، از نوع آخر هستند. همان کاری را می­کنند که روانکاوان همواره به عنوان روشی برای مقابله با ترس توصیه می­کنند اما شاید آنها این کار را فقط برای گوش دادن به توصیه روانکاوان انجام نمی­دهند! شاید آنها از بی­کسی، از بس که منجی­ای در کار نیست، _ نیچه را فراموش نکنیم که فریاد زد: و خدا مرده است!_  این کار را می‌کنند؟!  روانکاوان معتقدند که اولین گام برای مبارزه با ترس، پذیرفتن ترس و سپس حرکت کردن به سمت موضوع ترس­آور است. در بسیاری از کتاب­های روانشناسی به ده روش برای مقابله با ترس اشاره شده است. من در اینجا تنها به برخی از آنها که به درک بهتر ما از داستان­های این نویسنده کمک می­کند، اشاره می­کنم: 1. به هنگام ترس، در عالم واقعیت باقی بمانید، به صورت درونی مراقب جهان واقعی اطراف خود باشید و واقعیات را برای خود تشریح کنید. 2. در موقعیت ترس­آور باقی بمانید تا ترس شما زایل شود. 3. از موقعیت­هایی که شما را دچار ترس می­کنند، فرار نکنید. 4. تمام موقعیت­هایی که باعث ترس شما میشوند را برای خود تشریح کنید.

شخصیت­های این مجموعه داستان، حتی اگر به­طور علنی اعلام نکنند، _تقریبا بدون استثنا_ از این قوانین پیروی می­کنند. شخصیت اصلی داستان "مرض حیوان" _ من مرد مهندسی را که سرانجام به دست مرد_کفتار کشته یا خورده می­شود، شخصیت اصلی داستان قلمداد می­کنم و نه مرد_ کفتاری که ما داستان را از زاویه او می­بینیم!_ به بیابانی پا می­گذارد که در آن مردی به موجودی بین انسان _ کفتار تبدیل شده است. او راه فرار ندارد چون شب است و بیابان ناشناس. از جمله­های انسان_ کفتار اینطور به نظر می­رسد که مهندس تازه وارد قصد دارد خود را مجاب کند تا نترسد و در نتیجه در همان وضعیت باقی می­ماند تا بالاخره به وسیله انسان _ کفتار کشته می­شود.  یا بهتر است اینطور بگوییم که مهندس خیلی دیر، می­ترسد! آنقدر دیر که دیگر کار از کار گذشته است. اما روای­های میان حفره­های خالی، گرای پنجاه و پنج، لحظات یازده­گانه سلیمان و مردگان، اصلا خود به موضوع ترس­آور، یورش می­برند.

راوی میان حفره­های خالی،  آگاهانه به دل دو حفره­ای می­رود که آن همه شایعه ترس­آور، پیرامونش بود؛ شخصیت گرای پنجاه و پنج درست در قلب موقعیت ترس­آور _ در طبقه هشتمی که تا زیر آن برف است و تنها راه گرم شدنش سوزاندن اجساد آدم­هاست_ باقی می­ماند _ من اگر جای او بودم حتما خودکشی می‌کردم_؛ همه شخصیت­های لحظات یازده­گانه سلیمان، خود به استقبال موقعیت ترس­آور می­روند و از آن حتی لذت می­برند؛ راوی داستان یک هفته خواب کامل نیز، با اینکه می­داند کاری که می‌کند، خطرناک است اما تا آخر ماجرا پیش می­رود و بالاخره رییس، در داستان مردگان، در دل شب و برف، می­رود تا ببیند موجود خزنده ترسناک بالای سیم چیست؟

به این ترتیب، این آدم­ها تلاش می­کنند تا از ترس عبور کنند. اما افسوس که همه آنها در این تلاش ناکام می­مانند: خوف شب، خوف طبیعت سرد استخوان­سوز، خوف اوهام و خرافات، خوف اعمالشان، دامنشان را می­گیرد و ...

شخصیت­های این داستان­ها به طور کلی، در مواجهه با موضوع ترس­آور، چند مرحله را به طور یکسان، طی می­کنند:

1.                   درگیر شدن با موقعیت­های طبیعی كه در ابتدا معمولی به نظر می‌رسد. (موقعیت­هایی کاملا واقع­گرا)

2.          دریافتن اینكه این موقعیت طبیعی، معمولی نیست و آغاز ایجاد ترس (موقعیت­هایی که عموما با موضوعات خرافی، غیرقابل باور، شایعه و اوهام شکل می­گیرد)

3.          مواجه با موقعیت ترس­آور و درك عمیق ترس (این موقعیت­ها عموما به واسطه به واقعیت تبدیل شدن همان اوهام و شایعات شکل می­گیرد)

4.          برخورد با ترس به صورت پیش­روی در موقعیت ترس­آور (آدم­ها می­خواهند به خود و دیگران ثابت کنند که چیز ترسناکی در کار نیست و یا چاره­ای جز رودرو شدن با موقعیت ترس­آور ندارند)

5.          و بالاخره مرگ. فرو رفتن در كام مرگ. كه مرحله پس از ترس است. (طبیعت، شایعات و خرافات به آنها ثابت می­کنند که به غایت واقعی و ترسناک­اند)

 

هراس، آغاز زیستن در عصر معاصر

چرا این آدم­ها در جهان پیرامون و درون خود به شدت تنها هستند. نه زنی، عشقی، بچه­ای، برادری... نه رفیقی...؟­

کیرکه گارد در کتاب معروفش "مفهوم ترس" نشان می‌دهد که ترس در واقع یک احساس اساسی و اگزیستانسیال بشری است که با فردیت و آزادی بشری پیوند تنگاتنگ دارد. او نشان می­دهد که: "ما ترس نداریم؛ بلکه ما، خود ترس هستیم". تنهایی در فلسفه اگزیستانسیالیسم از یک مقوله هنجاری (normative) به مقوله‌‏ای توصیفی (descriptive) بدل شده است؛‌‏ یعنی پیش از اینکه میان "مشارکت" و "تنهایی" انتخابی کنیم، در می­یابیم که تنهاییم!

اما از آنجا که از ابتدای درک علم زیست‌شناسی، انسان "موجودی اجتماعی" تعریف شده است، این انسان معاصر که اصرار دارد خود را بی­نیاز از دیگر همنوعان خود بداند _ یادمان باشد که سارتر، این فیلسوف اگزیستانس، بارها بر این جمله هول­انگیزش تاکید کرده است که: دیگری، دوزخ است!_ ناچار به زندگی در " احساس تنهایی" است. زندگی­ای که در آن هر دیگری، اعم از همسایه و معشوق، "دوزخ" است. اما این انسان معاصر آزادی­خواه، برای بقا، چاره­ای جز زیستن در میان همنوعان خود ندارد. بخصوص که او خود را مدرن می­داند و کدام انسان مدرنی را می­شناسید که در انزوای یک غار _ كلبی مسلكانه_زندگی کند و همچنان خود را مدرن بنامد؟ او، این انسان مدرن معاصر، در دام پارادوکس و تناقض خودخواسته­اش افتاده است زیرا برای اثبات مدرن بودن خود، ناچار به ابطال آراء نیاکان خود و ناچار به زندگی در میان جمعیت شهری است. او برای اینکه سنت را محکوم کند، ابتدا ناچار است که در میان سنتی­ها، حضور پیدا کند و اندیشه­های عالمانه خود را اثبات کند! او برای اثبات آزادی­اش نیاز دارد که به همه جا سرک بکشد...و کجاست که در این عصر ارتباطات، آدم­های دیگر، دوزخ­های دیگر نباشند... او نیاز دارد که _ لااقل برای اطفای غرایضش_ آزادانه و البته بدون تعهد، با دیگری ارتباط داشته باشد. حتی در منزوی­ترین شکل زندگی­اش، ناچار است که مانند روکانتین _ تهوع، سارتر_ کرم کتاب را در کتابخانه ببیند و با او وارد گفت و گو بشود.

همچنین سارتر همزمان، معتقد است که "تلقی ما از خودمان نتیجه نگاه دیگری به ماست". به عبارت دیگر نگاه به خود را از نگاهی که دیگری به ما می­کند، اخذ میکنیم. از این رو اگزیستانسیالیسم سارتر در برزخ میان "خود" و "دیگری" شکل می­گیرد. "دیگری"، جهنمی است که در عین حال ما را به "خود" نشان می­دهد. و چطور انسان می­تواند در این برزخی، احساس وحشت و هول نکند؟ و این چنین است که انسان معاصر تنهای آزاد بدون مسئولیت، ترس را در لحظه به لحظه زندگی خود می­شناسد و حتی خود به آن معنا می­بخشد.

لکان از کی­یرکگارد فراتر می­رود و برای شناخت ما از مفهوم "ترس معاصر" به موضوع روانشناسی _ فلسفی دیگری نیز اشاره می­کند. او می­گوید که ترس همیشه در عین ترساندن، مانند آهن‌ربا جذاب و قدرتمند است. زیرا در خویش آرزومندی و تمناهای فردی را در بر دارد. از این رو ما از تاریکی، از فیلم ترسناک و قصه­های خیالی هراسناک، هم می‌ترسیم و هم لذت می‌بریم زیرا ترس برای ما یک آشنا _ غریبه است و آرزوهای پنهان ما را در بر دارد.

پیمان اسماعیلی، قصد دارد که با داستان‌هایش این پیچیدگی و نیاز روح انسان معاصر در برابر ترس را بازگو کند.

 

عصری كه "امید" در آن از خیلی پیش مرده است

بجز اینها، آدم­های داستان­های پیمان اسماعیلی چه ویژگی­هایی دارند؟ چرا هیچ­کدام در شهرها و خیابان­هایی که می‌شناسیم، راه نمی­روند؟ چرا آپارتمان‌نشین نیستند؟ چرا مثل بسیاری از داستان­هایی که این روزها منتشر می‌شود و طرفدارانی هم دارد، جهان ذهنی­ شخصیت­های داستانش، به مادر و پدر و معشوق و همسایه و همسر بی­فکر ختم نمی­شود؟ چرا از غم غربت نمی‌نالند؟ چرا از اینکه هیچ­کسی درکشان نمی­کند، ککشان نمی­گزد؟ اصلا چرا حتی به روی خودشان نمی­آورند که آنقدر تنها و بی­کس هستند که حتی حوصله خودکشی کردن هم ندارند؟ نویسنده می‌خواهد خواننده را به چه چیزی فراتر از دغدغه­های روزمره و روابط مسخ شده انسان­های شهری ارجاع دهد؟ چیزی فراتر از آش نذری و عشق­های مدرسه­ای یا افکار فوق­العاده پیچیده فلسفی؟

داستان­هایی مثل "میان حفره­های خالی" و "مرض حیوان" و یا "لحظات یازده­گانه سلیمان" در کمال فروتنی، ادعای دیگری دارند. آدم­های این داستان­ها، نماینده انسان­های دیگری هستند. اینها جست­وگر شادی، امید، بهبود یا توازن نیستند. از چیزی گله ندارند چون از ابتدا به چیزی امید نداشتند. در برابر موقعیت­های غم­انگیز (مثل گرای پنجاه و پنج و یک هفته خواب کامل) حتی غمگین نمی­شوند، زیرا شادی از خیلی پیش در آنها از میان رفته است.

در آنها فقط یک احساس، یک غریزه باقی مانده است: ترس... ترس آنها مثل ترس کودکی در تاریکی اعماق جنگل است. ترسی اجتناب ناپذیر، غریزی و التیام ناپذیر.

اغلب شخصیت­های این مجموعه داستان، شهری­هایی هستند که از شهر گریخته‌اند، از سر اجبار شغلی به طبیعت تبعید شده­اند یا شهری­ها آنها را ترد کرده‌اند و آنها هم ناچارا به دل طبیعت پناه برده­اند. شاید نویسنده به این ترتیب قصد داشت ما را به این جمله از لئونارد داوینچی ارجاع دهد که گفته بود:" طبیعت پناهگاه کسانی است که یا تنها هستند یا می­خواهند تنها باشند".

"تنها دلخوشی­ام همین صخره­ها هستند. باید قبل از این که کارم درست شود و برگردم، از این یکی بکشم بالا. عکس می‌گیرم، برایت می­فرستم".ص 12. جایی میان حفره های خالی

"...دیگر بومی این بیابان شده­ام... شرکت هم حالا فقط آن­هایی را می­فرستد این­جا که مشکلی توی مرکز داشته باشند. هر کسی که موی دماغشان بشود، می­افتد توی این بیابان کنار دست من. عین خودت. تو هم مشکلی چیزی برای بالایی­ها درست کرده­ای، نه؟ حتما چیزی بوده که تو را انتخاب کرده­اند فرستاده­اند اینجا. "ص22. مرض حیوان

"سلیمان... پدرش انتقالی بود. بیشتر فامیل­هایشان توی بمباران مرده بودند. موقع جنگ بود. کوهنوردی ما شب­ها بود. آن هم وقتی که خیلی تاریک بود. یعنی مهتاب نبود. سلیمان وادارمان می­کرد آن اوایل. بعد خودمان هم پایه شدیم. خیلی ترس داشت. برای سه تا بچه تو آن سن می­گویم. جغله بودیم. خوش­مان می­آمد بترسیم و کم نیاوریم. تو آن تاریکی می‌زدیم به کوه. فقط صخره سیاه بود. سیاه کوه". ص37. لحظات یازده گانه سلیمان

اما عجیب است که آنها در مواجهه با طبیعت، آنچه را که انتظار می­رود، به دست نمی­آورند. این طبیعتی که با آن مواجهند، برخلاف عصر رمانتیک­ها، دیگر زیبا و آرامش­بخش و امنیت­زا نیست، طبیعتی که مهد هنر و خلاقیت است، نیست. این طبیعت، منفعل نیست تا انسان معاصر مانند انسان قرن­ هجدهم به آن معنا بدهد؛ پویاست، انتقامجو است، کشنده است، خشن است و شاید حتی دشمن آدمی است! شاید دارد انتقام دو قرن خیانت آدمی به خودش را از آنها پس می­کشد!

این طبیعت، همدست مادرزاد خرافات و افسانه­های هول­انگیز است.

 

هراس­های نسل سرما زده

داستان "میان حفره­های خالی" داستان پزشک کوهنوردی است که برای گذراندن دوره طرحش به ناچار باید چند ماهی را در مرز کردستان ایران و عراق، در روستایی سرد و کوهستانی بگذراند. داستان مثل بیشتر داستان­های این مجموعه (مرض حیوان، لحظات یازده­گانه سلیمان، مردگان و گرای پنجاه و پنج) با موقعیت­هایی کاملا واقع­گرا آغاز می­شوند. موقعیت­های جغرافیایی، روابط آدم­ها و بخصوص وضعیت آب و هوا (با تاکید زیاد بر سرمای استخوان­سوز) به نظر کاملا واقع­گرایانه و طبیعی هستند اما نویسنده از همان ابتدا با زیرکی یک روانشناس، چیزی، گرهی، تعلیقی، ترسی در دل خواننده می­اندازد که خواننده بفهمد باید حواسش به اشاره‌ها و نکته پرانی­های بعدی باشد چون قرار است به زودی از بستری زمینی و واقع­گرا به میان آسمان و زمین پرتاب شود. آسمانی که این­بار و در این مجموعه داستان، نماد هیچ نوع لطافت و معنویت تطهیر کننده­ای نیست. نماد امنیت، پاکی و عظمت الوهیت نیست. نماد اضطراب هول‌آور مرگ مشکوک است؛ مرگ­های بی­جسد. نماد اضطراب و دلشوره است. نماد انتقام است. نماد سزای ندانم­کاری‌های آدمی است. نمونه کامل این نوع مرگ، جسدی است که در داستان "مردگان" شب هنگام، بین زمین و آسمان، روی سیم­های برق، می­خزد تا انتقام مرگ بد خودش را بگیرد: "این جوری نفرین شد. نباید آن­طوری می­مرد... باید توی خانه­اش می­مرد. نه آن­جوری، توی هوا" ص 61. مردگان

به این ترتیب پزشک جوان کوهنوردی که در داستان میان حفره‌های خالی، سرمای استخوان­سوز آزارش می­دهد و برای فرار از غربتی که در میان این مردم گریبانش را گرفته، _ مردمی که یا زبان او را نمی­دانند یا اگر می­دانند، خود را به ندانستن می‌زنند_ می­خواهد به کوه بزند، اندک اندک پاهایش از زمین "واقع­گرایی" کنده می­شود و میان زمین و آسمان در "بهت واقعیت خرافات و افسانه­های شوم" رها می­ماند. جایی که نه خواننده و نه شخص راوی باور نمی­کنند که می­شود در هوای آنجا نفس کشید. جایی که هیچ­کسی از آن زنده بیرون نیامده است. جایی که به قول "صلاح" _تنها محلی­ای که با راوی حرف می­زند_: "باید از آن چیزها ترسید"!

علیرغم هشدارهای مکرر "صلاح" مبنی براینکه بالا رفتن از این کوه و رفتن به این دو حفره خالی بدشگون، همان و "اسیر فرمانده بی­سرباز شدن" همان، راوی بالاخره به درون دو اشکفته می­رود. هرچه باشد، او درست مثل خود ما، خواستگاهی واقع­گرایانه دارد. باورش نمی­شود که خرافات و باورها، در جان و تن طبیعت و مردم آن نواحی نفس بکشد و انتقام بگیرد. باورش نمی­شود که این مردم بی­سواد روستایی، بیشتر از او از "دنیای نمی­دانم‌ها" سر در بیاروند. جایی که او در میان دو اشکفته می­رود، جایی است که پیش از این یک فرمانده نظامی در آنجا گم شد و بعد از آن هر کسی که به این دو اشکفته رفت، بازنگشت و جسدش هم پیدا نشد...

روای با سماجت و پشتکار یک کوهنورد حرفه­ای، به آنجا می­رود و در کمال تعجب خواننده _به ظاهر_ به سلامت بر می­گردد. حتی برای دوستش که از ابتدای ورود به این ده نامه و عکس می­فرستاد، نامه و عکس می­فرستد اما چیزی نمی­گذرد که خواننده می­فهمد همه چیز در حال تغییر پیدا کردن است و این تغییر آنقدر ظریف اتفاق می­افتد که همه را به شک می‌اندازد؛ خواننده را، خود راوی را.

اهالی ده که تا پیش از آن با راوی حرف نمی­زدند، از آن پس برایش غذاهای لذیذ می­آورند و با او رفتار احترام آمیزی می‌کنند؛ مانند رفتار نیاکان ما با ارواح نیاکانشان! "صلاح" کسی را می­فرستد تا لباس­هایش را بشوید و خودش ناگهان تا آخر داستان ناپدید می­شود. "کریم" که می­گفتند زبان فارسی نمی­داند ناگهان با او حرف می­زند و بالای قبر آنها که رفته­اند توی دو اشکفته و دیگر بر نگشته­اند، دعا می­خواند و از آن پس او هم مثل صلاح تا آخر داستان، ناپدید می­شود. پرچمی که راوی آن را بالای کوه، وسط دو اشکفته نصب کرده بود، بعد از چند روز ناپدید می‌شود و سپس در یک صبح زمستانی، اتفاقی می­افتد... همه اهالی ده ناپدید می­شوند! و همزمان اتفاق توجیه­ناپذیر دیگری رخ می­دهد: رد پای یک پوتین کنار رد پای خودش، روی برف­ها می­افتد. رد پایی که وقتی او می­دود، می­دود و وقتی می­ایستد، می­ایستد. صلاح راست می‌گفت: "فرمانده سرباز خودش را پیدا می­کند".

سوال این است که آیا روای مانند فیلم “The others” مرده است و خود نمی­داند و چون مرده است و به جهان مردگان پیوسته، دیگر نمی­تواند اهالی زنده ده را ببیند؟ یا اهالی ده از این تکرار بدشگون حوادث دو اشکفته، بیش از پیش وحشت‌زده شده­اند و ده را ترک کرده­اند؟ نمی­دانیم!

هر چه هست، این واقعیت که بی­آنکه چیزی از مرگ احساس کند، به دنیای مردگان فرو رفته است، خودش را _روای را _ هم به وحشت، به شک می­اندازد زیرا در پایان عاجزانه از دوستش می­خواهد تا: "از خودم عکس گرفته­ام. ظاهرش کن".

 

جاده­های بی­بازگشت

آدم­های داستان­ها، دستشان از دنیای بیرون از موقعیت طبیعی­ای كه در آن قرار دارند، كوتاه است. در مرض حیوان، هیچ راه بازگشتی نیست چون شب است و بیابان است و بقیه رفته­اند و تنها امید شخص به همان بلد راه است كه خود كفتار بیابان است. در داستان گرای پنجاه و پنج، آنقدر برف ارتفاع گرفته است که حتی بیرون رفتن از طبقه هشتم هم غیر ممکن است. در داستان "مردگان" هم، ماشین در برف گیر کرده و خاموش شده و برف هم آنقدر همه جا را گرفته که ناچارند _ اگر قرار بود که تا آخر داستان زنده بمانند_ شب در ماشین بخوابند. پس آدم­ها همه به طرز اجتناب­ناپذیری "ناگزیر" از تحمل وضعیت موجود هستند. این "تحمل" این "ناگزیری" در داستان "یک تکه شازده در تاریکی" _داستانی که به دلیل انتزاعی بودنش، از همه کمتر با آن ارتباط برقرار کردم_ به اوج خود می­رسد. شخصت اول داستان، از ابتدا تا انتها _ احتمالا تا وقتی که قرار است به وسیله آن موجود مبهم لعنتی که کاری جز خوردن استخوان­های انسان نداشت، خورده شود_ در حفره­ای سیاه و کوچک باقی می­ماند: در تاریکی چشم باز می­کند، در تاریکی حرف می­زند، در تاریکی خواننده را از ترس­کش می­کند و بالاخره هم در همان تاریکی خورده می­شود. خورده می­شود به وسیله موجودی که گاهی حرف می­زند، اغلب صدای ملچ و مولوچ و خرد شدن استخوان در دهانش شنیده می­شود.

اگر این تقسیم‌بندی درست باشد که جنسیت شخصیت­های داستان، جنسیت داستان را نشان دهد، داستان­های پیمان اسماعیلی مردانه هستند. اما خوشبختانه من با این تعریف به شدت مخالف هستم. زیرا به این ترتیب داستان­های بسیاری از نویسندگان بزرگ دنیا _ مثل همینگوی، مارکز، نیکوس کازانتزاکیس یا هرمان هسه_ را باید داستان­هایی مردانه دانست!

تا وقتی شخصیت­های نویسنده، بیانگر روح زمانه یا نسل خودشان هستند، یعنی از فردیت خود بیرون می­آیند، فراتر می­روند و تبدیل می­شوند به نمایندگان نسل خود، قطعا جنسیت در آنها به حداقل معنای خود، تقلیل پیدا می­کنند. به همین دلیل است که نمی­شود تنهایی و بیچارگی مردان داستان­های سلین، هدایت، کافکا یا کاواباتا را به معنای تنهایی و عجز مردان این داستان­ها تعبیر کرد. زیرا این شخصیت‌ها در تداوم داستان، از معنای فردی و هویت جنسی خود فراتر رفته­اند و به نمایندگان نسل خود تبدیل شده­اند. به این ترتیب به اعتقاد من _ بی­آنکه قصد بزرگ­نمایی داشته باشم_ برخی از شخصیت­های داستان­های اسماعیلی توانسته­اند، به چنین موقعیتی دست پیدا کنند: راوی مرض حیوان _ که تا آخر نمی‌فهمیم اسمش چیست و از بس تنها و عاجز و محکوم به فناست، حتی تا آخر صدایش را هم نمی­شنویم_ و روای میان حفره­های خالی توانسته­اند به این موقعیت برسند. 

در پایان حیفم می­آید که  از نثر موجز، شسته و رفته و در عین حال صمیمی، پیش­برنده و پویای اغلب داستان­های این مجموعه داستان چیزی نگویم. امیدوارم که مجموعه داستان­های بعدی او همچنان تلاشی باشند برای نشان دادن زوایای پنهان روح و زندگی ما... ما که خود را چه بخواهیم و چه نخواهیم در دوران گذار از سنت به مدرنیته سرگردان می­یابیم و چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، به شدت تنها هستیم... به شدت.



نظر خوانندگان: 12 نظر